دلم را برده يی ای نور ديده خبر داری نداری
ترا تا ديده ام رنگم پريده خبر داری نداری
گذر دارم من از پيش دكانت بهر ساعت گل من
ز شرم عشق رويت را نديده خبر داری نداری
تويی با هر كسی دايم به سودا چرا ارزان فروشی
ز اوضاعت دل زارم كفيده خبر داری نداری
من از رشك رقيبان در گرفتم چرا سفله نوازی
ز چشمم پاره های دل چكيده خبر داری نداری
چو ابر نو بهاری از فراقت شب و روز اشك بارم
بگردون آه و افغانم رسيده خبر داری نداری
بهر جائيكه ميگردی دچارم تغافل مينمايی
مرا كشتی به چشمان خميده خبر داری نداری
ز روی كين رقيب خانه ويران به نزد دوست و دشمن
هزاران جامه ها بر من بريده خبر داری نداری
رسيده جان من بر لب عزيزم چه بی پروا جوانی
دلم را عقرب زلفت گذيده خبر داری نداری
چو ازسنگ جفا بالش شكستی همين مرغ دلم را
شكسته بال از بامت پريده خبر داری نداری
بهر جائيكه تو استاده باشی بهمراه رقيبان
كنم طوفت منی قامت خميده خبر داری نداری
ز اخلاص عشقری از بهر پايت الا سرو روانم
جراب از رشتهء جانش تنيده خبر داری نداری
☼☼☼☼
زمستان تير شد سرما سر آمد بهار ديگر آمد
لب جو سبزه ها كم كم برامد بهار ديگر آمد
غريبان جهان دلشاد باشيد ز غم آزاد باشيد
كه از پارينه كرده خوشتر آمد بهار ديگر آمد
بگوش من رسد آواز بلبل ز شوق ديدن گل
سر اشجار ها در پر پر آمد بهار ديگر آمد
بيا ساقی كه جوش ارغوان است تماشا رايگان است
می عيش و طرب در ساغر آمد بهار ديگر آمد
عزيز من تفرج كن بصحرا قدم رنجه بفرما
كه از دشت و دمن لاله برامد بهار ديگر آمد
روان گرديده بين جويبار آب بسير باغ بشتاب
ز فواره صدای شر شر آمد بهار ديگر آمد
برو ای عشقری سير چمن كن گل زيب يخن كن
بگلشن باز زر و زيور آمد بهار ديگر آمد
دو بيتی ها
رفيقی ميكنی گر با من زار
رفاقت را بود شرط های بسيار
چو در كار محبت پا نهادی
زكار و بار دنيا دست بردار
☼☼☼
دلت را از هوس ها كن نمازی
چو هستی طالب عشق مجازی
جدا نبود مجازی از حقيقت
بداری پاس درس پاكبازی
☼☼☼
قبای مشك و زعفر داره يارم
قد و بالای لاغر داره يارم
بصنف گلرخان شمشير برق است
مثال تيغ جوهردره يارم
☼☼☼
سری بامت برایی دلبر من
رخت بر من نمايی دلبر من
بدست خود دهی خيرات خود را
چو آيم بر گدایی دلبر من
☼☼☼
دلم را برده يی از من ببازی
خراب و خسته و زارش نسازی
نگارا تا توانی دل بدست آر
اگر داری اميد سر فرازی
☼☼☼
دلم از برق رويت در گرفته
مگر عشقت به حسنت سر گرفته
نميدانم تو ميدانی عزيزم
قدت راعشقری در بر گرفته
☼☼☼
الا دلبر لبت مثل عقيق است
نگاهت همره آهو رفيق است
نگردی همره اغيار ديگر
كه شخص لچك كوتا طريق است
☼☼☼
الا ای مه لقا يارم تو بودی
چراغ كلبهء تارم تو بودی
بغير از گريه كار ديگرم نيست
تسلی دلی زارم تو بودی
☼☼☼
ز بزم صحبت ما چون دلت گند
ترا من ميسپارم با خداوند
صحت باشی هميشه غم نبيني
لب لعلت بود دايم شكر خند
☼☼☼
بود اول اميدم با خداوند
دوم با تو بود ای جوهر قند
كه من را گاه گاهی ياد سازی
بهر جائيكه باشی ، باشی خرسند
☼☼☼
من از اين رفتنت پر داغ و دردم
بكن رحمی ببين با رنگ زردم
من از تو خواهش ديگر ندارم
دمی استاده شو دورت بگردم
☼☼☼
به تيغ ابرويت شد ريزه ريزه
دل من تا قيامت بر نخيزه
زدی زخم زبان بر سينه من
كه ظاهر قطرهء خونم نريزه
☼☼☼
كشم در اين ورق خط سياهی
كه ياد از من نمايی گاهگاهی
گدايی را اگر روزی برد نام
چه نقصان ميرسد با پادشاهی
☼☼☼
الا ای آهويی رم خوردهء من
نظر كن بر دل افسردهء من
بيا چابك بهر جايی كه هستی
فتاده بيكس و كو مردهء من
☼☼☼
رقيب از روز وصلت باغ باغ است
دلم ازدرد هجرت داغ داغ است
مپرس از عشقری احوال بسيار
كه آن مجنون صفت خشكه دماغ است
☼☼☼
خدا داناست بر حالم رفيق جان
چو تار كاكلت هستم پريشان
دلم با جعد مشكين تو بند است
اسيرم در ميان كافرستان
☼☼☼
زچشمم تا رخت مستور گشته
دلم از دوريت رنجور گشته
جراحت های بين سينهء من
ز ناخن غمت ناسور گشته
☼☼☼
مرا اول اسير كاكلت ساز
گرفتار رخ برگ گلت ساز
دمی بگذار سر بر سينهء من
مرا مست از نسيم سنبلت ساز
☼☼☼
روا دارد نيم هرگز بدی را
نگردان با خود اغيار گدی را
بيا پيشم كه خيراتت بسازم
تماما نوت های پنجصدی را
☼☼☼
سر مكتوب من عنوان ندارد
حديث عاشقی پايان ندارد
ز افلاطون ارسطو كرد پرسان
بگفتا عاشقی درمان ندارد
☼☼☼
نديده ديده ام قد رسايت
دلم را برده آواز و صدايت
گل رويت اگر بنمايی بر من
كنم جان و دل خودرا فدايت
☼☼☼
دو چشمم اشك ريزان است امروز
نگار از من گريزان است امروز
زبانم از بيان افتاده قاصر
چو برگ بيد لرزان استم امروز
☼☼☼
دل زارم پی خوبان گرفته
محبت با نكو رويان گرفته
خبر از مشكلات آن ندارد
بخود اين كار را آسان گرفته
☼☼☼
فدای قد و بالايت شوم يار
شهيد چشم شهلايت شوم يار
دگر در دل نماند آرزويت
اگر خاك سر راهت شوم يار
☼☼☼
ز احوالم خبر داری نداری
بسوی من نظر داری نداری
اگر از درد هجرانت بميرم
سر خاكم گذر داری نداری
☼☼☼
شوم قربان چشم نيم خوابت
دل يك شهر گرديده كبابت
عجب حسن خدا دادی تو داری
كه افتاده بهر كوچه خرابت
☼☼☼
چه آيا بر دلت سنجيده باشی
بگو چيزی گر از من ديده باشی
دل من ميكفد از غصه و غم
كه از من بی سبب رنجيده باشی
☼☼☼
الا ای دلبر سبزينهء من
بنه رويت به روی سينهء من
مرا يك شب ز وصلت شاد گردان
بكش از دل غم ديرينهء من
☼☼☼
برفتار دل آويزت بميرم
به نخل قد نو خيزت بميرم
تبسم كرده هر سو ميخرامی
به لبها يی شكر خيزت بميرم
☼☼☼
ترا گفتم كه هستی از همه بيش
گذشتم از سر بيگانه و خويش
تو گرديدی بكام دشمنانم
ز كويت رفتم آخر با دل ريش
☼☼☼
الا ای دلربای دل فريبم
نكردی ياد با يكدانه سيبم
خطت را می نهم چون تاج بر سر
و يا مانند تعويزی به جيبم
☼☼☼
دو چشم من بگريان است امشب
دلم خيلی پريشان است امشب
ندانم باعث اش ايا چه باشد
دو دستم در گريبان است امشب