PanahHafezAshqariW.HaideriQahar AssiA ZahirMavlanaBedil

 

            Ashqari      

پنجشير

در دلم تمنايی كوهسار پنجشير است

آرزوی من سير لاله زار پنجشير است

 

چاره‌ء دگر نبود خاطر ملولم را

آنچه غم برد از دل آبشار پنجشير است

 

از هوا و آب آن روح تازه ميگردد

بهر دفع رنج و غم سبزه زار پنجشير است

 

آب روشن و صافش هر طرف بود جاری

نهر در سن كابل شرمسار پنجشير است

 

كبك ميپرد هرسو مستی داره دريا يش

جان من تماشا كن نوبهار پنجشير است

 

جانب لباس شان ننگریي به چشم كم

زانكه برزو و چكمن افتخار پنجشير است

 

‌از فلاخنش خوفی بايدت بدل باشد

جنگجويی پرورده در كنار پنجشير است

 

اين سخن عيان گردد در نبرد و جانبازی

درصف جوان مردان سر قطار پنجشير است

 

ابتداش دالان سنگ انتهای او خاواك

اينهمه ديارستان در شمار پنجشير است

 

همچو حيدری دارد شاعران بسياری

زاده های طبع شان افتخار پنجشير است

 

دل نبسته ديگر جا عشقری درين عالم

راست گر زمن پرسی بيقرار پنجشير است

***********

مرا ببخش كه در بيدلی فراموشی
حضور تيره شبواره های عمر من است)

 

گوئيد اينقدر برِ جانانِ عشقری
برلب رسيده زود بيا جان عشقری
 

پهلو نهاده بر سرِ خاکسترِ غمت
ديگر مپرس از سرُ سامان عشقری
 

امشب زدستُ پنجهء شير افگن فراق
تا دامن است پاره گريبان عشقری
 

بر قسمتش زمينُ زمان گريه ميکند
ساغر شکسته است بدوران عشقری
 

گرديده ناتوان, قدمئ پيشتر بيا
کی ميرسد بگوش تو افغان عشقری
 

امشب زبرق ياد رخت درگرفته است
ايگـل بيا بسير چراغان عشقری
 

از بسکه پيچ خورده بسودائ کاکـُلی
دست جنون گرفته گريبان عشقری
 

گـُم گشته است بر سر کوئ تو جان من
ميگيرم عاقبت زتو تاوان عشقری
 

اصلاحِ بدگمانيت آيا چسان کنم
باور نميکنی تو به قرآن عشقری
 

تا زنده است پيش تو بيقدرُ قيمت است
يادت بود که ميبری حرمان عشقری
 

چون وعدهء تو بسته نباشد بتار خام
يک مو خلاف نيست به پيمان عشقری
 

جنس نشاط ميطلبی پيشتر برو
جز دردُ داغ نيست بدوکان عشقری

آيا خيال روی که در خاطرش گذشت
بيوجه نيست ديدهء گريان عشقری
 

ای باغبان دگر نه نشانی نهال سرو
بينی اگر تو سرو خرامان عشقری
 

شوخيکه رنجه ميشود از قصرِ دلکشا
آيد چسان بکلبهء احزان عشقری
 

تا غنچهء دهان تو تبخاله بسته است
درد لبت رسيده بدندان عشقری
 

شد روز ها که بسوی زندان نرفته ام
آيا چسان بود مهء کنعان عشقری
 

گـُلدار گشته پيرهن پاره پاره اش
ازبسکه خون چکيده زمژگان عشقری
 

چون شب به کس نميرسی ای آرزوی دل
روزی چه ميشود, شوئ مهمان عشقری
 

ايدلربا بيا به غـريبئ ما بســاز
يک شب قناعتی بلب نان عشقری
 

شد عمر ها گرفته دلش را بدست خويش
صد آفرين بيار قدردان عشقری
 

ديوانه ميشوی بخدا ای عزيز من
پرهيز کن زخواندن ديوان عشقری

 .


دنياست  خوب ودنيا ليكن بقا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد
 

هرچيز  در شكستن فرياد می برآرد
اما شكست دلها هرگز صدا ندارد
 

دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
سرتابپای دست است, دست دعا ندارد
 

شخصيکه بينوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بيچاره جا ندارد
 

هرچند دختر رز در ميکده عروس است
افسوس دستُ پايش رنگ حنا ندارد
 

دلدارِ پرغرورم بسيار مستِ ناز است
چون سايه در پيش من, رو بر قفا ندارد
 

اين حرف را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا ترس از خدا ندارد
 

با رهروئ بگفتم اينراه کدام راه است
گفتا که راه عشقست هيچ انتها ندارد
 

کرد هرکه را نشانه يکذره بج نگردد
دست قضا بعالم تير خطا ندارد
 

فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است
ليکن نماز خود را هرگز قضا ندارد
 

نزد طبيب رفتم خنديده اينچنين گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد
 

در صفحهء کتابی ديدم نوشته اين بود
صد بار اگر بميرد عاشق فنا ندارد
 

يارب تو کن حفاظت پامانده عشقری را
بر دشت حيرت آباد پشتُ پناه ندارد
 

افتاده‌ عشقری را بالای خاك ديدم
گفتم به اين اديبی يك بوريا ندارد

 

********

عمری خيال بستم يار آشنائيت را

آخر به خاك بردم داغ جدائيت را

 

در خاك راه كردم دل پايمال نازت

ای بيوفا ندانی قدر فدائيت را

 

بردی دل از بر من پامال ناز كردی

ای دلربا بنازم اين دلربائيت را

 

كاكل ربوده ايمان چشم تو جان و دل را

ديگر چه آرم آخر من رو نمائيت را

 

خوش آنشبی كه جانا در خواب ناز باشی

بر چشم خود بمالم پای حنائيت را

 

داغ شب حنايت ناسور گشته در دل

زانرو كه من نديدم ايام شاهيت را

 

شمشاد قامتان را بسيار سير كردم

در سرو هم نديدم جانا  رسائيت را

 

ای شاه خوبرويان حاكم شدی مبارك

شكر خدا كه ديدم فرمانروائيت را

 

ای رشك ماه كنعان بودی اسير زندان

شكر خدا كه ديدم روز و رهائيت را

 

بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را

ديديم ای جفا جو خيلی كمائيت را

 

***************

در طريق عشق خام افتاده ام
در دهان خاص و عام افتاده ام
در قطار شاعران عصر خويش
هرزه سنج و بی لگام افتاده ام
تار پيدا كرده ام با كاكلی
چند روزی شد بدام افتاده ام
بينوای تلخ كرد اوقات من
در غم اين صبح و شام افتاده ام
نفس من از بس هلاك خوردنست
چون مگس بين طعام افتاده ام
ای برهمن زاده دستم را بگير
بگذر از كين رام رام افتاده ام
پيريم از ميكده خارج نمود
بی نصيب از دور جام افتاده ام
پاس كردم گرچه درس عآشقی
با تمامی ناتمام افتاده ام
بين خاك و خون سرای راه كسی
كشتهء بی انتقام افتاده ام
بر سرم كردند خوبان بزكشی
من بچنگ هركدام افتاده ام
تيغ جوهر دارم اما عشقری
زير گردون در نيام افتاده ام

******

 

بساز بامن درين خرابه كه قصر و باغ دگر ندارم
بچای تلخم بكن قناعت كه من غريبم شكر ندارم
 

به تيره روزی گذشت عمرم ز بسكه شخص سياه بختم
شب است دايم به پيش چشم مگر بدنيا سحر ندارم
 

مراست در دل همين تمنا كه دور دور قدت بگردم
دريغ و دردا كه در هوای بلند ناز تو پر ندارم
 

ز آرزو ها بگشته ام پاك گل تمنا تكيده بر خاك
درين حديقه چو نخل خشكی اميد برگ و ثمر ندارم
 

بمكر و حيله بناز و عشوه عروس دنيا بسويم آمد
بگفتمش زود بگذر از من كه من فقيرم كمر ندارم

 

 

((خدای را از دلم نداند كه لخت و لخت جگر برامد
كجاست دلبر به مرگم آيد كه آرزوی دگر ندارم))

 

*******

 

ز بازار محبت غم خريدم
خريدم غم وليكن كم خريدم
 

همين داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خريدم
 

عسل ميجستم ‌از بازار هستی
عدم رخ داد جايش سم خريدم
 

ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خريدم
 

نبودم واقف از آيينهء دل
كه از جمشيد جام جم خريدم
 

برای زخم ناسور دل خويش
ز مژگان كسی مرهم خريدم
 

محبت عشقری راحت ندارد
ز مجبوری متاع غم خريدم

 

 

*************

ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
هرسو كه ميباشی روان،من همرهت همراستم
 

زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نيستم
ترسم بود از سارقان،من همرهت همراستم
 

در بار بندی های تو شانه دهم از جان و دل
از من ترا نبود زيان،من همرهت همراستم
 

بيدرد و افسرده  نيم ، دارم بدل جوش و خروش
بق بق زنم چون اشتران، من همرهت همراستم
 

دزدان اگر گيرند عنان، من ميزنم همراه شان
دارم بخود تيغ و سنان، من همرهت همراستم
 

من شخص صاحب جرئتم ، بی دست و بی پا نيستم
باشم جوان پهلوان، من همرهت همراستم
 

با امر و با فرمان تو با كاروان خدمت كنم
نگريزم از بار گران، من همرهت همراستم
 

بر هر طرف گردی روان، سالاری درين كاروان
باشی چه مرد قهرمان، من همرهت همراستم
 

يارش ز روی دلبری ، با ناز گفت ای عشقری
امروز سير بوستان، من همرهت همراستم

 

 

*****

 شعله خوی سنگدل پر غرور من
رحمی بكن بحال دل ناصبور من
 

آنساعتی كه رفته ای از بزم عشرتم
خاك غم است بر سر سازو سرور من
 

عمرم گذشت شيوهء ياری نديده ام
آيا كه چيست نزد نكويان قصور من
 

واقف نيم چه جامه برايم بريده اند
آيا چه رفته است به يوم النشور من
 

ای صدر كائنات چراغ دلم تويی
از پرتو جمال شما هست نور من
 

از جلوهء رخ تو چرا سوخت پيكرم 
ايدلربا اگر تو نه ای شمع طور من
 

بدنام نام يار شدم عشقری بس است
ديگر به لب ميار تو اسم غفور من

 

*******

دنياست و خوب ودنيا ليكن وفا ندارد
دارد چو بيوفايی يك آشنا ندارد
 

هرچيز و در شكستن آواز ميبرارد
 اما شكست دلها هرگز صدا ندارد
 

اين حرف  را به تكرار از هر كسی شنيدم
ظالم به روی دنيا  ترس از خدا ندارد
 

افتاده‌ عشقری را بالای  خاك ديدم
گفتم به اين غريبی يك بوريا ندارد

 

 

***********

ای دوستان ای دوستان من خوش سرای كيستم
آيينه سان در حيرتم محو لقای كيستم
 

باشد اميدی در دلم، مطلوب  من معلوم نيست
در كلبهء خود منتظر بهر صدای كيستم
 

شور محبت در سرم  ، سودای الفت در دلم
با يك جهان بيگانگی من آشنای كيستم
 

هرجا بقدر و قيمتم، با آبرو با عزتم
با ستر و پرده اينچنين، زير لوای كيستم
 

هر شی مرا وافر رسد، هر خواهشم حاضر رسد
مسرور و شاد از بخشش بی منتهای كيستم
 

در پيش رويم  پيشرو آيا كه می باشد روان
مانند سايه می دوم اندر قفای كيستم
 

عمرم گذشته از نود صد ساله گردم عشقری
در دهر فانی زنده از آب بقای كيستم
 

من عشقری شاعرم خانه بدوش و دربدر
تيلنگ گويان روز و شب يارب گدای كيستم

*********

 

عنان من به كف طفل نيسوار من است
نگويی اين تك و پويم به اختيار من است
نمونه ييست به هرجا كه بسملی بينی
تپايش دل پر درد و بيقرار من است
ز دور در نظرم سرو  قامتی آيد
تكان خورد به برم دل كه دلشكار من است
به شوق بوسهء پای تو مرده ام جانا
به هركجا كه قدم می نهی مزار من است
شهيد طرز خرام تو‌ام درين عالم
به هركجا كه قدم می نهی مزار من است
ندارد آرزوی سير گلبهار دلم
كه سينه باغ من و ديده آبشار من است

    --------------- 
مزرع ياس بی ثمر نبود
آه اميد بی اثر نبود
مكن از من سراغ اهل جهان
خانهء من درين گذر نبود
خوانده باشی اگر تو ابجد عشق
حاجت كنز و مختصر نبود
ننگ دارد ز پای تابوتم
يا كه آنشوخ من خبر نبود
بخت خوابيده ام نشد بيدار
شب مارا مگر سحر دارد
حرف خود را ز من مكن پنهان
عشقری شخص پرده در نبود

----------
خون شدم رنگ حنای تو مرا ياد آمد
خاك گشتم كف پای تو مرا ياد آمد
چشم من بر غلط افتاد به يك برگ گلی
به خدا ناخن پای تو مرا ياد آمد
ميگذشتم ز چمن چشم من رفتاد به سرو
قد و بالای رسای تو مرا ياد آمء
دی غزالی به بيابان مرا ديد رميد
ديدن رو به قفای تو مرا ياد آمد
آشنا شد نظرم بر سبد پر ز رواش
ساعد و ساق صفای تو مرا يد آمد
عشقری گفت به من قصهء آهو روشان
آن پريروزه ادای تو مرا ياد آمد

 

********

دل آن باشد كه آرامی ندارد
بجز ياد دل آرامی ندارد
خجالت ميكشم  از ياد ياری
كه با من خط و پيغامی ندارد
به آن مهوش نگردم يار هرگز
كه دارد سيب و بادامی ندارد
مرا دلدار گفت آيم بسويت
زمان و وقت و ايامی ندارد
به شب ميخوابم آسوده بجايی
كه ديوار و درو بامی ندارد
چه معشوق است آن معشوق ياران
كه از خود رند و بدنامی ندارد
نميايد خوشم آن  ماهرويی
كه در هر كوچه بدنامی ندارد
نكو روی  هست اما دلربا نيست
كه بر رو دانه و دامی ندارد
گذر كن از دبستان محبت
كه درس عشق انجامی ندارد
نگارا عشقريت بيسواد است
كه شرح حال و ارقامی ندارد


 ****

 

من ضرب تيغ ابروی نازت شمرده ام
از صد هزار زخم يكی كم نخورده ام
نی خون بديده دارم و نی آه در جگر
از بس بدرد هجر تو دلرا فشرده ام
هر نازو هر ادا بسرم ميكنی بكن
دل را بدست جور و جفايت سپرده ام
روزی بيا برای تلافی  بخاك من
آخر برای ناز و ادای تو مرده ام
بر من حرارت تب و تاب جنون نماند
شد سالها كز آتش هجرت فسرده ام
جانا چرا به شخص دگر ناز ميكنی
من زنده ام هنوز به كابل نمرده ام
گر رفت عشقری ز درت بد گمان مشو
دل زير پای توست دگر جا نبرده ام

***

ديريست ترا ای گل خود روی نديدم


مانند تو سنگين دل و بد خوی نديدم


چون آب روان عمر به هجران تو بگذشت
يك لحظه ترا بر لب يك جوی نديدم
همتای تو پيدا نشد از هيچ دياری
در خلم و سمنگان و به اندخوی نديدم
گشتم به سراغ و دركت بلخ و بخارا
افسوس كه بودی تو بچار جوی نديدم
چون كاكل مشكين تو  ای ترك ختايی
سر تا سر چين نافهء خوشبو نديدم
يكذره ترا نيست نشانی ز محبت
همرنگ تو بی مهر و جفا جوی نديدم
شهنامه كند ختم به يك نيم نگاهی
چون چشم تو بادام سخن گوی نديدم
بسيار نظر در كمر يار فگندم
جز رشته باريكتر از موی نديدم
ذرات طلا دارد همين رود سرشكم
روزی به لبش مردم زر شوی نديدم
بالای گليم غمت ای عشقری ساز است
يعنی شب مرگ تو كم از طوی نديدم
 

********************* 

 

برايت می سپارم عكس خودرا دلشكار من
كه بعد از مرگ من باشد به نزدت يادگار من
 

اگر می سوزی تابوتم اگر در خاك بسپاری
بغير از تو كس ديگر ندارد اختيار من
 

مرا گفتی كه روز و شب خيالت در نظر دارم
چو منظور تو ام صد چرخ باشد افتخار من
 

اگر صد سال باشم زنده باتو رخ نميگردم
بغير از باختن بردن ندارد اين قمار من
 

دلی دارم كه از محرومی دارد چشم اميدی
سر راه تو می سوزد چراغ انتظار من
 

بياد سرمهء  چشمی چنان در بحر سودايم
كه صد خمخانهء می كی كشد امشب خمار من
 

به علم  ظاهر و باطن چراغ  افروخته با من
بيامرزد خدا استاد و پير پخته كار من
 

(نثاری ) اين غزل را عشقری ديشب رقم كرده
ببخشايی اگر باشد خطايی در شمار من

 

**************

لايق وصلی نگرديدم به هجران ساختم
خنده نامد بر لبم با چشم گريان ساختم
 

صيد دام الفت شان گشته بودم بی طمع
بر جفا و جور و بيداد نكويان ساختم
 

ای مهء دير آشنا روزی بخوان اشعار من
خون دل خورده به اوصاف تو ديوان ساختم
 

همچو تيغون از غم و سودای عشق گلرخی
سالها در گلخنی سر در گريبان ساختم
 

چون سويدا بد گمانی از دل دلبر نرفت
گرچه پيراهن بخود از پوش قران ساختم
 

سالها بی وعده در راهش نشستم منتظر
پرده های چشم پا انداز جانان ساختم
 

عشقری از خوان  دونان جهان  تير آمدم
در اتاق بينوايی با لب نان ساختم

             

داری خبر كه هرقدر اشعار ساختم
سر تا بپا بوصف قد يار ساختم
 

بهر تسلی دل خود ساختم غزل
نی از برای  صفحهء اخبار ساختم
 

تشخيص درد من چو نكردند داكتران
مجبور و زار با تن بيمار ساختم
 

مرد خدا پرست نشد سردچار من
از ترس جان به مردم اشرار ساختم
 

چون لقمهء حلال ميسر نشد مرا
چون كرگسان بجيفهء مردار ساختم
 

دادند چون دو بسوه زمين از برای من
يك سر پناه بی در و ديوار ساختم
 

يك خر خريدنم بجهان باقی مانده بود
پالان و تنگ و توپره و افسار ساختم
 

جائی نيافتم كه در آن معتكف شوم
با ياوه گويی در سر بازار ساختم
 

مجبور بودم عشقری چون چاره ام نبود
با ناز و با كرشمهء دلدار ساختم

         

ای شعله خوی سنگدل پر غرور من
رحمی بكن بحال دل نا صبور من
 

آن ساعتی كه رفته ای از بزم عشرتم
خاك غم است بر سر ساز و سرور من
 

عمرم گذشت شيوهء ياری نديده ام
آيا كه چيست نزد نكويان قصور من
 

واقف نيم چه جامه برايم  بريده اند
آيا چه رفته است به يوم النشور من
 

ای صدر كائنات چراغ دلم تويی
از پرتو جمال شما هست نور من
 

از جلوهء رخ تو چرا سوخت پيكرم
ايدلربا اگر تو نه ای شمع طور من
 

بد نام نام يار شدم عشقری بس است
ديگر به لب ميار تو اسم غفور من

          

عشق ميخواهد بحدی پاس دلبر داشتن
كز ادب دور است بر رويش مژه برداشتن
 

بی جگر در بيشه های عشق نگذاری قدم
در نيستان بايدت خوی غضنفر داشتن
 

با پلاس كهنه ميسازو خدارا ياد كن
رنجها دارد قبای مشك و زعفر داشتن
 

يكدمی  از خواب گاه مرگ خود هم ياد كن
تابكی از ابره و كمخاب بستر داشتن
 

چون نداری جرئت و مردانگی های مصاف
پس چه لازم در كمر شمشير و خنجر داشتن
 

بر همه گردن كشان روی عالم لازم است
پاس كلبان در ساقی كوثر داشتن
 

عشقری داری حضور شاه مردان آرزو
آشنايی بايدت همراه قمبر داشتن

                 

الا جان من و جانانهء من
نباشد بی غمت غمخانهء من
 

الهی تا ابد لبريز با دا
ز عشقت ساغر و پيمانهء من
 

دل من روی بيدردی نبيند
حديث عشق باد افسانهء من
 

زمن تا آن صنم شد رنجه خاطر
شكست افتاد در بتخانهء من
 

دوی اول به نرد عشقبازی
گرو شد خانهء بارانهء من
 

نميايد ز چشمم اشك رنگين
بشد گم عشقری دردانهء من

 

***************************

جان من گر بدلت ميل شكار افتاده
بدرت مرغ دلم نقد و تيار افتاده
 

ز كجا سوی من گمشده افتد نظرت
كه چو من بر سر كوی تو هزار افتاده
 

من نه تنها بسر كوی تو بسمل شده ام
كشتگان تو بهر كنج و كنار افتاده
 

دل خودرا بچه اميد تسلی بدهم
كز عدم دورتر از يار و ديار افتاده
 

يار را در بر اغيار كه ديدم گفتم
خرمن گل بسر تودهء خار افتاده
 

از فغان دل من گوش جهانی كر شد
تا كه مينای می از دست نگار افتاده
 

بچه اوضاع جهان شاد شود خاطر من
هر طرف می نگرم مرده قطار افتاده
 

عشقری كيست كه در بزم تو آيد به حساب
همچو خاكستر مجمر ز شمار افتاده

 

 

 

چه استغناست از بهر خدا با من تكلم كن

گره از چين پيشانی كشا قدری تبسم كن

 

نموده زهره ام را آب تمكين ادای تو

سخن بر لب مياور بر دهان خويش غم غم كن

 

ا‌گر با موج گردابی سری دارم  ز خود بگذر

بشوی از زنده گی دستت شنا در بين قلزم كن

 

ستمگر شعله پيكر دلبر بيداد گر آخر

به احوالم ترحم كن ترحم كن ترحم كن

 

 ----------

 

برايت می سپارم عكس خود را دلشكار من

كه بعد از مردنم باشد  به نزدت يادگار من

 

اگر می سوزی تابوتم اگر در خاك  بسپاری

بغير از تو كس ديگر ندارد اختيار من

 

مرا گفتی كه روز و شب خيالت در نظر دارم

چو منظور تو ام صد چرخ باشد افتخار من

 

اگر صد سال باشم زنده از تو رخ نمی گردم

بغير از باختن بردن ندارد اين قمار من

 

دلی دارم كه از محرومی دارد چشم اميدی

سر راه تو می سوزد چراغ انتظار من

 

بياد سرمهء چشمی چنان در غرق سودايم

كه صد خمخانهء می نشكند امشب خمار من

 

بعلم ظاهر و باطن چراغ افرخته با من

بيامرزد خدا استاد و پير پخته كار من

 

(نثاريی) اين غزل را عشقری ديشب رقم كرده

ببخشايی اگر باشد خطايی در شمار من

 

--------- 

 

منظور داغ كيست دل بيقرار من

حيرت  زده است ديدهء پر انتظار من

 

ضرب كدام حربهء ابرو رسيده است

در خاك و خون كشيده تن بيقرار من

 

مصروف درد و داغ كدامين سهی قد است

ياد كی شعله ريخته بر جسم زار من

 

از اين غزل حروف سر مصرع  جمع ساز

عقلت اگر رسآست بيابی شمار من

 

اميدوار لطف تو ام تا دم حيات

نام تو هست فاتحه خوان مزار من

 

 -------------

 

الا جان من و جانانهء من

نباشد بي غمت غمخانهء من

 

الهی تا ابد لبريز بادا

ز عشقت ساغر و پيمانهء من

 

دل من روی بيدردی نبيند

حديث عشق باد افسانهء من

 

ز من تا آن صنم شد رنجه خاطر

شكست افتاده در بتخانهء من

 

دوی اول به نرد عشقبازی

گرو شد خانهء بارانهء من

 

نميايد ز چشمم اشك رنگين

بشد گم عشقری دردانهء من

 

 

می نوشتم بيت رنگين رنگ اگر ميداشتم
دامنی را می گرفتم چنگ اگر ميداشتم
 

روش می شد اصطلاحاتی كه در شعر ‌است
بر سر ديوان خود فرهنگ اگر ميداشتم
 

قدرتم نبود كه از ميخانه ای ساغر كشم
گرم ميكردم سر خود بنگ اگر ميداشتم
 

ماه من امروز غمگينی نمی دانم چرا
ساز می كردم برت سارنگ اگر ميداشتم
 

يا ترا يا خويش را ميكشتم حالا ای رقيب
همچو عياران عالم ننگ اگر ميداشتم
 

محفل ما از قدوم خشك او افسرده شد
ميزدم بر فرق زاهد سنگ اگر ميداشتم
 

چاپلوسی نايد از دستم بمانند رقيب
آشنايم ميشدی نيرنگ اگر ميداشتم
 

عشقری در سينهء من ساز های بی صداست
می شنيد اهل جهان آهنگ اگر ميداشتم

 (كم نمی پنداشت مارا چون طياش كوچه گرد)

(يك دو سه ديوان رنگارنگ اگر ميداشتم)

 

 

دلم را برده يی ای نور ديده       خبر داری نداری

ترا تا ديده ام رنگم پريده          خبر داری نداری

 

گذر دارم من از پيش دكانت      بهر ساعت گل من

ز شرم عشق رويت را نديده      خبر داری نداری

 

تويی با هر كسی دايم به سودا    چرا ارزان فروشی

ز اوضاعت دل زارم كفيده       خبر داری نداری

 

من از رشك رقيبان در گرفتم         چرا سفله نوازی

ز چشمم پاره های دل چكيده        خبر داری نداری

 

چو ابر نو بهاری از فراقت         شب و روز اشك بارم

بگردون آه و افغانم رسيده          خبر داری نداری

 

بهر جائيكه ميگردی دچارم         تغافل مينمايی

مرا كشتی به چشمان خميده         خبر داری نداری

 

ز روی كين رقيب خانه ويران        به نزد دوست و دشمن

هزاران جامه ها بر من بريده         خبر داری نداری

 

رسيده جان من بر لب عزيزم         چه بی پروا جوانی

دلم را عقرب زلفت گذيده             خبر داری نداری

 

چو ازسنگ جفا بالش شكستی               همين مرغ دلم را

شكسته بال از بامت پريده              خبر داری نداری

 

بهر جائيكه تو استاده باشی         بهمراه رقيبان

كنم طوفت منی قامت خميده       خبر داری نداری

 

ز اخلاص عشقری از بهر پايت       الا سرو روانم

جراب از رشتهء جانش تنيده         خبر داری نداری

 

☼☼☼☼

 

زمستان تير شد سرما سر آمد        بهار ديگر آمد

لب جو سبزه ها كم كم برامد          بهار ديگر آمد

 

غريبان جهان دلشاد باشيد          ز غم آزاد باشيد

كه از پارينه كرده خوشتر آمد         بهار ديگر آمد

 

بگوش من رسد آواز بلبل           ز شوق ديدن گل

سر اشجار ها در پر پر آمد          بهار ديگر آمد

 

بيا ساقی كه جوش ارغوان است       تماشا رايگان است

می عيش و طرب در ساغر آمد       بهار ديگر آمد

 

عزيز من تفرج كن بصحرا         قدم رنجه بفرما

كه از دشت و دمن لاله برامد         بهار ديگر آمد

 

روان گرديده بين جويبار آب          بسير باغ بشتاب

ز فواره صدای شر شر آمد          بهار ديگر آمد

 

برو ای عشقری سير چمن كن        گل زيب يخن كن

بگلشن باز زر و زيور آمد           بهار ديگر آمد

 

 

دو بيتی ها

 

رفيقی ميكنی گر با من زار

رفاقت را بود شرط های بسيار

چو در كار محبت پا نهادی

زكار و بار دنيا دست بردار

☼☼☼

 

دلت را از هوس ها كن نمازی

چو هستی طالب عشق مجازی

جدا نبود مجازی از حقيقت

بداری پاس درس پاكبازی

☼☼☼

 

قبای مشك و زعفر داره يارم

قد و بالای لاغر داره يارم

بصنف گلرخان شمشير برق است

مثال تيغ جوهردره يارم

☼☼☼

 

سری بامت برایی دلبر من

رخت بر من نمايی دلبر من

بدست خود دهی خيرات خود را

چو آيم بر گدایی دلبر من

☼☼☼

 

دلم را برده يی از من ببازی

خراب و خسته و زارش نسازی

نگارا تا توانی دل بدست آر

اگر داری اميد سر فرازی

☼☼☼

 

دلم از برق رويت در گرفته

مگر عشقت به حسنت سر گرفته

نميدانم تو ميدانی عزيزم

قدت راعشقری در بر گرفته

☼☼☼

 

الا دلبر لبت مثل عقيق است

نگاهت همره آهو رفيق است

نگردی همره اغيار ديگر

كه شخص لچك كوتا طريق است

☼☼☼

 

الا ای مه لقا يارم تو بودی

چراغ كلبهء تارم تو بودی

بغير از گريه كار ديگرم نيست

تسلی دلی زارم تو بودی

☼☼☼

 

ز بزم صحبت ما چون دلت گند

ترا من ميسپارم با خداوند

صحت باشی هميشه غم نبيني

لب لعلت بود دايم شكر خند

☼☼☼

 

بود اول اميدم با خداوند

دوم با تو بود ای جوهر قند

كه من را گاه گاهی ياد سازی

بهر جائيكه باشی ، باشی خرسند

☼☼☼

 

من از اين رفتنت پر داغ و دردم

بكن رحمی ببين با رنگ زردم

من از تو خواهش ديگر ندارم

دمی استاده شو دورت بگردم

☼☼☼

 

به تيغ ابرويت شد ريزه ريزه

دل من تا قيامت بر نخيزه

زدی زخم زبان بر سينه من

كه ظاهر قطرهء خونم نريزه

☼☼☼

 

كشم در اين ورق خط سياهی

كه ياد از من نمايی گاهگاهی

گدايی را اگر روزی برد نام

چه نقصان ميرسد با پادشاهی

☼☼☼

 

الا ای آهويی رم خوردهء من

نظر كن بر دل افسردهء من

بيا چابك بهر جايی كه هستی

فتاده بيكس و كو مردهء من

☼☼☼

 

رقيب از روز وصلت باغ باغ است

دلم ازدرد هجرت داغ داغ است

مپرس از عشقری احوال بسيار

كه آن مجنون صفت خشكه دماغ است

☼☼☼

 

خدا داناست بر حالم رفيق جان

چو تار كاكلت هستم پريشان

دلم با جعد مشكين تو بند است

اسيرم در ميان كافرستان

☼☼☼

 

زچشمم تا رخت مستور گشته

دلم از دوريت رنجور گشته

جراحت های بين سينهء من

ز ناخن غمت ناسور گشته

☼☼☼

 

مرا اول اسير كاكلت ساز

گرفتار رخ برگ گلت ساز

دمی بگذار سر بر سينهء من

مرا مست از نسيم سنبلت ساز

☼☼☼

 

روا دارد نيم هرگز بدی را

نگردان با خود اغيار گدی را

بيا پيشم كه خيراتت بسازم

تماما نوت های پنجصدی را

☼☼☼

 

سر مكتوب من عنوان ندارد

حديث عاشقی پايان ندارد

ز افلاطون ارسطو كرد پرسان

بگفتا عاشقی درمان ندارد

☼☼☼

 

نديده ديده ام قد رسايت

دلم را برده آواز و صدايت

گل رويت اگر بنمايی بر من

كنم جان و دل خودرا فدايت

☼☼☼

 

دو چشمم اشك ريزان است امروز

نگار از من گريزان است امروز

زبانم از بيان افتاده قاصر

چو برگ بيد لرزان استم امروز

☼☼☼

 

دل زارم پی خوبان گرفته

محبت با نكو رويان گرفته

خبر از مشكلات آن ندارد

بخود اين كار را آسان گرفته

☼☼☼

 

فدای قد و بالايت شوم يار

شهيد چشم شهلايت شوم يار

دگر در دل نماند آرزويت

اگر خاك سر راهت شوم يار

☼☼☼

 

ز احوالم خبر داری نداری

بسوی من نظر داری نداری

اگر از درد هجرانت بميرم

سر خاكم گذر داری نداری

☼☼☼

 

شوم قربان چشم نيم خوابت

 دل يك شهر گرديده كبابت

عجب حسن خدا دادی تو داری

كه افتاده بهر كوچه خرابت

☼☼☼

 

چه آيا بر دلت سنجيده باشی

بگو چيزی گر از من ديده باشی

دل من ميكفد از غصه و غم

كه از من بی سبب رنجيده باشی

☼☼☼

 

الا ای دلبر سبزينهء من

بنه رويت به روی سينهء من

مرا يك شب ز وصلت شاد گردان

بكش از دل غم ديرينهء من

☼☼☼

 

برفتار دل آويزت بميرم

به نخل قد نو خيزت بميرم

تبسم كرده هر سو ميخرامی

به لبها يی شكر خيزت بميرم

☼☼☼

 

ترا گفتم كه هستی از همه بيش

گذشتم از سر بيگانه و خويش

تو گرديدی بكام دشمنانم

ز كويت رفتم آخر با دل ريش

☼☼☼

الا ای دلربای دل فريبم

نكردی ياد با يكدانه سيبم

خطت را می نهم چون تاج بر سر

و يا مانند تعويزی به جيبم

☼☼☼

دو چشم من بگريان است امشب

دلم خيلی پريشان است امشب

ندانم باعث اش ايا چه باشد

دو دستم در گريبان است امشب