PanahHafezAshqariW.HaideriQahar AssiA ZahirMavlanaBedil

 

                  

 عظمت عشق

صدايت مژده ی حق از لب جبرييل پيمبر
صدايت نامه ارشاد ايمان وحی پيغمبر
صدايت عظمت عشق خدايی شور مولايی
به قاف آرزو بال پری، سيمرغ پهنا ور
احصار كفر ايمان را شكستن حيدری كردن
صدايت بازوی شير خدا بگشايش خيبر
صدايت مايه ی اميد های زنده گی من
صدايت زنده گی بخش دلی بيچاره ام دلبر
صدايت نور چشم انتظار ی ها و كوری ها
صدايت بوی يوسف، بينش يعقوب پيغمبر
صدايت خوانش آيات قرآن سبحه ای سبحان
صدايت رمز ايمان داستان بيعت عمر
صدايت موج های نور و بر گشت عفيف عشق
صدايت آمد صبح صفا از حجله ای اختر
صدايت فال نيك حافظی مستانه و خمار
به تكليف ....... نشه ای دارو ی درمانگر

 

 گرد باد غم

شبيه مزرعه زردم شبيه پاييزم
به گرد باد غم افتاده ام كجا خيزم
برنگ تهمت شبها ی حسرتم تيره
برنگ دامن سبزت ز عشق لبريزم
گلوی سرفه ز قلب تكيده ميخواند
سرود واهمه ی مرگم وغم انگيزم
نه نامه ی نه سلامی نه ات خيال مرا
كجا كجای فراقت به گله آميزم
به پوچ باد حوادث رهای مان كردی
به قدر هرزه شدن بودم و درآويزم
يگانه قسمت بيگانه گی بما بنوشت
كه سرنوشت من اينست هرچه بگريزم
به ساز سرخ نفس سوزی مزاميمرم
دلی به گلشنی آرزوت ميريزم

دوستت دارم

نديدم هرچه پاليدم به پهنای  غزل يكسر

 

ز بيت" دوستت دارم "گلم نغز ينه ی بهتر

به وزن آرزو با هر نفس چون ميشوی  جاری

 

غنای دلكش كشف سروای منی دختر

 

غزل از رمز چشمانت رديف ناله ميگيرد

 

گلو از ناله ميسوزد، خيال از  هجر سوزانتر

 خيال هر چند  آتش ميزند شهر قوافی را

اشارت ميكند از گرمی احساس زيبا تر

به مصراع نگاهت ميسرايم از حس آميزی

عسل رمز نظر داری، به سوی من گشا دلبر

به سوی من گشا شيرينه ی هستی بكامم ده

 

مرا از تلخنوشی تمنا وا رهان يكسر

 

به دامان تمنايت غزل چون غنچه بگشايم

 

كبوتر های شعرم می فرستم همچو پيغمبر

كبوتر موسيقی خاطراتم را ببال خود

 

به بالاها بلندی ها بپرواز آورد آخر

 

 

نيامدی

نيامدی به دعا خيزم و  نياز كنم

 

حلول قدسی چشم ترا نماز كنم

 

توی نوازش گرم كلام شيدايی

 

ترا به سينه بگيرم ترا اعزاز كنم

 

سپيده ای نظر بامداد را مانی

 

بمان بمان كه به شب گونه هام ناز كنم

 

گلم هوس كده ای شاعرانه های منی

 

چگونه بيتو سرايم چگونه ساز كنم

 

برای رخشش سيمين آسمانه عشق

 

به باور تو بشينم دريچه باز كنم

 

بگو فسانه ای از آمد آمدت جانم

 

كه عاشقانه ترين صبر را دراز كنم

 

 

 

پنجشنبه، 29 شهريور، 1386

عشق

خيال ميبردم تا به آستانه ی عشق

 

به ساز شعروغزل ميزنم ترانه ي عشق

 

مرا ز چشمه ی خورشيد ی سروده بجو

 

ز بركه های صفا بخش شاعرانه ی عشق

 

نسيمی از طبع انديشه های جاری  اش

 

ز عطربار سحر ميوزد به خانه ی عشق 

 

شنو ز موسم سبز بهار گلدانه

 

غرور ناله بيتاب بلبلانه ی عشق

 

كنار بستر آغوش يار ميچينم

 

به مهره مهره  تب سرخ  دانه دانه ی عشق

 

تنی كه مايه ی  سوزيدن است سوزانم

 

كنارآتش  آغوش آن يگانه ی عشق

 

و در فراز بلندای گرمی بدنش

 

به شعله ميسپرم يك تن از زبانه ی عشق

 

مكيدن لب گلقند يار ميخوانم

 

به چهچه ی لب ساری و اين ترانه ی عشق

 

من و ملاحظه ی ديده ی تماشايی

 

به آستان دل انگيز عاشقانه ی عشق

 

حلول موسم ناز است بوسه چيدن ها

 

كجاست سينه ای سودايی فسانه ی عشق؟

 

بهار آمد

نسيمی از ترنگ و ساز اينسو غمگسار آمد

 

هوا  ازهومه ی نيلوفری چشم يار آمد

 

سراغ  خاطرم از دور ها با مستی دريا

 

برای جلوه ي قوی لحظه های يادگار آمد

 

به قلبم از تماشا از تمنا از وفا از عشق

 

نفس با زنده گی بخشی عطر زلف يار آمد

 

گل و گلغنچه ها از تازه گی از رشد از رويش

 

به شهر دل هوای آرزويش گلعزار آمد

 

بيا ای دل سرود باغ خوان با سهره و ساری

 

كه مثل دامن سبز ش بهار آمد بهار آمد

 

نگار از حجله ی حور از بهشت از دامن سينا

 

يقين از عشق از ايمان از ليل النهار آمد

 

زخم چنار

ترا از معبر خورشيد صبح و شام تار‌از من
ترا يك آسمان آبی، سياهی و غبار از من

همان گونه كه چشمانت ز نازي رنگ ميگيرد
ترا پلك تغافل، ديده ی  در انتظار از من

غروب گاهي كه چشمانم به خونش تركند آستين
به تو الوان رنگين  سينه چاك و فگارازمن

چراغی تيره ی رنگها غمی را باز گو دارد
ترا ناهيد و ماه، اين شب چراغ سرخبار از من

به تقسيمي كه سهم ما ز باغستان ميايد
 به تو عطر گلاب خوش ولي زخم چنار از من

گلوی از صدا افتاده ام از بغض تنهايی
ترا ساز و غزل ، حماسه ی اين قلب پار از من

خيالی در غمستان خانه ی ذهنم زند آتش
ترا ذهن فراموشی و داغ يادگار از من

برای بوسه  هايت تشنه گی های لبم خواند
ترا نوش عسل ، تلخی دود كوكنار از من
……..

به آن دهشت  كه شهر آرزو هايم تواری شد
ترا شهرصفا و صلح ، ترور و انتحار از من
 

 

صدايت ميكنم

 

حديث ناله ی خاموش سوگستان پاييزم

 

به سمت بال پرواز پرستو اشك ميريزم

 

صدايت ميكنم از زرد ساران از دل پاييز

 

صدای خاموش مرگ گلابم عطر ميبيزم

 

صدايت ميكنم از لای  يخبند زمستانی

 

به مجرای كه ميخواند نهانی موج كاريزم

 

صدايت ميكنم از دور دستی ها جدايی ها

 

صدا اما به شيدايی هجرانت بياميزم

 

صدايت ميكنم با چنگ باران و به رقص برف

 

صدا اما صدای خفته ی لالای  پاليزم

 

برای آخرين جان كندنی های گل سوری

 

به دامان  جدای پژمريدن را فراويزم

 

صدايت ميكنم با واژه های مرگ و سوگ ودرد

 

صدا با يك غزل اندوه به گوش باد ميريزم

 

صدايت ميكنم بر بازگشت آيی مسيحايی

 

اگر ميشد بپای آمدت از گور برخيزم

 

 

 

 

جشن كور

 

به جشن كور شبان ميپرم به بال نظر

 

به سمت شبپره ها ميبرم هوای دیگر

 

بگو به خواب بنفشين آفتاب غروب

 

و بر تفاهم تاريك و بانگ زنگ خطر

 

بگو كه منزل و  ميعاد گاه مايوسيست

 

به امتداد تمامت رسيده راه سفر

 

به آفتاب كه از شهر مان كشيده غروب

 

به مرگ نور و خط سرخ ديده يی   چنبر

 

بگو كه جشن سياهيست بزم خاكستر

 

غبارمست به رقص است وارغنون تندر

 

شهاب كوچك ‌اميد هم پريد و برفت

 

به شاخ ياس شب كور پر شكست مگر؟

 

------------

 

اگر ميشد

اگر ميشد گشايد راز باور های درهم را

 

خدا ميكرد هدايت سجده برچشم تو آدم را

 

اگر ميكرد صبوری های دوری ات، وطنداری

 

به شاخ زرد گندم ميسرودم درد و ماتم را

 

اگر ميشد نفس هايم تهی از نغمه ی نامت

 

به خاكش ميسپردم قلب و  هستی را همين دم را

 

اگر ميشد چراغ ديده ات آيينه ی چشمم

 

به دامن ميكشيدم اختران شوخ عالم را

 

اگر ميبود مهار سرنوشت من به دست دل

 

بسويت ميكشيدم بخت بازی گوش  تندم را

 

اگر ميشد قبول قوم و اجداد شما گردم

 

تمام  عوض نمايم خون آبايی جانم را

 

اگر ميشد كه ميديدی چمن داغ فراقم را

 

به آب ديده ميشستی تغافل های مبهم را

 

اگر ميشد به خون آرزوهايم دلت آگه

 

بنامم مينوشتی سوگواری های محرم را

 

 

 

خدا جانم

برای بی بسی هايم مگرييد

 

برای آرزو هايم بگرييد

 

اگر اشكی برای مات ريزد

 

تمام يادگاری ها بشوييد

...............

 

 

خدا جانم بود پشت و پناهت

 

جهان آرايی چشمان سياهت

 

ز بی صبری مگر جانم برارد

 

تمامستان دوری نگاهت

.........................

 

 

غمت تلخينتر از می در پياله

 

گلويم ميزند زين زهر ناله

 

دهانم زير لب پيوسته دارد

 

جگر لخت جدای ات نواله

.............

غمت شور و نوايم را گرفته

 

جدای  دست و پايم را گرفته

 

گلم آن ديدن مرموز چشمت

 

تمام گفتگوهايم گرفته

.......................

 

 

به چشمان عسل رنگت بگويم

 

برای شيوه ی جنگت بگويم

 

اگر صد جان ديگر ميشد از من

 

فدای قلب چون سنگت بگويم

--------------

بيتو همه غم ترانه خوانی دارد

 

بيتو همه درد دل تكانی دارد

 

بيتو همه رقص های خونين نگاهم

 

سرخ است به گونه ام جوانی دارد

-----------------

 

تلخ آمده روزگار دلبندم كو

 

چشمان عسل گداز گلقندم كو

 

اينجا كه دلی تكيده از ياربماند

 

منظومه ی غمگسار پيوندم كو

 

فانوس

كلامت آيت عشق ‌است يك سينه شرر دارد

 

كمی با ناز ميجوشد كمی بوی جگر دارد

 

به فانوس چراغ تاقه ی مهتاب ميخندد

 

برای گفتگو هفت آسمان ماه در نظر دارد

 

كلامت كارگاه انگبين از بوسه ی سوسن

 

كه در گوش دلم كيفيت شهد و شكر دارد

 

كلامت ترجمان آرزوی ناتمام من

 

بلندای    قد و بالايی سرو مشتهر دارد

 

كلامت دخت باغستانه ها ی ناز سروردی

 

برای نو بهار عشق ها زير و زبر دارد

 

كلامت موج بی پايان دريای وفا و عشق

 

برای رويش ديوانه گی هايم گذر دارد

 

كلامت ناجوی پيوند سبز آباد پا بر جا

 

مداومش رنگ سبز تازه گی ها را ببر دارد

 

كلامت آيت تسكين ايمان تعلق هاست

 

و بردلواپسی های پناه جانت ضرر دارد

جمعه، 23 شهريور، 1386

به سمت آرزو

به سمت آرزو پر ميكشد قمری   آوازم 

 

سرود صبح چشمت ميدرد زنجير اعجازم

 

بروی كاسه ی تنبور كلك خامه ميرقصد 

 

به فرد  ناله ی منظومه های سركش سازم

 

ببانگ سايه ميپچم دل و بخت سياهی را 

 

سحر از مشرق شب تا گشايد پرده از رازم

 

قلم وقتی به تصوير لبانت ميدهد بوسه 

 

ز مشك مظهرت ياد آوری  لبريز ميسازم

 

و من در مرگ تنهای پرستو خويش را بينم 

 

كه از شاخی به شاخی نوحه پردازانه بنوازم

لبان خاطره

لبان خاطره تا شيشه ی دلم بوسيد

بخون كشيد دلم ، درد و ماتمم بوسيد

 

ز استقامت بسيار دور در گذرا

شهاب شوخ سر و صورت شبم بوسيد

 

چراغ نور يك عالم مكيد و قسمت من

غبار ديده براهیت ،ديده ام بوسيد

 

غزل ز سانحه ی شور بختی ام آموخت

سرشك شور جدايت تا لبم بوسيد

 

دهان هرچه دل افگاری است بوسيدم

مگر لبان تسلايت كمم بوسيد

****

گلنامه

تاساز تو ميزندتكان سينه

گلنامه ی داغ هام بس رنگينه

چون لاله ی جاده های شهرم اينجا

پامال جفای كفش نو و كهنه

 

 

خاكستر باغ رنگ شيدايی داشت

تاشرفه  سبزه زار گرما یی داشت

آنكس كه درين بهار آتش زده بود

او خود به بهار جلوه آرايی داشت

 

 

ديشب كه به ويرانه ما زلزله شد

مهتاب و ستاره غرق صد وسوسه شد

هريك به حجاب خاك رخ بر بستن

از خاك سرم به آسمان غلغله شد

 

 

دل شاعر لحظه ی خيالات تو ‌است

هنگامه ی واژه و عبارات تو ‌است

هر حرف كه در ضمير من مينالد

شكرانه ی دلكش مناجات تو است

***

غمگساری

امشب تو بيا به غمگساری غمم

اشكی به وفا و برده باری غمم

فردا كه مرا قدم قدم بردارند

تا ورطه گور باش ياری غمم

 

تا عاشق بيچاره به مردن نرسد

از درد و غم يك لحظه ی اذن نرسد

آنجا كه بهار ها تغافل رويند

آواز ترانه خوان گلشن نرسد

 

همقامت سايه سايه بار آمده ام

امشب به غبار غم دچار آمده ام

آنجا كه تو آفتاب واری ، تابی

من شبزده ام بگو چه كار آمده ام؟

 

 

خونين دل و ديده ديده خون ميگريم

از با تويی بيتويی زبون ميگريم

در غفلت مهر هات تبعيد استم

عمريست تمام سر نگون ميگريم

 

 

 ميروی حالت حيران مرا نيز ببر

غصه ای قلب پريشان مرا نيز ببر

 

ميروی كويی شبستان جفا نور فشان

صبح ناميدی و احزان مرا نيز ببر

 

ميروی باز بهمراهی هجرم مسپار

درد تنهايی و اين جان مرا نيز ببر

 

ميروی نو گل  باغيچه ای سوری وفا

دل شوريده و افغان مرا نيز ببر

 

ميروی سوژه ای نو باوه ای رنگين سرود

طبع اندوه كش هجران مرا نيز ببر

 

ميروی ليلی پر شهرت پاكيزه ای عشق

ذهن مجنونی هذيان مرا نيز ببر

 

ميروی توشه ای راهت جگر و سينه كباب

تحفه ای سينه ای بريان مرا نيز ببر

 

ميروی موسم لبخند جوانی پناه

حسرت عمر پريشان مرا نيز ببر

***


تو ازتغزل

تو ازتغزل  چشمان  من فغان شده ای

برای غصه ای جانگاه من بيان شده ای

ز قطره ها به درخشنده گی صورت من

ستاره ای نگه ای تار آسمان شده ای

ز ديده تاكه ز پندار سينه ميريزی

به گوش صحبت هجرانه ها زبان شده ای

حديث بارش رويايی, تسلا يی

كه از نهايت اندوهم مهربان شده ای

لوای لشكر خاكستری آه منی

ز كوره داغ جگر چون شرر فشان شده ای

به دعوت غمم ای اشك ای حلول صفا

بيا كه

 

بيا كه صبر بلند دلم فدات كنم  

به بيقراری چشم رهم دعات كنم

حرير عشق، غزل تابمت سپيده و سرخ

برشته های عواطف گلم صفات كنم

هوای هستی دنيای عمر من شده ای

چگونه ای ز نفس ها ی خود جدات كنم؟

بيا به غايت وسواس آرزو برگرد

مگر به ناله، از اين بيش ماجرات كنم؟

ز غصه باغ دلم، داغ داغ بشكفته

گلاب و لاله شدم تا كه برملات كنم

الا فرشته ای زيبای طبيعت دل

بيا كه باغ و بهار تنم فدات كنم

دگر برای خدا عزم ترك من نكنيد

چگونه بيتو بمانم ،چرا رهات كنم

بيا ستاره ی نورانی اميد پناه

مگر ز روزن خورشيد استدعات كنم؟

 

 
 

بيا كه صبر بلند دلم فدات كنم  

به بيقراری چشم رهم دعات كنم

حرير عشق، غزل تابمت سپيده و سرخ

برشته های عواطف گلم صفات كنم

هوای هستی دنيای عمر من شده ای

چگونه ای ز نفس ها ی خود جدات كنم؟

بيا به غايت وسواس آرزو برگرد

مگر به ناله، از اين بيش ماجرات كنم؟

ز غصه باغ دلم، داغ داغ بشكفته

گلاب و لاله شدم تا كه برملات كنم

الا فرشته ای زيبای طبيعت دل

بيا كه باغ و بهار تنم فدات كنم

دگر برای خدا عزم ترك من نكنيد

چگونه بيتو بمانم ،چرا رهات كنم

بيا ستاره ی نورانی اميد پناه

مگر ز روزن خورشيد استدعات كنم؟

 

 

13 -08-2007 by Panah

چو ديشب خاطرم افسانه يی   چشمات از سر كرد

حواسم گردش مرموز چشمان تو پر پر كرد

چراغ خواب در خاموشی و سردی به حسرت بود

كه پنداری نظر بر گوشه يی خالی بستر كرد

يكی ستاره در پشت درخت كوچه مان پنهان

خيال شب گمانی های گيسويت سراسر كرد

نسيم   سرد و خشكی از تموج آه وزيدن داشت 

گلوی آرزو را اشك ياسی آمد و تر كرد

به گوشم تندری از غصه هايش آسمان ميگفت

به قدر اشكهايم بارش  ديشب  زمين تر كرد

لبان تشنه مرگی هام زخم كربلای را

به فرجام شهيد آرزوی های تو باور كرد

بگردم خاطرات زنده گانی بخش بوس ات را

لبت  آب حياتم داد و حالم را برابر كرد

***************

چون عطر از تبسم گل ها رها شدی
در سبزه زار عاطفه نشو و نما شدی

همقامت بلند سپيدار عاشقي
با جلگه هاي سبز دلم آشناشدي

درذهن من تداعي هرياد،يادتست
تكرار واژه هاي دلم را صدا شدي

چون نور در تداوم ميلاد روزها  
از آبشار صبح و سپيدي رها شدي

اي سبز، اي ترانه شيرين رنگها
یک پنجره وزيدي ودرمن فضا شدي

 

امتداد سرد                     

با يك بهار ما و تمنا جوان شديم

او تازه ماند ما گله خوان خزان شديم

او تا فراز كشور خورشيد رفت و ما

در كوچه های حسرت خود سايه بان شديم

مارا به گريه گاه تولا نشاند و رفت

با اشك سرخ چشم تغزل بيان شديم

اينك نگاهم از سفر خواب خسته است

تا انتظار گاه كسی راهبان شديم

ديشب كه اشك پای تسلا نشسته بود

ما و فغان به ديده ای تر مهربان شديم

آخر ز انجماد, هوای بهار مرد

از امتداد سرد تمنا خزان شديم

سبز آباد

چون غنچه شگفته ميشوم از يادت

الهام شده خيال سبز آبادت

در كشور فرخنده ای آهنگ و سرود

يك تاج محل از غزل كنم آبادت

تا مرز دل انگيز صميميت را

با چشم ترانه ها دهم ارشادت

گلچين سخن شوم بچينم گل سرخ

برگ برگ به واژه ها كنم گل بادت

قاموس طرب ورق ورق گردانم

با بوس غزل دهم پيام شادت

دوزم ز بريشم سخن جای نماز

تا سجده زنم به شيوه ای سروادت

پويم همه تازه گی ا ز باغ تنت

تا ديده و جان كنم بهار آبادت

تسلايی قيس

كنون كه نغمه ای فرياد پيچ پيچان است

برای ساز دگر هرچه است تاوان است

مگر غرامت جاری رودبار رسيد

كه گريه ‌از گذر ديده موج خيزان است

جهان بهار ندارد كه ابر رويايی

به آسمان زمستان سرد گريان است

ترانه ای كه فرا آمد بهاران بود

دمی احصار كدامين نسيم حيران است

مگر ز چشم وفا آبروی عشق رميد

كنون كه اشك صفا سايه بان شيطان است

غم مرا به تسلايی قيس ها ببريد

كه مرز اندوه ما دورتر پريشان است

اگر نسيم كنون بوی خون ما دارد

مواج زمزمه ای درد ماست گريان است

ناگفته ها

بيا كه گفتن ناگفته های خويش بگوييم

سرود سرخ سرشك دل خموش بگوييم

شگوفه های خيالت به ذهن باغ گذارم

نشاط مهر تو بر فصل زرد پوش بگوييم

چكيده ای ز گلستان درد ها ی جدای

ز داغنامه ای اين جان دلفروش بگوييم

برای لذت لبخند هات عزيزه ای جانم

كمی جنون زده باشم كمی ز هوش بگوييم

و پيش ‌از آنكه پيام وار جفا باشیم

فسانه ای ز وفایت، به هم خموش بگوييم

شمس تبريزی

هركه ردوست دارم،ا

جفا پيش آرم!

اگر آن را قبول كرد، من... از آن او، باشم!

اكنون،

همه جفا، با آنكس كنم كه

دوستش دارم!

مولانا را، "جمال" خوب است
و مرا، "جمال" هست،
و "زشتی " هم هست،
جمال مرا، مولانا، ديده بود.
و زشتی مرا،
نديده بود!
اين بار، نفاق (دو رويی ) نمی كنم،
و زشتی می كنم،
تا تمام، ببيند؛
-
نغزی مرا،
-
و زشتی مرا!

شمس تبريزی

 

عیدانه

به جستجوی تو استم كه جستجوم تويی

ز آرزوی تو سبزم كه آرزوم تويی

تويی جسارت فرياد های ها يیام

كه ره گشايی ، هرعقده ای گلوم تويی

به بذر خاطره كاريده ام مراد ترا

كه تازه تازه به انديشه ها نموم تويی

به ذهن اندوه شب واره ای خيالاتم

حديث دفتر نوری و ماه روم تويی

به موسم طرب عشق ها و عاطفه ها

گلم!عزيزترين چهره روبروم تويي

بهار را و نشاط گل تسلی را

شگوفه بار ترين بذر آرزوم تويی

تويی سروده لبريز آرزوی پناهت

تلاوت غزل عشق و گفتگوم تويی

پيچك سبزينه ها

همين كه با رخ خورشيدت آشنا شده ام

برای مقدم توچون سحر صفا شده ام

بری تخيلت انگيزه های ناهيدم

ز آسمان نگاهت كه برملا شده ام

همين كه بيتو مرا نبض نيست بودن نيست

نفس كشيده و همصحبت شما شده ام

شفاهت لب و فردوس بوسه هات مراست

حضور معبد وصل تو تا دعا شده ام

برای قصه ای آشفته ای سر مويت

چو عشقه گرد به گردت سخنسرا شده ام

به اعتبار وفای تو در صدارت مهر

جناب و حضرت و با منصب آشنا شده ام

هيجان باد

آمدی خورشيد تقويم گل رويی كسی

از فراز آسمان نور فراسوی كسی

آمدی چون هيجان باد همگام سحر

تا حضور لرزش مشكين گيسوی كسی

آمدی مفهوم سبز دامن ارديبهشت

از بشارت گاه فصل تازه ای كويی كسی

آمدی حرف دل آسايی درد كهنه ام

واژه های گلبن سوری خوشبويی كسی

آمدی آيينه مهتاب در دامان شب

اختلاط نازنين چشم جادويی كسی

آمدی ای ناز ای آيينه ای نغز وفا

چون هجايی شوكت اشعار دلجويی كسی

آمدی ای آرزو با ساقهای سبز و تر

نغمه ای شادينه و آهنگ دلجويی كسی

جان پناه

بيا تسلی هر غصه شو، گذيرم كن

به عاشقانه ترين لحظه ها پذيرم كن

گلم طراوت ارديبهشت را مانی

بيا به بيچك سبزينه ها اسيرم كن

ستاره ای سحر آرزوی من ميباش

ز نور ، نور جهان تاب خود منيرم كن

مرا به ساز غزل های خويش ترجمه كن

نوشت خامه ای عشقت نما، صريرم كن

بيا به بيشه ای سبزينه های اميدم

چو باغ در روش تازه گی شهيرم كن

تويی مدرس والايی عشق ، جان پناه

بگو فسانه ای عهد و وفا خبيرم كن

1/13/2007