تاساز تو ميزندتكان سينه
گلنامه ی داغ هام بس رنگينه
چون لاله ی جاده های شهرم اينجا
پامال جفای كفش نو و كهنه
خاكستر باغ رنگ شيدايی داشت
تاشرفه سبزه زار گرما یی داشت
آنكس كه درين بهار آتش زده بود
او خود به بهار جلوه آرايی داشت
ديشب كه به ويرانه ما زلزله شد
مهتاب و ستاره غرق صد وسوسه شد
هريك به حجاب خاك رخ بر بستن
از خاك سرم به آسمان غلغله شد
دل شاعر لحظه ی خيالات تو است
هنگامه ی واژه و عبارات تو است
هر حرف كه در ضمير من مينالد
شكرانه ی دلكش مناجات تو است
***
غمگساری
امشب
تو بيا به غمگساری غمم
اشكی
به وفا و برده باری غمم
فردا
كه مرا قدم قدم بردارند
تا
ورطه گور باش ياری غمم
تا
عاشق بيچاره به مردن نرسد
از درد
و غم يك لحظه ی اذن نرسد
آنجا
كه بهار ها تغافل رويند
آواز
ترانه خوان گلشن نرسد
همقامت
سايه سايه بار آمده ام
امشب
به غبار غم دچار آمده ام
آنجا
كه تو آفتاب واری ، تابی
من
شبزده ام بگو چه كار آمده ام؟
خونين
دل و ديده ديده خون ميگريم
از با
تويی بيتويی زبون ميگريم
در
غفلت مهر هات تبعيد استم
عمريست
تمام سر نگون ميگريم
ميروی
حالت حيران مرا نيز ببر
غصه ای قلب پريشان مرا نيز ببر
ميروی كويی شبستان جفا نور فشان
صبح ناميدی و احزان مرا نيز ببر
ميروی باز بهمراهی هجرم مسپار
درد تنهايی و اين جان مرا نيز ببر
ميروی نو گل باغيچه ای سوری وفا
دل شوريده و افغان مرا نيز ببر
ميروی سوژه ای نو باوه ای رنگين سرود
طبع اندوه كش هجران مرا نيز ببر
ميروی ليلی پر شهرت پاكيزه ای عشق
ذهن مجنونی هذيان مرا نيز ببر
ميروی توشه ای راهت جگر و سينه كباب
تحفه ای سينه ای بريان مرا نيز ببر
ميروی موسم لبخند جوانی پناه
حسرت عمر پريشان
مرا نيز
ببر
***