|
اشعارآهنگ های
احمد ظاهر
آه چه خوش آمدی
آه، چه خوش آمدی صفا کردی
چه عجب شد که ياد ما کردی؟
از چه پهلو سحر بلند شدی
که تفقد بر بينوا کردی؟
آفتاب از کدام سمت دميد
که تو امروز ياد ما کردی؟
بيوفايی مگر چه عيبی داشت
که مهربان شدی وفا کردی؟
4
پيمان با تو بستم
از آن روز که پيمان با تو بستم
دو صد پيمان ديگر را شکستم
برای آنکه تنها از تو باشم
ز هر مهروی ديگر، دل گسستم
به جام و ساغرم کاری نباشد
که من پيمانه ی ديگر شکستم
از آن روز که پيمان با تو بستم
دوصد پيمان ديگر را شکستم
از برای غم من
از براي غم من سينه ی دنيا تنگ است
بهر اين موج خروشان دل دريا تنگ است
تا ز پيمانه ی چشمان تو سر مست شدم
ديگر اندر نظرم ديدۀ مينا تنگ است
بسکه دل در سر گيسوی تو آويخته است
5
از برای دل آشفته ما جا تنگ است
گفته بودی که به ديدار من آيی ز وفا
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگ است
سر بدامان تو زين پس نهم و ناله کنم
بهر ناليدن من دامن صحرا تنگ است
مگر امروز به بالين من آيی که دگر
عمر کوتاه مرا وعده فردا تنگ است
خندۀ غنچه فرو مرد ز بيداد خزان
چه توان کرد که چشم و دل دنيا تنگ است
شاعر : بهادر يگانه
از تو دورم من و ..
از تو دورم من و ديوانه و مدهوش توأم
آنچنان محو تو گشتم که در آغوش توأم
يکدم از دل نبرم ياد دل آويز ترا
گر چه چون عشق ز دل رفته ، فراموش توأم
نگه گرمم و در چشم سخن گوی توأم
هوس بوسه ام و در لب خاموش توأم
همچو اشکی که زجان ريخته در دامن تو
چون صدايی که زدل خاسته در گوش توأم
6
پای تا سر همه طوفانم و آشفتگيم
بحر در موجم و عمريست که در جوش توأم
گر چه در حسرتم از دوری برق نگهت
زنده با ياد تو و گرمی آغوش توأم
در دل اين شب تاريک که چون بخت منست
تا سحر منتظر صبح بنا گوش توأم
خاطر نازکت آزرده شد از محنت من
بار سنگينم و آويخته از دوش توأم
شاعر : ابوالحسن ورزی
از پيش من برو ...
از پيش من برو که دل آزارم
نا پايدار و سست و گنهکارم
در کنج سينه يک دل ديوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
من ناکامم، ناکام عشقت
من بد نامم، بد نام عشقت
آه ای خدا چگونه ترا گويم
کز جسم خويش خسته و بيزارم
هر شب بر آستان جلال تو
گويی اميد جسم دگر دارم
دل نيست اين دلی که به من دادی
در خون تپيده، آه رهايش کن
يا خالی از هوا و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش کن
7
از جهان بی رخ او ...
از جهان بی رخ او صرف نظر می کنم
بلبل و گل را همگی خاک بسر می کنم
خوش نيم دوری او کرده مرا خون جگر
زان همی ناله به هر کوه و کمر می کنم
رنج من، غصه ی من هيچ مگر عاقبت
ناله سان بر دل سنگ تو اثر می کنم
گل به تو، لاله به تو، سرو به تو، ناز ادا
بهر تو من وصف چمن اين همه سر می کنم
از چشم تو چون ا شک....
از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه ی هجران تو سر کردم و رفتم
در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان ترا غرق گهر کردم و رفتم
چون باد بر آشفتم و گل های چمن را
با ياد رخت زير و زبر کردم و رفتم
ای ساحل اميد ، پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سينه سپر کردم و رفتم
چون شمع ببالين خيالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم
چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را
8
از راز دل خويش خبر کردم و رفتم
چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم
پيراهنی از اشک ببر کردم و رفتم
شاعر : نظام الدين بقاء
از دست فغان فغان دارم
از دستت فغان، فغان دارم
قلب خون چکان، چکان دارم
فرحتم را نديده بهاری
من بنالم چو بلبل زاری
صد تير عشق تو ای دلبر
من به دل نهان، نهان دارم
ای پری رو تو بشنو فغانم
گر چه پيرم به عشقت جوانم
صد تير عشق تو ای دلبر
من به دل نهان، نهان دارم
از دستت فغان، فغان دارم
قلب خون چکان، چکان دارم
از سفر خوش آمدی
قلم آرزو به لوح بلند
نقش ديگر به يادگار کشيد
دل من مرده بود از غم تو
9
بس که يک عمر انتظار کشيد
از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی
تو که رفتی و ترک من کردي
با چه پايی به ديدنت آيم
ای که با ديگران هم آغوشی
بی تو من سالهاست تنهايم
از سفر خوش آمدی
از سفر خوش آمدی
ازغمت ای نازنين ..
از غمت ای نازنين ، عزم سفر ميکنم
قبله ی خود بعد از اين ، سوی دگر ميکنم
ميروم و ميبرم ، داغ جفايت به خويش
هجر و وصال ترا ، خاک به سر ميکنم
تا نخورد ديگری ، باز فريب ترا
در همه جا از غمت ، غلغله سر ميکنم
قصه ی جور ترا ، ای بت نا آشنا
با دل پر غصه و ديدۀ تر ميکنم
10
از ناز چه ميخندی
از ناز چه می خندی ، بر ديده که می گريد ؟
اين ديده زمانی نيز خنديده ، که می گريد
چون ديده ترا سر مست ، از باده اغياری
در خون خود از غيرت ، غلطيده که مي گريد
تنها نه از اين مردم ، صد روی و ريا ديده
از مردمک خود هم ، بد ديده که می گريد
لب نيک و بد دنيا ، نا خوانده که می خندد
چشم آخر هر کاری پاييده که می گريد
صد داغ نهان دارد ، اين سينه که می خندد
صد گونه بلا ديدست اين ديده که می گريد
شاعر : علی اشتری
افسوس که عشق پاک ..
افسوس که عشق پاک تو رنگ هوس گرفت
آتش بجان اين قمر زود رس گرفت
دانی اميد زندگيم بود عشق تو
رفتی و عشق آنچه به من داد، پس گرفت
تا کی خدا خدا کنم، اين دل ز دست تو
شد نا اميد و دامن آن داد رس گرفت
11
آگر اين آسمان ...
اگر اين آسمان ستاره نداشت
چشم خود را ستاره می کردم
تا بياويزد از بر و دوشم
اشک را گوشواره می کردم
در چمن لاله گر نمی خنديد
از شفق برگ لاله می چيدم
اگر اين آسمان ستاره نداشت
چشم خود را ستاره می کردم
تا بياويزد از بر و دوشم
اشک را گوشواره می کردم
با هزاران شقايق وحشی
گرد چشمت پياله می کردم
اگر اين آسمان ستاره نداشت
چشم خود را ستاره می کردم
تا بياويزد از بر و دوشم
اشک را گوشواره می کردم
12
اگر بهار بيايد ..
اگر بهار بيايد ، ترانه ها خواهم خواند
ترانه های خوش شهر و عاشقانه خواهم خواند
به گهوارۀ آغوش من چو آيی تو
بگوش خاطر تو من ، فسانه ها خواهم خواند
گشوده لانه ی عشق و فشانده دانه ی مهر
ترا پرندۀ غمگين به آشيانه خواهم خواند
اگر تو يارک من باشی ..
اگر تو يارک من باشی ، من بدنيا غمي ندارم
اگر تو مهمان من باشی ، من بدنيا همه را دارم
اگر يک شب تو آيی به برم ، همه گلها بسرت می پاشم
اگر تو ياد نمايی از من ، از خوشی تا به سحر می گويم
که تو دلدار منی ، که تو جانان منی
که تو غمخوار منی ، دوستت دارم
اگر يک شب مهربان شوی ، از روی لطف بگيری خبرم
اگر از ناز برويم خندی بکشم دردي را بچشم سرم
که تو دلدار منی ، که تو جانان منيی
که تو غمخوار منی ، دوستت دارم
13
آگر سبزه بودم ..
اگر سبزه بودم بدامان صحرا
سراغ تو را از صبا می گرفتم
اگر آب بودم به آغوش دريا
سراغ ترا تا خدا می گرفتم
اگر چنگ بودم به صد ناز و افسون
به دامان پر مهر تو می سرودم
اگر مهربان بودی ای نازنينم
زخوبان ترا و ترا می ستودم
اگر عشق باشد...
اگر عشق باشد ، گناهی اللهی
سرا پا گناهم ، اللهی ، اللهی
نشان ده رۀ کعبه ی عاشقان را
به مجنون کم کرده راهی اللهی
مرا صبح رخسار آئينه رويی
نشانده به روز سياهي اللهی
14
الهی من نميدانم..
الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی
الهی من نميدانم به علم خود تو ميدانی
کس شد گدا ، کس شد ابتر ، کس شد پادشاه يک کشور
کس برابر به خاکستر ، کسی را تاج سلطانی
الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی
کس صالح ، کس شد گمراه ، کس شد مجنون سوی صحرا
روند با منزل ليلا ، به يک عالم پريشانی
الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی
يکی بيدل ، يکی با دل ، يکی دچار صد مشکل
يکی با پند آب و گل ، دگر مفتون بسمانی
الهی من نميدانم ، به علم خود تو ميدانی
امشب به قصه ی دل من ...
امشب به قصه ی دل من گوش ميکنی
فردا مرا چو قصه فراموش ميکنيی
دستم نميرسد که در آغوش گيرمت
اي ماه با که دست در آغوش ميکنی
در ساغر تو چيست که با جرعه نخست
هوشيار و مست را همه مدهوش ميکنی
می جوش ميزند به دل خم بيا ببين
يادی اگر ز خون سياووش نمی کنيی
گر گوش ميکنی سخنی خوش بگويمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش ميکنی
15
جام جهان ز خون دل عاشقان پُر است
حرمت نگاهدار اگرش نوش ميکنی
سايه چو شمع شعله در افکندۀ بجمع
زين داستان با لب خاموش ميکنی
شاعر : سايه
امشب به ياد روی تو .....
امشب به ياد روی تو غوغا کنم ، غوغا کنم
دل را بدست غم دهم ، بس شکوه از دنيا کنم
امشب بياد عشق تو ، با اشک خود تنها شوم
آنقدر زاری ها کنم ، تا سيل خون بر پا کنم
خندی به عشق پاک من ، گويی که من ديوانه ام
گويی من ديوانه خود در ساغر و مينا کنم
امشب از باده خرابم ...
امشب از باده خرابم کن و بگذار بميرم
غرق دريای شرابم کن و بگذار بميرم
قصه عشق بگوش من ديوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بميرم
گر چه عشق تو سرابيست فريبنده و سوزان
دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بميرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی
16
بعد از اين مرده حسابم کن و بگذار بميرم
پيرم و نيست دگر بيم ز دمسردی مرد
گرم رويای شبابم کن و بگذار بميرم
خسته شد ديده ام از ديدن امواج حوادث
کور چون چشم حبابم کن و بگذار بميرم
تابکی حلقه شود سر بدر خانه بکوبم
از در خويش جوابم کن و بگذار بميرم
اشک گرمم که بنوک مژه شمع بلرزم
شعله شو يکسره آبم کن و بگذار بميرم
امشب شده ام مست ...
امشب شده ام مست که مستانه بگريم
بگذار شبی گوشه ی ميخانه بگريم
افسانه ی دل قصه ی پر رنج و ملاليست
بگذار بر اين قصه و افسانه بگريم
زان آمده ام مست در اين ميکده که امشب
بر قهقه ی اين ساغر و پيمانه بگريم
او بانو بانو جانا...
او بانو بانو جانا، او شهر بانو جانا
دل مرا بسته يی، به تار گيسو جانا
دل مرا برده يی، به چشم و ابرو جانا
17
لبت شهد شکر نوشيده خاتون، فيروزه بانو حانا
نگاهت رخت شب پوشيده خاتون، فيروزه بانو جانا
درون ساغر جام لبانت، فيروزه بانو جانا
شراب بوسه ات چوشيده خاتون، فيروزه بانو جانا
پری گفته صدايت ميکنم من، فيروزه بانو جانا
سرم را خاک راهت ميکنم من، فيروزه بانو جانا
کنی گر يک نگاه بسويم ای جان، فيروزه بانو جانا
دل خود را فدايت ميکنم من، فيروزه بانو جانا
دلبرا گر تو يار ....
دلبرا اگر تو يار من باشی
مونس شام تار من باشی
تو آنقدر ميشوی عزيز بر دل من
کفر گويم ، خداي من باشی
هدف تير دشمنان گردم
کز ره صدق يار من باشی
چه شد خطا ز من ای پری پيکر
که پر نمودی ز خون دلم ساغر
18
اولين عشقم تو بودی ....
اولين عشقم تو بودی ، آخرين عشقم تو بودی
رفتي از من دل گرفتی ، با گپ مردم نمودی
درد و اندوهم فزودی ، در سکوت نيمه شب ها
با خودم تنها نشستم ، نغمه مرگم سرودم
کاش هرگز من نبودم ، کاش هرگز من نبودم
خود بگو با من چه هستی ، سرکش و مغرور و مستی
عشق يعنی نيمه مردن ، رشته ی هستی بريدن
آه ای عشق از کجايی ، از جهان حسن هايی
با دل افسرده من ، سالها شد آشنايی
کاش هرگز من نبودم ، کاش هرگز من نبودم
صياد رحم و کن ....
ايا صياد رحمی کن مرنجانيد جانم را
پر و بالم بکن اما ، مسوزان آشيانم را
به گردن بسته يی چون رشته و در پای زنجير است
مروت کن اجازت ده، که بگشايم دهانم را
در اين کنج قفس دور از، گلستان سوختم مردم
خبر کن ای صبا از حال زارم باغبانم را
ز تنهايی دلم خون شد، ندارم محرم رازی
که بنويسد برای دوستداران داستانم را
19
بت بی رحم شکارت منم
ای بُت بی رحم شکارت منم
رشته بيانداز تو در گردنم
تير بيانداز که من در هوا
گيرم و در سينه کنم جا
تير تو را بر دل و جان جا دهم
تا تسلی دل شيدا کنم
چشم فتانت که فسون ميکند
اين دلکم غرقه خون ميکند
آن لب لعلت که ز ميخانه ها
ميگه به گوشم دوصد افسانه ها
جان منی پيش رقيبان مرو
يکه و تنها به گلستان مرو
پيش من آ تا که فدايت شوم
کشته يک لحظه نگاهت شوم
ای بلبل خوش الحان ..
ای بُلبُل خوش الحان، با گل بودت پيمان
برخيز بهار آمد، با گلبن گل خو کن
ای بلبل شور انگيز، شور تو شرر بار است
بر خيز بهار آمد، کشور ز تو گلزار است
ای بلبل شور انگيز، من عشق تو را نازم
بر خيز بهار آمد، بر عشق تو جان بازم
20
ای به ديده ام تاريک....
ای به ديده ام تاريک، ماه آسمان بی تو
سينه چاک چاکم من، همچو کهکشان بی تو
جام ها همه خالی، ساز ها همه خاموش
بی نمک بود امشب، بزم عاشقان بی تو
لاله خون دل نوشد، نسترن کفن پوشد
سخت ماتم انگيز است، سير بوستان بی تو
غنچه های اميدم، نا شگفته يک روزی
رحم کن که می ميرد، قلب يک جوان بی تو
ای بيخبر از درد من ...
ای بيخبر از درد من، بر آسمان شد گرد من
ديدی چو رنگ زرد من، ما را رها کردی و رفتی
عشق مرا نشناختی، با ديگران پرداختی
ما را پريشان ساختی، دل باختی دل باختی
روزم سياه کردی و رفتی
بيتو به تنها ساختم، با رنج شبها ساختم
با چشم دريا ساختم، يعنی سراپا ساختم
تو ترک ما کردی و رفتی
21
ای پادشه ی خوبان.....
ای پادشه ی خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آيی
دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايی
ای درد تو ام درمان در بستر بيماری
و ای ياد تو ام مؤنس در گوشه تنهايی
***
ای پادشه ی خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آيی
شاعر: حافظ شيرازی
ای تير غمت را دل .....
ای تير غمت را دل عشاق نشانه
خلقی به تو مشغول و تو غايب ز ميانه
گه معتكف ديرم و گه ساآن مسجد
يعنی آه تو را می طلبم خانه به خانه
هر آس به زبانی سخن عشق تو راند
عاشق به سرود غم و مطرب به ترانه
افسون دل افسانه ی عشق است دگر نه
باقی به جمالت آه فسون است و فسانه
تقصير خيالی به اميد آرم توست
22
باری چو گنه را به از اين نيست بهانه
شاعر: خيالی بخارايی
ای جان من اسيرت ...
ای جان من اسيرت، ای عمر من فدايت
عمرم به آخر آمد، بی لعل جان فزايت
تو ميروی خرامان من با دو چشم گريان
آشفته و پريشان، چون کاکل از قفايت
نی بخت آن که يک شب، دستم کشد به زلفت
نی پای آنکه روزی بگريزم از جفايت
ای خدا مادر من ...
ای خدا! مادر من باز به من ده
مادر من، اختر من، گوهر من باز به من ده
مادر ناز پرور من باز به من ده
جدا ز روی مادرم، قسم به آستان تو
حلقه شده به گردنم، ماه تو آسمان تو
شعله زند به جان من، نور ستارگان تو
قسم به نام پاک تو، بزرگی قرآن تو
خار بود به چشم من بهار تو، خزان تو
تنگ بود به چشم من زمين تو، زمان تو
ای خدا! مادر من باز به من ده
23
ای دزديده چشم از آهو
ای دزديده چشم از آهو
آموخته افسون به جادو
صد وعده دادی وفا کو
ای فريبگر ای دروغگو
من با تو نمی ستيزم
از تو ديده خون ريزم
وقتی ميخواهم گريزم
ميگويی نرو عزيزم
آه چه بی رحمی تو مرا
ای فريبگر از دروغگو
ای دل ای دل
ای دل،ای دل، دل ديوانه
بر عشقش شدی افسانه
در دامش شدی زولانه
ای دل، ای دل
تو را از دور می بينم چه حاصل
به پهلويت نمی شينم چه حاصل
درخت حُسن تو گلزار کرده
از آن گلها نمی چينم چه حاصل
بيا که در بغل تنگت بگيرم
24
بلای کاکل چنگت بگيرم
مرا که سيصد و شصت بوسه دادی
بيا که از لب قندت بگيرم
سيه چشمک به دل بند تو باشد
به پای جان ز پيوند تو باشد
سفر کردم به گلشن های دنيا
نديدم کس که مانند تو باشد
ای دل تو گريه کم کن
ای دل تو گريه کم کن تا چشم تر نباشد
خونابه ها ببنديد تا کس خبر نباشد
کاری بکن دل من تا عظمت طپش ها
در پيش مه رويان دل بی ثمر نباشد
عمری بخاکساری بگذشت در خرابات
از عمر رفته ی من شايد اثر نباشد
ای دام مرغ بازان رحمی به حال دل کن
مرغيست بی بضاعت بی بال و پر نباشد
ای رشک گلها ...
ای رشک گلها، دادی فريبم
ای وای و ای وا، دادی فريبم
عمريست خواهم يک بوسه زان لب
امروز و فردا، دادی فريبم
گفتم که نامت ديگر نگيرم
کردی دل آسا، دادی فريبم
25
گفتی به عشقت، بی پا و سر من
ديدم سراپا، دادی فريبم
ای ساربان آهسته ران
ای ساربان، آهسته ران کآرام جانم ميرود
آن دل که با خود داشتم با دل ستانم ميرود
محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم ميرود
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعی سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود
باز آی و بر چشمم نشين ای دلفريب نازنين
کآشوب و فرياد از زمين بر آسمانم ميرود
شاعر: سعدی شيرازی
ای سرود واپسينم
ای سرود واپسينم، جز تو پناهی ندارم
ای آرزوی آخرين، جز تو آغوشی ندارم
آتش عشق تو همچون، ميکشد مرا چو مجنون
در آغوش ات پناه من، در نگاهت اميد من
ستاره عشق من مرد، اميد هستی من رفت
ای ناله ی شبهای من، ای يار بی همتای من
26
ای شعله ی حزين
ای شعله ی حزين
ای عشق آتشين
ای درد واپسين
اين شعر توست يا که جنون سرشک ها
يا شعر من که ميدهدت سوز جاودان
ای شعله ی حزين
ای عشق آتشين
ای درد واپسين
ديگر نجويمت
شبها نپويمت
رازی نگويمت
ای شعله ی حزين
ای عشق آتشين
ای درد واپسين
شبهای بی شمار
پهلوی جويبار
در صحن کوهسار
ای عشق ز دست تو
27
ای عشق! ز دست تو قلب من سوخته، سوخته
ای يار! به راه تو چشم من دوخته ، دوخته
ز راه ديده در دل خانه کردی
ز پستی خانه را ويرانه کردی
نگويم ز آنچه کردی يا نکردی
فقط يک گپ: مرا ديوانه کردی
نگار نازنينم، آه دردم
سرم را گر بُری از تو نگردم
سرم را گر بری با خنجر عشق
بخون جولان زده دورت بگردم
ای قوم بحج رفته
ای قوم بحج رفته کجائيد کجائيد
معشوق همين جاست بيائيد بيائيد
معشوق تو همسايه ديوار به ديوار
در باديه سر گشته شما در چه هوائيد
گر صورت بی صورت معشوق ببينيد
هم حاجی و هم کعبه و هم خانه شمائيد
صد بار از اين خانه بدان خانه برفتيد
يک بار از اين خانه بر اين بام بر آئيد
گر قصد شما ديدن آن خانه جانست
اول رخ آئينه بصيقل بزدائيد
آن خانه لطيف است نشانهاش بگفتيد
از خواجه آن خانه نشانه بنمائيد
کو دسته ای از گُل اگر آن باغ بديديد
28
کو گوهری از جان اگر از بهر خدائيد
با اينهمه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس که بر گنج شما پرده شمائيد
گنجيد نهان گشته درين توده پُر خاک
چون قرص قمر ز ابر سيه باز بر آئيد
سلطان جهان مفخر تبريز نمايد
اشکال عجايب که شما روح فزائيد
شاعر: مولانا
ای که از يار نشان
ای که از يار نشان می طلبی، يار کجاست؟
همه يارند و ولی يار وفادار کجاست
تا نپرسند به خوبان غم دل نتوان گفت
ور بپرسند بگو قوت گفتار کجاست
در خرابات مغان هوش مجوييد که ما
همه مستيم و در اين ميکده هوشيار کجاست
ای گلزرا من
ای گلزار من، باغ و بهار من
شمع مزار من، بيا، بيا
آتش عشق تو سوزد تن من
من هلاک تو و تو دشمن من
29
همچو پروانه به اميد وصلت
سوختم ای شمع روشن من
اي نازنينم، يار شيرينم
تويی پروينم، بيا، بيا
چشم سياهت، رخ چو ماهت
برده از خويشم، به معصوم نگاهت
روز آواره ام در پی تو
تا ببينم مگر بر سر راهت
ای ماه کنعانی من
ای ماه کنعانی من آن دل که بُردی باز ده
مرغ دلم را از فقس پرواز ده، پرواز ده
ای اختر تابنده ام، ای کوکب پاينده ام
يا نور افشان بر دلم، يا دل که بردی باز ده
از قول من با او بگو، ای برده از خاطر مرا
يا پای بنه بر ديده ام، يا دل که بردی باز ده
ای نازنين از عشق تو
ای نازنين از عشق تو، ديوانه ام، ديوانه ام
وز ديگران يکبارگی، بيگانه ام، بيگانه ام
اين مردم عاقل نما، بگذار و پيش من بيا
من با همه ديوانگی، فرزانه ام، فرزانه ام
30
دنبال دانايان مرو، يار جهانجويان مشو
من از حقيقت خوشترم، افسانه ام، افسانه ام
از عطر و لطف و رنگ تو، دل می کند آهنگ تو
تا جلو چون گل کردۀ، پروانه ام، پروانه ام
در داستانهای کهن، جای تو باشد نزد من
ای بهتر از گنج و گهر، ويرانه ام، ويرانه ام
هر لحظه يی بنوازمت، وز جان نثاری سازمت
دانی که من در عاشقی، جانانه ام، جانانه ام
نزديک خويشت خوانده ام، در انتظارت مانده ام
ديگر چرا در ميزنی، در خانه ام، در خانه ام
شاعر : داکتر محمد حسين علی آبادی
ای نام غمت ترانه ی من
ای نام غمت ترانه ی من
عشق تو همه بهانه ی من
ای مرغ سفيد آشنايی
تاز آی به آشيانه ی من
عشق تو جنون ديگرانی
با نغمه و با ترانه ی من
ای هموطن
ای هموطن! ای نيروی بالنده ی جاويد
خوش باش که باز اختر اعمال تو تابيد
31
ای رنجبر، ای کاری تو سازنده ی دوران
دوران ز تو و قدرت جاويد تو باليد
برخی که با موج قوی پنجه کند نرم
قومی که زطوفان حوادث نهراسيد
زين گونه دليرانه عمل کردن بی باک
بايد به تو و همت والای تو نازيد
خوش باش که باز اختر اعمال تو تابيد
***
ای هموطن! ای نيروی بالنده ی جاويد
خوش باش که باز اختر اعمال تو تايد
اين چه عشقست
به زمين می زنی و می شکنی
عاقبت شيشه ی اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را
ديدمت، وای چه ديداری بود
اين چه ديدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از ياد مرا
که مرا با تو سر و کاری بود
اين چه عشقيست که در دل دارم
من از اين عشق چه حاصل دارم
32
می گريزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کردۀ من
عشق سوزان تو را می جويد
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه ی عشق تو را می گويد
بخت اگر از تو جدايم کرده
می گشايم گره از بخت، چه باک
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردۀ خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد
آتش عشق به چشمت يکدم
جلوه ای کرد و سرابی گرديد
تا مرا واله و بی سامان ديد
نقش افتاده بر آبی گرديد
سينه ای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ريزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نيست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
33
به زمين می زنی و می شکنی
عاقبت شيشه ی اميدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاويدی را
شاعر: فروغ فرخزاد
ب
با آن همه قول...
با آن همه قول و قرار و پيمان
که با من غم زده داشتی رفتی
ميخواستی از تنهايی دورم کنی
اما مرا تنها گذاشتی رفتی
پس آن همه وعده که دادی چه شد
رفتی و بر وعده ات وفا نکردی
گفتی خدا ترا به من رسانده
رفتی و شرمی از خدا نکردی
برو ولی هر جا باشی
هر جای اين دنيا باشی
يک روزی پيدايت ميکنم
34
نگاه به چشمهايت ميکنم
راز ترا پيش همه
ميگم و رسوايت ميکنم
با خبر باش، با خبر!
شب به پيشت می آيم
گره ز زلفت ميگشايم
لب بر لبانت ميسايم
تو چی بخواهی، چی نخواهی
باده ها خاليست
باده ها خاليست ، خالي ، ساغر و مينا کجاست
درب ميخانه است بسته ، ساقی زيبا کجاست
من که ره گم کردۀ دشت جنونم ، عاقلان !
راه آرام سعادت های اين دنيا کجاست
اختران پهلوی هم در آسمانها خفته اند
آخر آن چشمک زدن ها و تپيدن ها کجاست
باز آمدی ای جان من
باز آمدی ای جان من ، جانها فدای جان تو
جان من و صد همچو من ، قربان تو ، قربان تو
35
من کز سر آزادگی ، از چرخ سر پيچيده ام
دارم کنون در بندگی ، سر بر خط فرمان تو
آشفته همچون موی تو ، کار من و سامان من
مست است همچون بخت من ، عهد تو و پيمان تو
مگذار از پا افتم ، ای دوست دستم را بگير
روی من و درگاه تو ، دست من و دامان تو
گفتی که جانان که ام ، جانان من ، جانان من
گفتی که حيران که يی ، حيران تو ، حيران تو
امشب اگر مرغ سحر خواند سرود ، ميخوانمش
چون بارها بر بست لب ، او در شب هجران تو
با بوسه يی از آن دو لب ، اکرام را اتمام کن
هر چند باشد پارسا ، شرمندۀ احسان تو
شاعر : پارسای توسيرکانی
باز ای و کنارم بنشين
باز آی و کنارم بنشين تا به تو گويم
آن را که به صد نامه و دفتر نتوان گفت
حاشا چه نيازی به سخن زانکه نگاهم
گويد آنرا که نشايد به زبان گفت
دور از تو در اين خانه، شادی کُش و خاموش
روزان و شبانم همه آئينه ی غم بود
ای هسته ی اميد نهد نيستی من
بعد از تو وجودم نمی از ابر الم بود
36
باز ميخواهم ترا
باز ميخواهم ترا، ای عشق من
باز هم نام تو بر لب ميبرم
اين نگاه بی فروغ خسته ام
کی به جانت آتشی، ديگر زند
اين لبان سرد و خالی از هوس
کی تواند، مستی پيشين دهد
باز ميخواهم ترا، ای عشق من
باز هم نام تو بر لب ميبرم
راست ميگويی دلا ديوانه ام
چون که خواهم صدر بزم غير را
می ستانم با همه بی مهريش
گر شوم بر درد عشقش مبتلا
باز ميخواهم ترا، ای عشق من
باز هم نام تو بر لب ميبرم
بت نازنينم
بُت نازنينم ، مه مهربانم
چرا قهری از من ، بلايت به جانم
ز درس محبت به جز نام جانان
به چيزی نگردد زبان در دهانم
37
چه داستان کنم گر روی جای دگر
که اين ملک پر شد از داستانم
بخدا تنگ است دلم
بخدا تنگست دلم ، تنگست دلم
نه او آتش ميگيرد ، نه زغم آب ميشود
مگر از سنگست دلم ،
سنگست دلم ، سنگست دلم
پس آن چشم سياه ، پس آن رنگ لبان
پس يک رنگی تو ، پس آن سادگی ها
پس پنهان ديدنت، پس طرز سخنت
ای گل تازه و تر، پس عطر بدنت
پس آن طرز نگاه، پس آن ناز و ادا
پس گفتار خوشت، پس آهنگ صدا
بخود گفتم پس از
بخود گفتم پس از چندی فراموشت کنم، کردم
به اندوۀ جدايی ها هم آغوشت کنم، کردم
اگر ميخواستی رسوا کنی نام مرا، کردی
و گر ميخواستم چون شعله خاموشت کنم، کردم
پس از آن آرزومندی که در پی داشت نوميدی
دلم ميخواست در مرگم سيه پوشت کنم، کردم
مرا درديست کو درمان ندارد جز فراموشی
دلت ميخواست گر روزی فراموشت کنم، کردم
38
بداغ نامرادی سوختم
بداغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی
به تنگ آمد دلم زين زندگی ای مرگ جولانی
در اين مکتب نميدانم چه رمز مهملم يارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زيب عنوانی
از اين آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شيون زنجير و قيد کنج زندانی
به هر وضعيکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر اين شام غم را مرگ سازد صبح پايانی
جوانی سلب گشت و حيف کآمال جوانی هم
يکايک محو شد مانند اعلام پريشانی
زيک جو منت اين ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم بمشکل صخره سنگی را بمژگانی
گناهم چيست، گردونم چرا آزرده ميدارد
ازين کاسه گدا ديگر چه جستم جز لب نانی
شاعر: استاد خليل الله خليلی
بد دعايت کنم
بد دعايت کنم او بد دعايت کنم
اويت گرم باشه ، نانت همه يخ
گفتم که به چوک جاده تنها نروی ، او ظالم رفتی
گفتم که به پارک شهر بی ما نروي ، او ظالم رفتی
39
بد دعايت کنم او بد دعايت کنم
اويت گرم باشه ، نانت همه يخ
گفتم که بيا به کلبه ويرانه ، گفتی نی نی
گفتم که بسوی کس تو نگاه نکنی ، ديدم ديدی
بد دعايت کنم او بد دعايت کنم
اويت گرم باشه ، نانت همه يخ
گفتم که محمل رقيبان نروی ، او ظالم رفتيی
گفتم که بغير عهد و پيمان نکنی ، او ظالم کردی
بد دعايت کنم او بد دعايت کنم
اويت گرم باشه نانت همه يخ
برايم گريه کن امشب
برايم گريه کن امشب ، که تنها امشبم با تو
برايم گريه کن فردا ، بجز يادی نخواهد بود
جهان عشق خواهد بود ، بنام ليلی و مجنون
و ليکن رهروان عشق را رهبر نخواهد بود
برويم بوسه زن امشب ، که تنها امشبم با تو
بجز از امشبم اينجا ، شبی ديگر نخواهم بود
نمی خواهم که بر گورم ، لب مهر و وفا سايی
و يا بی من نميخواهم ، که بی يار دگر مانی
40
برخاطر آزاده
بر خاطر آزاده ، غباری ز کسم نيست
سرو چمنم ، شکوه يی از خار و خسم نيست
از کوی تو ، بی ناله و فرياد گذشتم
چون قافله عمر ، نوای جرسم نيست
افسرده ترم از نفس باد خزانی
کان نوگل خندان ، نفسی هم نفسم نيست
صياد ز پيش آيد و گرگ اجل از پی
آن صيد ضعيفم که ره پيش و پسم نيست
بی حاصلی و خواری من بين که درين باغ
چون خار ، بدامان گلی دسترسم نيست
از تنگدلی ، پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه ، که اندوه کشم نيست
امشب رهی از ميکده بيرون ننهم پای
آزردۀ دردم ، دو سه پيمانه بسم نيست
شاعر : رهی معيری
برويد ای حريفان
برويد ای حريفان بکشيد يار ما را
بمن آوريد آخر صنم گريز پا را
بترانه های شيرين ببهانه های زرّين
بکشيد سوی خانه مه خوب خوش لقا را
41
وگر او بوعده گويد که دمی دگر بيايم
همه وعده مکر باشد بفريبد او شما را
دم سخت گرم دارد که بجادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
بمبارکی و شادی چو نگار من در آيد
بنشين نظاره می کن تو عجايب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان؟
که رخ چو آفتابش بکُشد چراغها را
برو ای دل سبک رو بيمن بدلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقيق بی بها را
شاعر: مولانا
بريده باد پای من
بُريده باد پای من ، اگر رود بخانه اش
شکسته گردد آن سری، که خم شود به شانه اش
قرار بود تا ابد وفا کند به عشق من
ندانم ای خدا چه شد قرار جاودانه اش
اگر بيايد و فتد به پای من که رحم کن
نمی نهم دوباره سر بخاک آستانه اش
اگر کشد به آتشم شرار شعله غمش
بُريده باد پای من اگر رود به خانه اش
42
بسکه جفا ز خار و گل
بسکه جفا ز خار و گل ، ديده دل رميده ام
همچو نسيم از اين چمن ، پای برون کشيده ام
شمع طرب زبخت ما ، آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان ما ، عشق بجان خريده ام
حاصل دور زندگی ، صحبت آشنا بود
تا تو زمن بريدۀ ، من زجهان بريده ام
تا بکنار من بودی ، بود به جا قرار من
رفتی و رفت راحت از خاطر رميده ام
تا تو مراد من دهی ، کشته مرا فراق تو
تا تو بداد من رسی ، من بخدا رسيده ام
چون به بهار سر کند لاله زخاک من برون
ای گل تازه ياد کن از دل داغديده ام
يا ز ره وفا بيا ، يا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو ، جان بلب رسيده ام
شاعر : رهی معيری
بگذار بگريم
بگذار بگريم من و بگذار بگريم
بگذار در اين نيمه شب تار بگريم
در ماتم پژمردن گلهای اميدم
بگذار که چون ابر به گلزار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش
43
بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته بجز ديده ی من نيست
بگذار به غمخواری خود زار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد از من
بگذار که در دوری دلدار بگريم
در ورطه ی ديوانگی ام ميکشد اين عشق
بگذار بر اين عاقبت تار بگريم
او خنده زنان رفت و مرا اشک فشان کرد
بگذار بگريم من و بگذار بگريم
شاعر: مريم ملک ابراهيمی
بگذرد بگذرد
بگذرد ، بگذرد ، عمر من بگذرد
خوشتر است زندگی ، عمر من بگذرد
من فقيرم ، فقير ديار خودم
غير دارندگی ، عمر من بگذرد
ماه ها بگذرد ، سال ها بگذرد
زير بارندگی ، عمر من بگذرد
بگذار تا بگريم
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر کس شراب فرقت روزی چشيده باشد
44
داند که سخت باشد قطع اميدواران
با ساربان بگوييد احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل بروز باران
بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت
گريان چو در قيامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشينان جانم بطاقت آمد
از بسکه دير آمد شام روزه داران
چندين که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران
سعدی بروزگاران مهری نشسته بر دل
بيرون نمی توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکايت ، شرح اينقدر کفايت
باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
شاعر : سعدی شيرازی
بگو که گل نفرستد
بگو که گل نفرستد کسی به خانه ی من
که از نژاد تو پر کرده آشيانه ی من
چو شبنمی که چکد از غنچه های سفيد
ببين به ديدۀ خود اشک دانه دانه ی من
ز برگ و بال کس ار شوق زندگی خيزد
بيا و بال و پر افشان دمی به لانه ی من
45
بمان ای شب که تاريکی
بمان ای شب که تاريکی و بيداری ، دلم خواهد
برو ای مه که اندوه شب تاری ، دلم خواهد
بيا ای غم ، بيا ای مونس شبهای تار من
که امشب از تو همدردی و همکاری ، دلم خواهد
بسوز ای جان که جانی آتش افروز آرزو دارم
بکاه ای تن که رنجوری و بيماری دلم خواهد
برنجان و بنالانم ، بگريان و بسوزانم
که سوز و اشک و آه و ناله و زاری ، دلم خواهد
کنار و بوس و آغوش تو ارزانی به بی دردان
که من دنيای دردم عاشق آزاری ، دلم خواهد
غم عشقی کرامات کردۀ جان و دل ما را
که حق نشناسم ار يک ذره غمخواری ، دلم خواهد
بجز روی تو و موی تو و چشم نکوی تو
ز هر چه در دو عالم هست بيزاری دلم خواهد
شاعر : يزدانبخش قهرمان
بنازم قلب پاکت
بنازم قلب پاکت ، مادر من
بگردم دور خاکت ، مادر من
سياه شد روزگار من سياه شد
خدايا مادرم از من جدا شد
46
فلک با من چرا اين نا روا کرد
که يکدم مادرم از من جدا کرد
بوی تو خيزد هنوز
بوی تو خيزد هنوز ، بوی تو از بسترم
ای لب نوشين بماند ، داغ تو بر پيکرم
بسترم آشفته است ، بوی ترا ميدهد
ليک تهی مانده است ، جای تو در بسترم
از تو همين آرزوست چون شب دوشين من
باز شب ديگرم ، باش شب ديگرم
بوی تو خيزد هنوز ، بوی تو از بسترم
به آسمان بگوييد
به آسمان بگوييد، به دلبران رسانيد
احوال قلب ما را به عاشقان رسانيد
دلم برای ديگر، رود خبر باش
برای يار ديگر، رود خبر باش
نميگويم که چرا ترکم نمودی
نميخواهم بسويم ، تو باز گردی
47
بهار آمد
بهار آمد!
بيا ای نوبهار من کجايی تو
ز دستت سينه پر خون است
چه گويم حال من چون است
بيا دلبر!
بيا دلبر، که مجنونت بيابان گرد و هم ديوانه خواهد شد
علاج من، دوای من، شفای من کجايی تو
بهار آمد!
بيا ای نو بهار من کجايی تو
بهشت من ، خدای من، کجايی تو
دوای من، شفای من کجايی تو
بهار است و سامان
بهار است و سامان و افغان ندارم
که راهی بسوی گلستان ندارم
تو دامن به خاکم فشانی ولی من
شوم خاک و دستت ز دامان ندارم
که درمان دردم کند چون نبينم
طبيبی کز او درد پنهان ندارم
من و ناله شب که با ختم آفتاب
صلاح شده سويی به ميدان ندارم
48
بهار جوانی ام
بهار جوانيم رفت، افسوس
نشاط عمر به پايان رسيد، افسوس
خوشی از غم چو عقاب کرده پرواز
سوی آسمانها رفت، افسوس
ای پرنده زيبا، سوی من بيا، بيا
آفتاب زندگيم!
روشنی چشمانم تار، تار
قلب شکسته ام در انتظارت
بود هميشه اين قلب غم گسارت
گر چه پرواز تو جای دگريست
برگرد نما شاد، اين قلب غمگينم
غم بهار جدايت، ماند به قلبم جاودانی
دانم اين عمر رفته، نقشيست از پشيمانی
بهار من حذر از نو
بهار من حذر از نو بهاران می کنی، تا کی
کتاب خاطر ما را پريشان می کنی، تا کی
دراين خاموشی لبها ، نگاهت صد زبان دارد
سرور عشق را از يار پنهان می کنی، تا کی
مرا چون بنگری نا مهری از من حذر کردی
نسيم هرزه را با ژاله يکسان می کنی، تا کی
49
به جز تو مونس ديگر
به جز تو مونس ديگر درين ديار ندارم
بيا که بيش ازين تاب انتظار ندارم
نميروی تو ز يادم اگر چه ميدانی
که غير بوسه ی چند از تو يادگار ندارم
مرنج ز اين که من بر تو بدگمان شده ام
که من به زندگی خويش اعتبار ندارم
به ساغر نقل کرد از خم
به ساغر نقل کرد از خم شراب ، آهسته آهسته
بر آمد از پس کوه آفتاب ، آهسته آهسته
فريت روی آتشناک او خوردم ندانستم
که خواهد خورد خونم چون کباب ، آهسته آهسته
کباب نازک دل آتش هموار ميخواهد
بر آور چهره ات را از نقاب ، آهسته آهسته
جدايی اندک اندک زهر خود را ميکند ظاهر
که تلخ خواهد شد در مينا گلاب ، آهسته آهسته
شاعر : صائب تبريزی
50
به عزم توبه سحر...
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن ميرسد ، چه چاره کنم
سخن درست بگويم ، نمی توانم ديد
که ميخورند حريفان و من نظاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنيد
که از ميانه بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شگفت
حوالت سر دشمن به سنگ خاره کنم
به تخت گل بنشانم بسی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش طوق و پاره کنم
گدای ميکده ام ليک وقت مستی بين
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه
پياله گيرم و از شوق جامه پاره کنم
مرا که نيست ره و رسم فتنه پرهيزی
چرا ندمت رند شراب خواره کنم
زباده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
شاعر : حافظ شيرازی
51
به کس چی به کس چی
تو گر هستی به پاکی شُهرۀ شهر
مرا رسوا و بدنام آفريدن
اگر می خواره و مستم ، به کس چی به کس چی
اگر آواره و مستم ، به کس چی به کس چی
اگر پيمانه بشکستم ، به کس چی به کس چی
اگر آواره و مستم ، به کس چی به کس چی
اگر باشی تو امشب ليلی من ، به کس چی به کس چی
چو مجنون عاشقت هستم ، به کس چی بي کس چی
اگر باشی توامشب ساقی من ، به کس چی به کس چی
دهی پيمانه به دستم ، به کس چی به کس چی
بيا بريم به سنگران
بيا بريم به سنگران، جمله خوبان هموجاست
همگی بلبل و گل يار قدر دان هموجاست
عجب توت فراوان داره پنجشير
چه دريای خروشان داره پنجشير
چه می پرسی ز تلخان لذيذش
چه فرزندان خندان داره پنجشير
به کوهش حضرت پيران بينی
به آستانه رخ شيران بينی
به رخه ساقی و عشق و صداقت
همگی خرم و خندان بينی
52
فدای آسمان صاف پنجشير
فدای چشمه های آب پنجشير
به کابل می تپد قلبم به سينه
ببينم هر شبی من خواب پنجشير
بياييد بياييد به ميدان خرابات
بياييد بياييد به ميدان خرابات
مترسيد مترسيد ز هجران خرابات
شهنشاه شهنشاه يکی بزم نهاده است
بگوئيد بگوئيد به رندان خرابات
همه مست در آئيد در اين قصر در آئيد
که سلطان سلاطين شده مهمان خرابات
همه مست و خرابيد همه ديده پر آبيد
چو خورشيد بتابيد بر ايوان خرابات
همه ديده و جانند همه لطف و امانند
همه سرو روانند به بستان خرابات
در آئيد در آئيد ، مترسيد مترسيد
گنهکار ببخشيد به سلطان خرابات
چون آن خواجه وفا کرد همه درد دوا کرد
گنهکار رها کرد سليمان خرابات
زهی امر رهايی زهی بزم خدايی
زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات
زهی مفخر تبريز زهی شمس شکر ريز
که بر راند فرس را سوی ايوان خرابات
53
شاعر: مولانا
بياييد بياييد که گلزار دميده ست
بياييد بياييد که گلزار دميده ست
بياييد بياييد که دلدار رسيده ست
بياريد بيکبار همه جان و جهان را
به خورشيد سپاريد که خوش تيغ کشيده ست
بران زشت بخنديد که او ناز نمايد
بران يار بگرييد که از يار بريده ست
همه شهر بشوريد چو آوازه در افتاد
که ديوانه دگر بار ز زنجير رهيده ست
بکوبيد دُهلها و دگر هيچ مگوئيد
چه جای دل و عقلست؟که جان نيز رميده ست
چه روزست و چه روزست؟ چنين روز قيامت
مگر نامه ی اعمال ز آفاق پريده ست
خمش باش خمش باش مکن فاش مکن فاش
مخور غوره و مفشاء که انگور رسيده ست
شاعر: مولانا
بی تو گلگشت چمن
بی تو گلگشت چمن، ای گل بدن نآيد خوشم
ساغر و مينا، وقار نسترن نآيد خوشم
54
سر به صحرا ميزنم، مانند مجنون بعد از اين
زندگانی نيست در شهر و وطن نآيد خوشم
نيستم پروانه تا، دور هر شمعی پرم
جز به دور شمع رويت، پر زدن نآيد خوشم
***
بی تو گلگشت چمن، ای گل بدن نآيد خوشم
ساغر و مينا، وقار نسترن نآيد خوشم
بيوفا يارم
بيوفا يارم ، کرده غم بارم
بشنو ای آشنا ، از دل زارم
بين ما هر چه بود ، زير چرخ کبود
شد نهان ای دل ، هر چه بود و نبود
روز و شب نالم ، اشک و خون بارم
سينه غم را ، من زغم زادم
بيوفايی مکن ای نگارم
بيوفايی مکن ای نگارم
دل که بردی ز کف بی قرارم
بی رخت شام من کی سحر شد
در بدر گشتم حالم بَتَر شد
دلبرم کی ز حالم خبر شد
غمم همره و همسفر شد
55
پ
پرکن پياله را
پر کن پياله را، کين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمی برد
اين جام ها که از پی هم ميشود تهی
دريای آتش است که ريزم به کام خويش
گردم همی ربايد و آبم نمی برد
من با سمند سرکش جادويی شراب
تا بوده است زعالم پندار رفته ام
تا شهر آبها، ديگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
پنداشتم هميشه گل ..
پنداشتم هميشه گل خاطر منی
عشق منی، اميد منی، دلبر منی
پنداشتم که از پی تنهايی و سکوت
از عمر آنچه مانده بجا در بر منی
56
پنداشتم نگاه تو پيک محبت است
شوق منی، نشاط منی، ساغر منی
پوشيده چون جان ميروی
پوشيده چون جان ميروی اندر ميان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون ميروی بی من مرو ، ای جانِ جان بی تن مرو
از چشم من بيرون مشو، ای شعله ی تابان من
هفت آسمان را بر درم ، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم
ای ديدن تو دين من ، وی روی تو ايمان من
بی پا و سر کردی مرا ، بی خواب و خور کردی مرا
در پيش يعقوب اندر آ ، ای يوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم ، وز خويشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده ، در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخه ها آبست تو ، ای باغ بی پايان من
يک لحظه داغم می کشی، يکدم به باغم می کشی
پيش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پيش از جانها ، وی کان پيش از کانها
ای آن پيش از آنها ، ای آن من ، ای آن من
چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست
انديشه ام افلاک نيست ای وصل تو کيوان من
57
بر ياد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه يی حيران من
ای جان چو ذرّه در هوا ، تا شد ز خورشيدت جدا
بی تو چرا باشد؟! چرا؟! ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدين من ، ره دان من ، ره بين من
ای فارغ از تمکين من! ای برتر از امکان من
شاعر: مولانا
پيدا شد و پيدا شد
پيدا شد و پيدا شد، گمگشته ی ما امشب
می چرخم و ميرقصم، با باد صبا امشب
يک روز نشد با ما، اين چرخ فلک هراه
گويی من و دل هستيم، مهمان خدا امشب
ديوانه دل مسکين، باور نکند اين بخت
حق دارد اگر گويد، صد چون و چرا امشب
در کلبه ی ما خورشيد، مهمان شده باز امروز
در محفل ما مهتاب، افشانده صفا امشب
شاعر: مولانا
پيری رسيدو فصل ..
پيری رسيد و فصل جوانی دگر گذشت
ديدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت
58
ما را دگر چه چشم اميدی ز پيری است
کز پيش من جوانی با چشم تر گذشت
گو بعد من کسی نکند هيچ ياد من
اين خواب و اين خيال نيرزد به سرگذشت
ای غرقه باد کشتی عمری که روز و شب
در بحر آب ديده و خون جگر گذشت
از دست کار من شد و جانم بلب رسيد
از پا در افتادم و آبم ز سر گذشت
با سادگی بساز نظاما که سهلتر
آنکس گذشت کز همه کس ساده تر گذشت
شاعر: نظام وفا
ت
تا بجفايت خوشم
تا بجفايت خوشم، ترک جفا کرده يی
اين روش تازه را، تازه بنا کرده يی
راه نجات مرا از همه سو بسته يی
قطع اميد مرا از همه جا کرده يی
دوش زدست رقيب ساغر می خورده يی
من به خطار رفته ام يا تو خطا کرده يی
59
کار فرو بسته ام هيچ گشايش نداشت
تا گره زلف را، کار گشا کرده يی
من زلبت صد هزار بوسه طلب داشتم
هر چه بمن داده يی، وام ادا کرده يی
با خبر از حال ما، هيچ نخواهی شدن
تا نکند با تو عشق، آنچه بما کرده يی
شاعر: فروغی بسطامی
ترا افسون چشمانم
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بيهوده می گويی، دل چون آهنی دارم
نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، بادۀ مرد افکنی دارم
چرا بيهوده می کوشی که بگريزی ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی
نمی ترسی، نمی ترسی، که بنويسند نامت را
به سنگ تيرۀ گوری، شب غمناک خاموشی
بيا دنيا نمی ارزد به اين پرهيز و اين دوری
فدای لحظه شادی کن اين رويای هستی را
لبت را بر لبم بگذار که از اين ساغر پر می
چنان مستت کنم تا پا که دانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم زره برده ست و ميدانم
که سر تا پا به سوز خواهشی بيمار می سوزی
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم راز گويت را
60
چرا هر لحظه در چشم من ديوانه می دوزی
شاعر : فروغ فرخزاد
تنها تويی تنها تويی
تنها تويی، تنها تويی، در خلوت تنهاييم
تنها تو ميخواهی مرا، با اين همه رسواييم
ای يار بی همتای من ، سرمايه سودای من
گر بی تو مانم وای من، وای از دل سوداييم
جان گشته سر تا پا تنم، از ظلمت تن ايمنم
شد آفتاب روشنم، پيدا به نا پيداييم
گر چه ميان آتشم، با ياد روی تو خوشم
از غم قدحها ميکشم، وه زين قدح پيمائيم
من از هوس ها رسته ام، از آرزو ها جسته ام
مرغ فقس بشکسته ام، شادم ز بی پرواييم
دانی که دلدارم تويی، دانم خريدارم تويی
يارم تويی، يارم تويی، شادی ازين شيداييم
آن رشک مهر و مشتری، آمد بصد افسونگری
گفتم به زهره ننگری، اي دولت بيناييم
شاعر: منصوره اتابکی ( زهره )
61
تو با منی تو با منی
تو با منی، تو با منی، تو با منی
چو روح من، چو قلب من تو در تنی
ای دور ای محال، در عالم خيال
تو با منی، تو با منی، تو با منی
شبانگاهان که بر ياد تو من آهنگ ميسازم
نهفته راز عشق تو، ميان پردۀ سازم
ای دور ای محال، در عالم خيال
بو با منی، تو با منی، تو بامنی
چو روح من، چو قلب من تو در تنی
ز شور عشق تو پر است، سرا پای وجود من
سرا پای وجود من، تمام تار و پود من
ای دور ای محال، در عالم خيال
تو با منی، تو با منی، تو با منی
چو روح من، چو قلب من، تو در تنی
توبه توبه از شب ...
توبه، توبه، از شب هجران توبه
از چشم گريان ، از قلب ويران
از جور خوبان، از رنج ارمان، توبه
زسوز و درد هجران، ناصح خبر نداری
نديده يی داغ عشق، بدل شرر نداری
تو از فراق کسی، خون در جگر نداری
62
عشق بود روز و شب، جور و ستم کشيدن
رو، رو، نديده يی تو، بخاک و خون تپيدن
کجا بود شنيدن، ناصح به مثل ديدن
تو دانی تو ...
تو دانی تو، زچه جوهر آفريدی، دل داغدار ما را
که هزاران لاله پوشد، پس ازين مزار ما را
چه کنم جز اين که گويم، بنگر به لطف بنگر
دل گرمسوز ما را، رخ شرمسار ما را
ز سرشک نم فشاندم، به بنفشه زار دوری
که زبوته ها بچينی، گل انتظار ما را
چو نسيم آشنايی، ز کدام سو وزيدی
تو که بيقرار کردی، همه لاله زار ما را
منم آن شکسته سازی، که تو ام نمی نوازی
چه فغانم کنم زدستی، که گسسته تار ما را
ز کوير جان سيمين نه گل و نه سبزه رويد
دل رنگ و بو پسندت، چه کند بهار ما را
شاعر : سيمين بهبهانی
ترا صد بار گفتم ...
ترا صد بار گفتم که غلامت من
همين کافی نيست؟
63
فدای يک سلامت، يک کلامت من
همين کافی نيست؟
نوشتم پخش کردم، مهر ماندم، دست بی گفتار
حياتم را، مماتم را بنامت من
همين کافی نيست؟
اگر چه اقتدای عاشقان در عشق هر رنگ است
ولی با نام تو من اقتدا کردم
همين کافی نيست؟
تو گل ناز همه ....
تو گل ناز همه، سرو طناز همه
همه مايل به تو اند چه چاره سازم
مردم شهر به تو گفت که تو زيبای همه
من با زيبای همه چه چاره سازم
تو بيا در بر من، خوب سيمين بر من
از کنار تو جدا چه چاره سازم
من که مجنون شده ام، سخت افسون شده ام
با فسون های شما چه چاره سازم
به تو گفتند که، تويی مجلس آرای همه
آه چه مغرور شدۀ چه چاره سازم
64
چ
چرا ديشب به سوی من
چرا ديشب به سوی من ، نميديدی ، نميديدی
نگاهی هم به سوی من ، نخنديدی ، نخنديدی
تغافل بود يا از بودن اغيار ترسيدی
مبادا نازنين من ، زمن تو سرگران باشی
خدا نا خواسته ای جان ، به حرف اين و آن باشی
تمام شب از اين غم دلبرمن خون دل خوردم
به آه و گريه و زاری ، شب خود را به سر بردم
چشم سيه داری
چشم سيه داری، قربانت شوم من
خانه کجا داری، مهمانت شوم من
زلف سيه داری، قربانت شوم من
خانه کجا داری، مهمانت شوم من
سرت عاشق شدم رويته قربان
گرفتار تو ام مويته قربان
هزاران راز دل نا گفته گفتی
دو چشمان سخن گويته قربان
65
اگر يار مرا ديدی به خلوت
بگو ای بيوفا ای بی مروت
گربيان را ز دستت چاک کردم
نخواهم دوخت تا روز قيامت
چون درخت فروردين
چون درخت فروردين ، پر شکوفه شد جانم
دامنی ز گل دارم ، بر چه کس بيافشانم
ای نسيم جان پرور ، امشب از برم بگذر
ور نه اين چنين پر گل، تا سحر نمی مانم
لاله وار خورشيدی، در دلم شکوفا شد
صد بهار گرمی زا، سر زد از زمستانم
دانه اميد آخر، شد نهال بار آورد
صد جوانه پيدا شد، از تلاش پنهانم
بوی ياسمن دارد، خوابگاه آغوشم
رنگ نسترن دارد ، شانه های عُريانم
شعر همچو عودم را، آتش دلم سوزد
موج عطر از آن رقصد، در دل شبستانم
کس به بزم ميخواران، حال من نميداند
زانکه با دل پر خون، چون پياله خندانم
در کتاب دل سيمين، حرف عشق ميجويم
روی گونه ميلرزد، سايه های مژگانم
شاعر : سيمين بهبهانی
66
چه خلاف سر زد از ما
چه خلاف سر زد از ما ، که در سرای بستی
بر دشمنان نشستی ، دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم ، به بهانه تطاول
که به حلقه حلقه زلفت ، نکند دراز دستی
به کمال عذر گفتم ، که بلب رسيده جانم
ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر تو که حق نمی شناسی
به در کنشت منشين تو که بت نمی پرستی
مگر از دهان ساقی ، مددی رسد و گرنه
کس از اين شراب باقی ، نرسد به هيچ مستی
شاعر : فروغی بسطامی
چه گرمی چه خوبی
چه گرمی، چه خوبی، شرابی؟ چی هستی؟
بهاری، گلی، آفتابی چی هستی؟
چه هستی که آتش بجانم کشيدی
سرود خوشی، شعر نابی، چی هستی؟
چه شيرين نشستی به بخت وجودم
خدا را، غمی، التهابی، چی هستی؟
فروغی که از چشم من ميگريزی ؟
و يا ای همه خوب، خوابی، چی هستی ؟
شدم شاد تا خنده کردی برويم
67
تو بخت منی، ماهتابی، چی هستی؟
لب تشنه ام از تو کامی نگيرد
فريبی، دروغی، سرابی، چی هستی ؟
تو از دختران ترنج طلائی ؟
و يا از پری های آبی، چی هستی ؟
ترا از تو ميپرسم ای خوب خاموش
چه هستی ؟ خدا را جوابی، چی هستی
شاعر : حسين منزوی
که بيهوده چه ساده
چه بيهوده چه ساده ، من عاشق خسته
يک عمری به هوای تو و عشق تو دويدم
ولی از تو جوابی نشنيدم ، نشنيدم
بجز عشق پاکم از اين دل چه ميخواستی
چرا راست نگفتی ، اگر مرا نمی خواستی
ديگر دوستت ندارم ، برو زود از کنارم
برو زود از کنارم
تو بودی سرابی که فريب تو را خوردم
دريغا از اين دل که بدست تو سپردم
ديگر دوستت ندارم
برو زود از کنارم ، برو زود از کنارم
68
ح
حاشا که من به موسم .....
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می زنم اين کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار بانگ بربط و آواز نی کنم
از قال و قيل مدرسه حالی دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم
کو پيک صبح تا گله های شب فراق
با اين خجسته طلعت فرخنده پی کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بخواه
تا من حکايت جم و کاووس و کی کنم
از نامه ی سياه نترسم که روز حشر
با فيض و لطف او صد از اين نامه طی کنم
آن جان عافيت که به حافظ سپرد يار
روزی رخش ببينم و تسليم وی کنم
شاعر : حافظ شيرازی
69
خ
خال به کنج لب يکی
خال بکنج لب يکی، طُرۀ مشک و فام دو
واي به حال مرغ دل، دانه يکي و دام دو
محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
از چه کنم مجاب شان، پخته يکی و خام دو
ساقی ماه روی من، از چی نشسته غافلی
باده بيار و می بده، صبح يکی و شام دو
خبر داری که دين و ......
خبر داری که دين و عشق و ايمانم تويی جانا، اي جانا
خبر داری که درد و رنج و درمانم تويی جانا، ای جانا
قبول عشق من کن ای سرت گردم به الطافت، ای جانا
که منظور دل زار و پريشانم تويی جانا، ای جانا
دلم را برده از کف خنده های نازنين تو، ای جانا
انيس گريه های شام هجرانم تويی جانا، ای جانا
70
خدا بود يارت
خدا بود يارت، قرآن نگهدارت
سخی مددگارت، سخی مددگارت
الا يار جان، خطر دارد جدايی
نهال بی ثمر دارد جدايی
بيا که ما و تو تنها نشينيم
که مرگ بيخبر دارد جدايی
دل من زين همه غم ها فسرده
توانم را غم عشق تو برده
دريغا روزی آيی بر سر من
چراغ عمر من بينی که مرده
الا يارک شوخ و نازنينی
چرا از من تو دوری ميگزينی
بيايی ديدنم ترسم که آنروز
بغير از سبزۀ خاکم نبينی
خدا بود يارت، قرآن نگهدارت
سخی مددگارت، سخی مددگارت
خرابم ز مستی
خرابم زمستی، خرابم خدايا
شرابم سراپا، شرابم خدايا
رۀ کعبه از هر بيابان که پسرم
دهد خار صحرا جوابم خدايا
71
به هر سينه ای سر نهم ناله خيزد
غمم، حسرتم، التهابم خدايا
ز ديدار من ديده آزرده گردد
مگر چهرۀ آفتابم خدايا
مرا شايد از شعله ها آفريدي
که سر تا به پا پيچ و تابم خدايا
چنان در دل اشکها غرق گشتم
ز غم همچو نقشی، بر آبم خدايا
ز هر موج، ويران شود خانه من
به دريای هستی، حبابم خدايا
دلم شکوه از ماه و پروين ندارد
من از خويشتن در عذابم خدايا
چو موجم، سراسر خروشم اللهی
چو يادم، سراپا شتابم خدايا
ز رويای هستی بجز غم نديدم
همين بود تعبير خوابم خدايا
شاعر : بهادر يگانه
خنده بر لب های ترا
خنده به لب های ترا
ناز و ادا های ترا
يگان نگاه های ترا
ای جان که دارد
عاشق زارت هستم، دل بيقرارت هستم
72
شب انتظارت هستم، ای دلبر من
بی غير من يارت کيست
جز من وفادارت کيست
دلبر و دلدارت کيست
ای دلبر من
خواب از چشمانم ربودی
خواب از چشمانم ربودی ای بی وفا، بی وفا
قلب مرا تو شکستی، خودخواه بدخو چرا
زندگی بی تو بر من حرام است، ديگر ای آرزوی جوانی
چشم من کور اگر بعد از اين من، جز تو گيرم کسی را نشانی
عشق من پايمال فسون شد، اي فسون هوسها کجايی
ديگر آخر کجا شد، کجا شد، دوستی، عاشقی، آشنايی
خودت ميدانی گل من
خودت ميدانی گل من، خودت ميدانی
بايد بدانی گل من، بايد بدانی
عاشقت هستم گل من، عاشقت هستم
چرا بسويم تو شبی تنها نيايی
تو از آسمان ها با من سخن گو
تو از می و جام ها با من سخن گو
تو يار زيبای من، تو عشق تنهای من
73
طاقت هجران تو، دگر ندارم
تو بر قلب زارم رحمی نکردی
تو اشک بر هايم گاهی نديدي
تو يار زيبای من، تو عشق تنهای من
طاقت هجران تو، دگر ندارم
مرا دل خون کردی
مرا دل خون کردی، همچو مجنون کردی
از درت بيرون کردی، خير نه بينی
تا به کی اين مرغ دل از غم بميرد
پهلو نشين تو را خدايم بگيرد
ترا از دور ميبينم چه حاصل
به پهلويت نمی نشينم چه حاصل
درخت حسن تو گلزار کرده
از آن گلها نميچينم، چه حاصل
سياه چشمک به دل بند تو باشد
بقای جان ز پيوند تو باشد
سفر کردم به گلشن های دنيا
نديدم کس که مانند تو باشد
74
د
دانم چرا چشمان تو
دانم چرا چشمان تو، اشک آتشبار دارد
دانم چرا مژگان تو، تير دل شکار دارد
بايد بگويم اين زمان، اسرار دل با دوستان
که منم بسی ناتوان، تويی شمع رفيق من
دل اگر از غم بميرد، کام دل از تو نگيرد
دل اگر بيچاره گردد، آخر در پايت بميرد
دانم که دلدارت منم، به دل خريدارت منم
دانم، نداند هيچ کس عاشق ديدارت منم
کردی سفر، در نيمه شب آهنگ ساز گويد
گر ببيند بر چشم تو، آهنگ راز تو گويد
***
دانم چرا چشمان تو اشک آتشبار دارد
دانم چرا مژگان تو تير دل شکار دارد
در دامن صحرا
در دامن صحرا ، بی خبر از دنيا
خوانده بگوشم ميره اشک ، نوای هستی را
75
آنکه به نقش زمانه دل نبندد
نغمه ی عشق و هوای دل پسندد
اين نوای آسمانی با تو گويم ، گر ندانی
راز عشق جاودانی
از بيگناهی تو ، غرق گناهم من
تشنه ی دردم ، مهر ترا ميخواهم من
خوش بود ای گل ناز ترا کشيدن
با قيمت جان روی مه تو ديدن
برده تابم ، تاب گيسو
کرده چيره چشم جادو
ديده يکسو ، آن دو گيسو
در کنج دلم عشق...
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در اين کلبه ويرانه ندارد
دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که ميسوزد و پروانه ندارد
گفتم مه من از چه تو در دام نيفتی ؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پای
ديوانه سر صحبت پروانه ندارد
تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
دو روزۀ عمر اين همه افسانه ندارد
76
شاعر : پژمان بختياری
دزد عشقم من و ....
دزد عشقم من و ديشب ره دلها زده ام
مجرم عشقم و در محمکه حاشا زده ام
از چه در عشق تو ام شهره و انگشت نما؟
من که حرف دل خود را به تو تنها زده ام
بر نفس آرمت از بوسه گر افتی ز نفس
که ره قافله ابن مسيحا زده ام
سوخت از بسکه ز غم بال و پر نوروزی
خيمه و خانه و خرگاه به صحرا زده ام
دست از طلب ندارم
دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن بر آيد
بگشای تُربتم را بعد از وفات بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آيد
بنمای رو که خلقی واله شوند و حيران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آيد
77
بر بوی آنکه در باغ يابد جلا ز رويد
آيد نسيم و هر دم گرد چمن بر آيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشق بازان
هر جا که نام حافظ در انجمن بر آيد
شاعر : حافظ شيرازی
دلت ميخواد برای تو
دلت ميخواد برای تو خود را فدايی کنم
هميشه احساس کمی و بينوايی کنم
دلت ميخواد غرور من جام دو دستت باشد
وقتی که فرياد ميزنی من بيصدايی کنم
حس ميکنم خسته ام عزيز خودخواه من
نگذار که جدا شود راه تو و راه من
دلت ميخواد کوه باشی، دلت ميخواد کاه باشم
تو بر سر زبان و من قصه کوتاه باشم
کاشکی ميشد ترک تو و اين آشنايی کنم
به خاطرات پشت سر بی اعتنايي کنم
دلت ميخواد دلهره سايش در (توی) قلبم باشد
هميشه وحشت از زمان های جدايی کنم
78
دل ز سودای دو چشم ....
دل ز سودای دو چشم تو به ميخانه کند رقص
لعل می گون تو در گرمی پيمانه کند رقص
محتسب هر چه کنی منع ازين بادۀ نابم
که از اين بيخود و هوشيار چو ديوانه کند رقص
نيست بنياد ريا غير فريب و سالوس
آمد عشق و بپيوست و به پيمانه کند رقص
دلکم ای دلکم
دلکم ای دلکم ای دلکم
مرغک تير جفا خورده گکم
ترا از دور می بينم چه حاصل
به پهلويت نمی نشينم چه حاصل
درخت حسن تو گلزار گردد
از آن گلها نمی چينم چه حاصل
سياه چشمک به دل بند تو باشد
به پای جان ز پيوند تو باشد
سفر کردم به گلشن های دنيا
نديدم کس که مانند تو باشد
79
دل ما هر چه ريش
دل ما هر چه ريش و خسته، بهتر
در اين ويرانه غم بنشسته، بهتر
پر و بالم شکسته، خدايا پر و بالم شکسته
ز بيداد فلک سنگ حوادث
پر و بال مرا بشکسته بهتر
ز دست چرخ کج رفتار اکنون
در شادی برويم بسته بهتر
چنين عمری که با غم يار باشد
به مستی بگذرد پيوسته بهتر
دلم در عاشقی آواره شد
دلم در عاشقی آواره شد ، آواره تر بادا
تنم از بی دلی بيچاره شد ، بيچاره تر بادا
به تاراج عزيزان زلف تو عياری يی دارد
به خون ريز غريبان چشم تو عياره تر بادا
رُِِخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره است و بهر کشتن من خاره تر بادا
همه گويند کز خونخواری اش خلقی بجان آمد
من اين گويم که بهر جان من خونخواره تر بادا
دلم در عاشقی آواره شد ، آواره تر بادا
تنم از بيدلی بيچاره شد ، بيچاره تر بادا
80
دوستت دارم .....
دوستت دارم ، والله بالله
از من ميشی انشاالله
اگر چه هستيم جدا
عاقبت ای دلربا
عاشق و معشوقه را
به هم رساند خدا
کجا ز کف ميدهم
دامن وصل ترا
من و تو هستيم هميش
دو روح به يک تن بُتا
دوستت دارم هميشه ...
دوستت دارم هميشه، هميشه
عاشق تر از من کجا پيدا ميشه
کاکل تو پريشه، پريشه
وقتی که کوتاه کنی زيبا ميشه
هميشه، هميشه
عاشق زارت منم، مونس و يارت منم
گر مرا ايلا کنی، دلبر من ميزنم
مانند فرهاد خودمه به تيشه
عاشق تر از من کجا پيدا ميشه
همره من رنگ مزن، با من گپ از جنگ نزن
81
من دل نازک دارم، به شيشه ام سنگ نزن
قلب من است دلبر من چو شيشه
عاشق تر از من کجا پيدا ميشه
شاخه شمشاد من، تو هستی بنياد من
تا دم مردن تو کی، ميروی از ياد من
کرده به دل عشق تو شاخ و ريشه
عاشق تر از من کجا پيدا ميشه
نميشه، نميشه
ديدم نگار خود را
ديدم نگار خود را می گشت گرد خانه
برداشته ربابی ميزد يکی ترانه
با زخمه چو آتش ميزد ترانه ای خوش
مست و خراب و دلکش از باده شبانه
در پرده عراقی ميزد بنام ساقی
مقصود باده بودش ساقی بُدش بهانه
ساقی ماهروئی در دست او سبوئی
از گوشه ای در آمد بنهاد در ميانه
پُر کرد جام اوّل زان باده مُشعّل
از آب هيچ ديدی کاتش زند زبانه
بر کف نهاد آنرا از بهر عاشقانرا
آنگه بکرد سجده بوسيد آستانه
بستد نگار از وی اندر کشيد آن می
شد شعله ها از آن می بر روی و سر دوانه
82
می ديد حسن خود را می گفت نيک و بد را
نی بود و نی بيايد چون من در اين زمانه
شمس الحق جهانم معشوق عاشقانم
هر دم بود به پيشم جان و روان روانه
شاعر: مولانا
ر
رقص بکن شور بده
رقص بکن، شور بده خرمن زلفان
الا ماه شبستان!
چرخ بزن، چرخ بزن او پياله چشمان
الا آفت دوران!
زنگ بزن، زنگ کتی پای بلورين
الا خرمن تمکين!
چک چک بکو، قرس بزن سر خيل خوبان
سر و شانه بجنبان
پياله بزن، باده بريز به ساغر من
بت ماه پيکر من
چشمک بزن، چشمک بمن بت رقيبان
الا برگشته مژگان!
83
روسر بنه ببالين
رو سر بنه ببالين ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا ، شب تا بروز تنها
خواهی بيا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گريز ! تا تو هم در بلا نيفتی
بگزين ره سلامت ، ترک ره بلا کن
ماييم و آب ديده ، در کنج غم خزيده
بر آب ديدۀ ما صد جای آسيا کن
خيره کُشيست ما را ، دارد دلی چو خارا
« تدبير خونبها کن »: بکُشد کسش نگويد
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
درديست غير مُردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم کين درد را دوا کن؟!
در خواب دوش پيری در کوی عشق ديدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقسيت چون زمرّد
از برق آن زمرّد هين ، دفع اژدها کن
بس کن که بيخودم من ور تو هنر فزايی
تاريخ بو علی گو تنبيه بوالعلا کن
شاعر: مولانا
84
روشنی چشمم
روشنی چشمم، بی تو نتوانم
يک شبی با خود، بودن و زيستن
عشق تو بر من، زجر ها دارد
وصل تو و ما، راز ها دارد
من به اعتبارت، گريه سر دادم
در ره وصلت چشم براه بودم
عشق تو بر من، زجر ها دارد
وصل تو و ما، راز ها دارد
قهر مکن بر من، ای دل آرامم
زود باز امشب، تو مرنجانم
تو اميد من، تو پناه من
تو شکوه عشق، قصه سای من
85
ز
زبانم را نمی فهمی
زبان را نمی فهمی، نگاهم را نمی بينی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بينی
سخن ها گفته در چشمم، نگاهم صد زبان دارد
سيه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بينی
سيه مژگان من ! موی سپيدم را نگاهی کن
سپيد اندام من! روز سياهم را نمی بينی
پريشانم، دل حسرت نصيبم را نمی جويی
پشيمانم، نگاه عذر خواهم را نمی بينی
گناهم چيست جز عشق تو ، روی از من چه ميپوشی
مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بينی؟
شاعر: مهدی سهيلی
زبس به ياد تو هر .....
ز بس به ياد تو هر شب خدا خدا کردم
به بارگاه خدا محشری به پا کردم
بياد دامنت افتادم و چو طفل يتيم
سری به زانوی غم برده گريه ها کردم
86
روز و شبم الم
ز حادثات جهانم همين خوش آمد و بس
که زشت و خوب و بد روزگار درگذر است
روز و شبم الم، ريزم سرشک غم
بگذشته عمر من، با چشم پر نم
من بی گناهم، تو بد گمانی
جز تو نخواهم، تو اين ندانی
شاهد و گواه من، رنگ خزانم است صنم
روز و شبم الم، ريزم سرشک غم
مغرور و سرکش، خود خواه و بدمست
با اين همه عيبت، دادم دل از دست
ندانسته بودم، دلت نيست و سنگ است صنم
روز و شبم الم، ريزم سرشک غم
زجان من چه ميخواهی
ز جان من چه ميخواهی، تو رفتی بی تو من مُردم
ز من ديگر چه ميجويی، من ای پيمان شکن مُردم
به تو عُمری وفا کردم، دريغا بی وفا بودی
چه شبها بی تو سر کردم، تو آن شب ها کجا بودی
در آغوش که سر کردی، در آن شب ها که يارت بود
که چشمم تا سپيده دم، به در در انتظارت بود
87
دلم را بُردی و رفتی، برو عاشق مرا کم نيست
تو شمع بزم اغياری، دلم را تاب اين غم نيست
زدستم بر نمی خيزد
ز دستم بر نمی خيزد که يکدم بی تو بنشينم
به جز رويت نمی خواهم که روی هيچکس بينم
من از اول روز دانستم که با شيرين در افتادم
که چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم
ترا من دوست ميدارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه ست بر عقلم و گر رخنه ست در دينم
اگر شمشير بر گيری سپر پيشت نياندازم
که بی شمشير خود کشتی به ساعد های سيمينم
بر آی ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آيد
که بگرفت اين شب يلدا از من ماه و پروينم
از اول هستی آوردم قفای تربيت خوردم
کنون اميد بخشايش همی دارم که مسکينم
دلی چون شمع مبيايد که بر حالم ببخشايد
که جز وی کس نمی بينم که می سوزد ببالينم
تو همچون گل ز خنديدن لبت با هم نمی آيد
روا داری که من بلبل چو بوتيماز بنشينم
رقيب انگشت ميخايد که سعدی ديده بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می بينم نمی چينم
شاعر: سعدی شيرازی
88
زسنگ و نيست قلب من
ز سنگ نيست قلب من، بيا که آب ميشود
مزن شراش از جفا، ببين کباب ميشود
خدايرا ترحمی، مرو که بی تو عاقبت
بنای زندگانيم، ز غم خراب ميشود
گهی ز راه دلبری، تو بهترين بهتران
سراغ دل شکستان، بجو ثواب ميشود
زغم زار و حقيرم
زغم زار و حقيرم با کی گويم
ز غصه من بميرم با کی گويم
ز هجر يار گريانم ندانم
که دامان کی گيرم، با کی گويم
ز جورش در فغانم، چند نالم
گذشت از چه تغيرم، با کی گويم
مرا از خود جدا دارد نگاری
که نی از وی گريزم، با کی گويم
ببوی وصل او عمرم بسر شد
فراقش کرد پيرم، با کی گويم
شب و روز آتش سودای عشقش
همی سوزد ضميرم، با کی گويم
مرا مردم توانگر می شمارند
من مسکين فقيرم، با کی گويم
چنان سوزد مرا تاب غم او
89
که گويی در سعيرم، با کی گويم
هر آن غم کز فراقش بر من آيد
به ديده می پذيرم، با کی گويم
زندگی آخر سرآيد
زندگی آخر سر آيد، بندگی در کار نيست
بندگی گر شرط باشد، زندگی در کار نيست
گر فشار دشمنان آبت کند مسکين مشو
مرد باش ای خسته دل، شرمندگی در کار نيست
با حقارت گر ببارد بر سرت باران دُر
آسمان را گو برو، بارندگی در کار نيست
گر که با وابستگی داران اين دنيا شوی
دورش افگن، اين چنين دارندگی در کار نيست
گر بشرط پايکوبی سر بماند در تن ات
جان ده و رد کن که سر افکندگی در کار نيست
زندگی آزادی انسان و استقلال اوست
بهر آزادی جدل کن، بندگی در کار نيست
شاعر: لاهوتی
زهمراهان جداهی
ز همراهان جُدايی مصلحت نيست
سفر بی روشنايی مصلحت نيست
90
چو ملک و پادشاهی ديده باشی
پس از شاهی گدايی مصلحت نيست
شما را بی شما ميخواند آن يار
شما را اين شمايی مصلحت نيست
چو خوان آسمان آمد به دنيا
ازين پس بينوايی مصلحت نيست
درين مطبخ که قربانست جانها
چو دو نان نان رُبايی مطلحت نيست
بگو آن حرص و آز راهزن را
که مکر و بد نمايی مصلحت نيست
چو پا داری برو دستی بجنبان
ترا بی دست و پايی مصلحت نيست
چو پای تو نماند پَر دهندت
که بی پر در هوايی مصلحت نيست
چو پَر يابی بسوی دام حّق پَر
که از دامش رهايی مصلحت نيست
هُمای قاف قربی ای برادر
هُما را جز هُمايی مصلحت نيست
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
درين جو آشنايی مصلحت نيست
خمُش باش و فنای بحر حق شو
بانبازی خدايی مصلحت نيست
شاعر: مولانا
91
زيبا نگارم به من نگاه کن
زيبا نگارم به من نگاه کن
طاقت ندارم به هجر تو
اين شرار عشق آتشينت
سوخته است دل و جانم
ديگر اشکم مريز، ديگر اشکم مريز
زيبای من چشمان من کور شد
اشکها از چشم من ريزد چو بارانها
زيبای من چشمان من کور شد
محو آن زلفان سياهت من
محو آن لبان گلگونت
محو آن دو چشم سياهت من
کرده تباهم زيبايم
ديگر اشکم مريز، ديگر اشکم مريز
زيبای من چشمان من کور شد
اشکها از چشم من ريزد چو بارانها
زيبای من چشمان من کور شد
92
س
ساقيا مرا درياب
ساقيا مرا درياب،پر کن از وفا جامم
مستم امشب از غم ها، می نخورده بد نامم
توبه ام مده زاهد، ديگر از می و مستي
فارغ از حسابم کن، غافل از سر انجامم
شايد عمر اين مستی، چون وفای او باشد
ساغرم تُهی ماند، بشکند فلک جامم
من ز بيم رسوايی، گريه ميکنم در دل
ميکشد مرا آخر، خنده های آرامم
ساقی جام شرابم بده
ساقی، جام شرابم بده
مره، مره، مره می بده
جام پياپی بده
مره، مره، مره می بده
با چنگ و با نی بده
امشب خرابم ساقی
پر تب و تابم ساقی
93
پر کن بدست خودت
جام شرابم ساقی
مره، مره، مره می بده
با چنگ و با نی بده
هستم هلاکت دلبر
عاشق پاکت دلبر
يک قطره آبم بده
از آب تاکت دلبر
مره، مره، مره می بده
با چنگ و با نی بده
ستاره ديده فرو بست
ستاره ديده فرو بست و آرميد بيا
شراب نور به رگهای شب دويد بيا
ر بس بدامن شب اشک انتظارم ريخت
گل سپيده شگفت و سحر دميد بيا
شهاب ياد تو در آسمان خاطر من
پياپی از همه سو خط زر کشيد بيا
زبس نشستم و با شب حديث غم گفتم
ز غصه رنگ من و رنگ شب پريد بيا
بوقت مرگم اگر تازه ميکنی ديدار
بهوش باش که هنگام آن رسيد بيا
نيامدی که فلک خوشه خوشه پروين داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چيد بيا
94
اميد خاطر سيمين دل شکسته تويی
مرا مدار ازين بيش نا اميد بيا
شاعر: سيمين بهبهانی
سرود شبانگاه
سرود شبانگاه، چه خوش گاه و ناگاه
رسد ناگهانی، ز نای شبانی
به اين نغمه خو کن
به ميخانه رو کن
ز می پر سبو کن
سرود شبانگاه، چه خوش گاه و ناگاه
خدا را، تو ای عشق و مستی
بيا سويم هر جا که هستی
سپيد ابر باد
چمن رنگ کارد
صبا برگ بارد
سرود شبانگاه، چه خوش گاه و ناگاه
من آن ريخته برگ زردم
نهالا، به گردت بگردم
نماند چمن ها
نه ما و نه من ها
بماند سخن ها
سرود شبانگاه، چه خوش گاه و ناگاه
95
يک دل ميگه برو برو
يک دل ميگه: برو ، برو
يک دلم ميگه: نرو ، نرو
طاقت نداره دلم بی تو
بی تو چی کنم
پيش عشق ای زيبا، زيبا
خيلي کوچک است دنيا، دنيا
با ياد تو ام هر جا، هر جا
ترکت نکنم
احوال زار دلم را ندانی
با تو چی گويم که بر آن نمايی
بی تو نتابد نه مهری، نه مانی
بر شام تارم
سلطان قلبم تو هستی، تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پيمان ياری تو با من ببستی
چشم انتظارم
از برگ گل کاغذ سازم
نامه يی شيرين بپردازم
بنويسم از عشقم، رازم
ای نو گل من
بعد از سلام، ای دلدارم!
اول خيلی دوستت ميدارم
دوم ديدنت عادت دارم
بر دشت و دمن
سلطان قلبم تو هستی، تو هستی
96
دروازه های دلم را شکستی
پيمان ياری تو با من ببستی
چشم انتظارم
سوز قلبم جاودانی
سوز قلبم جاودانی، سيل اشکم ارغوانی
ای تو ماه آسمان، ثابت سيارگان
ما من اي ماه من، دوست ندارم جز تو
چشمان تو ستاره ام، در عشق تو بيچاره ام
ای تو قلب اين چمن، بلبل اين انجمن
ماه من ای ماه من ، دوست ندارم جز تو
من آن نيم که تو دانی، چو برگ های خزانی
ای تو قلب اين چمن، بلبل اين انجمن
ماه من ای ماه من، دوست ندارم جز تو
97
ش
شادی کنيد ای دوستان
شادی کنيد ای دوستان، من شادم و آسوده ام
بوی جوانی بشنويد، از پيکر فرسوده ام
شادم کنون، شادم کنون، از بند آزادم کنون
فريادی شادی ميکشد، قلب خود را دادم کنون
ای کودکان رهگذر، من چون شما آسوده ام
هر چند راه عمر را، بيش از شما پيموده ام
بازی کنيد ای کودکان، بازيست کار زندگی
من هم خزان را ديده ام، هم نو بهار زندگی
در کلبه ی ياران من، آرامش و شادی بود
گر مرهمی خواهد دلم، گل بانگ آزادی بود
شب چو در بستم و مست
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
ديدی آن ترک ختا دشمن جانست مرا
گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم
منزل مردم بيگانه چو شد مردم چشم
98
آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افگنده و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و خوابش کردم
دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدريجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
شاعر : فرخی يزدی
شبهای روشن تنها ..
شبهای روشن تنها نشينيم
در پهلوی هم در نور مهتاب
تا باد خيزد نالنده از کوه
تا نور افتد لرزنده بر آب
در کوه پيچد دلکش صدايی
از دور آيد گلبانگ نايی
غمهای دل را با هم بگوييم
من با نيازی تو با ادايی
زين آب خندان آئينه بندم
تا صبح بينی روی چو ماهت
از شاخ سنبل شب شانه سازم
تا بر فشانی موی سياهت
اين خلوت عشق اين شام زيبا
99
اين لرزش موج اين رقص اختر
من ديده پر خون تو گل بدامن
من شعر بر لب تو شور بر سر
باد بهاران از بعد مردن
بر تربت من زين گل بکاری
ای ابر نيسان بر مدفن من
در پای اين کوه اشکی بباری
با ناله زار با صوت محزون
بر روی آن قبر بلبل تو هم باز
چندان بنالی کاندر دل خاک
از ناله تو نالم به آواز
شاعر : استاد خليل الله خليلی
شبهای ظلمانی
شبهاي ظلمانی، ميان طوفان ها
آواره قلب من در دشت و بيابانها
با صد ارمان ها
ابر ها سياه، بر رخ اختران
اشک از چشم من روان شد چو بارانها
با صد ارمان ها
شور تو در سر من، عشق تو در دل من
نقش تو جاودانی
شبهاي تار بی تو، ريزم سرشک غم
سرشک ارغوانی
100
شام فراق سر رسيد، صبح اميد تيره شد
به دل ستاره های شب، ز يأس و رنج خيره شد
آرزو خاک شد، چشم در انتظار، در اميد وصال
شرح جان سوز من بلند شد به آسمانها
با صد ارمان ها
ای خوش آن شبهای مهتاب که در کنار من بودی
يا به گلزار و بستان ها، در اختيار من بودی
گذشت آن زمانها، خزان شد آن بهار ها، به دل بماند داغ ها
آرزو خاک شد، چشم در انتظار، در اميد بهار،
زار شد پيکرم
اشک از چشم روان شد چو باران ها
با صد ارمان ها
شبی را با من ای ماه
شبی را با من ای ماه سحرخيزان سحر کردی
سحر چون آفتاب از آشيان من سفر کردی
چو دو مرغ دلاويزی به سنگی خم شديم، افسوس
همای من پريدی و مرا بی بال و پر کردی
مگر از گوشهٔ چشمی دگر سحرخيز گرديزی!
که از آن يک نظر بنياد من زير و زبر کردی
101
شبی ز شبها
شبی ز شبها، من و تو تنها
به موج دريا، خيره ميديديم
تو زيبا، فريبی در صحرا
من با تمنا، بی رنج و سودا
آنشب که رفتی از من چه ديدی
دلم شکستی، از من بريدی
رفتی کجا تو، ای ديده جادو
از من رميدی مانند آهو
کجا؟
شبی دگر هم، من و دل و هم
به پای گلها، قصه ميکرديم
چه شبها بيمار و تنها
ناله سر دادم ، گريه ها کردم
شبی سيه بود، نه نور ماه بود
شبی که يارم ز من جدا بود
چون او خبر شد، غمم بسر
ستاره ها مرد، شبم سحر شد
خدا!
شبی ز شبها، من و تو تنها
به موج دريا خيره می ديديم
تو زيبا ، ای ديده شهلا
من با تمنا، بی رنج و سودا
102
شد ابر و پاره پاره
شد ابر پاره پاره، چشمک بزن ستاره
کردی دل مرا شاد، تابان شدی دوباره
ديدی که دارمت دوست، کردی به من اشاره
در شب چراغ راهی، روشن به مثل ماهی
تابنده و قشنگی، الماس تاج شاهی
به به چی خوش نمايی، زيبا و خوش ادايی
شد ابر پاره پاره، چشمک بزن ستاره
من خوابم و تو بيدار، من بيخبر تو هشيار
وقتی که راحتم من، تو کار ميکنی کار
با هر اشاره خود، داری تو ناز بسيار
شد ابر پاره پاره، چشمک بزن ستاره
شکايت دارم
شکايت دارم
حواله دار به تو ميگويم
ز دست ديده و دل هر دو فرياد
هر آنچه ديده بيند دل کند ياد
بسازم خنجری نوکش ز فولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
کمان ابرو کمانت را ببوسم
سنان مژگان سنانت را ببوسم
کمند افگن بگير آن گيسويت را
103
صدف دندان، لبانت را ببوسم
ز راه ديده در دل خانه کردی
ز پستی خانه را ويرانه کردی
نگويم ز آنچه کردی يا نکردی
فقط يک گپ؛ مرا ديوانه کردی
شکست عهد من و ...
شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گريه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و اميد
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آنشب ز کار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مُشک سود گذشت
غمين مباش و مينديش از اين سفر که ترا
اگر چه بر دل نازک غمی فزود گذشت
شاعر: داکتر ايرج دهقان
104
شنيدم از اينجا سفر ميکنی
شنيدم از اينجا سفر می کنی
تو آهنگ شهری دگر می کنی
خيال من از سر بدر می کنی
همان لحظه ی آشنايی تو
گمان برده بودم جدايی تو
تو عشق آفرين بلبل گلشنی
جدا از من و روز و شب با منی
ز دوری بجانم شرر می زنی
همان لحظه ی آشنايی تو
گمان برده بودم جدايی تو
بپاس صفاي سرشکم بيا
حذر از سفر کن برای خدا
کجا می روی آرزويم؟ کجا؟
همان لحظه ی آشنايی تو
گمان برده بودم جدايی تو
ص
صبح و دميد و روز شد
منجم کوکب بخت مرا از برج بيرون کن
که من کم طالع ام ترسم ز آهم آسمان سوزد
105
صبح دميد و روز شد، يار بدين بهانه رفت
مرغ سحر تو گم شدی، يار بدين بهانه رفت
شب که پس از آن روز، آن بت رشک مه رخا
شيشته تويی قدح بدست، آمده بود عذر خواه
صد ره در انتظارت
صد ره در انتظارت، تا پشت در دويدم
پايم ز کار افتاد، و آنگه بسر دويدم
تا يک صدای پايی، ز آن سوی در شنيدم
جستم ترا نديدم، بار دگر دويدم
شب رفت پيش چشمم، دنيا سياه گرديد
خورشيد من نيامد، من بيثمر دويدم
صد ره سرم به در خورد، چون وقت وعده تو
هر قدر دير تر شد، من تند تر دويدم
شايد دل تو ميسوخت بهتر نديد چشمم
چون با لبان خشک و چشمان تر دويدم
106
ع
عاشق شده ام
عاشق شده ام گواهم اينست
درد دل بی پناهم اينست
جز درد نرويد از گل من
من باغ غمم گياهم اينست
شد موی سرم برنگ کافور
پايان شب سياهم اينست
با مرگ هميشه در ستيزم
در زنده دلی گواهم اينست
بارد به ره وفا اگر تير
وا پس نروم که راهم اينست
جوشد سر، خون بدل زند موج
من بحر غمم رفاهم اينست
شاعر : ابوالقاسم لاهوتی
عاشق شده ی ای دل
عاشق شدۀ ، ای دل ، غمهايت مبارک باد
زنجير جنون ای دل ، درد هايت مبارک باد
107
از ديده گهر ريزی، از سينه شرر ريزی
لعل و گوهر و ياقوت ، از خون جگر ريزی
دارا شدۀ ای دل ، دنيايت مبارک باد
گه عاقل و فرزانه، گه بيخود و ديوانه
گه دير و حرم گردی، گه بر در بتخانه
حانز شدۀ ای دل، عقبايت مبارک باد
از درد نهان سوزی، از ناله جهان سوزی
گاه خنده کنی چون گل ، گاه همچو خزان سوزی
پيدا شدۀ ای دل، احيايت مبارک باد
شاعر: مولانا
عاشقم عاشق به رويت
عاشقم، عاشق به رويت، گر نميدانی بدان
سوختم در آرزويت، گر نميدانی بدان
با همه زنجير و بند و حيله و مکر رقيب
خواهم آمد من به کويَت، گر نميدانی بدان
مشنو از بد گو سخن، من سُست پيمان نيستم
هستم اندر جستجويت، گر نميدانی بدان
گر رقيب از غم بميرد، يا حسرت کورش کند
بوسه خواهم زد به رويت، گر نميدانی بدان
عاشقم عاشق به رويت، گر نميدانی بدان
سوختم در آرزويت، گر نميدانی بدان
108
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان يک لحظه ی اول
که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايی و زشتی
به روی يکديگر ويرانه می کردم
اگر من جای او بودم
که در همسايه صدها گرسنه
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم
نخستين نعرۀ مستانه را خاموش آن دم
بر لب پيمانه می کردم
اگر من جای او بودم
که می ديدم يکی عريان و لرزان
ديگری پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سجه ی صد دانه می کردم
109
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنهای يک مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران ليلی نازآفرين را
کوه به کوه آواره و ديوانه می کردم
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
اگر من جای او بودم
به عرش کبريايی
با همه صبر خدايی
تا که می ديدم عزيز نابجايی
ناز بر يک ناروا گرديده خواری می فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
اگر من جای او بودم
که می ديدم
مشوش عارف و عاميی
ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری
در اين دنيای پرافسانه می کردم
چرا من جای او باشم
همين بهتر که او جای خود بنشسته و
110
تاب تماشای
تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد
وگرنه من بجای تو چو بودم
يک نفس کی عادلانه
سازش با جاهل و فرزانه می کردم ؟
عشق من با تو بود
عشق من با تو بود، قلب من با تو بود
رفتی عشق و تو قلبم شکستی، چرا؟
بيوفا رحم کن زود آ زود آ
رفتی آهوی وحشی ندادی خبر
در دل عشقت بماندی تو تنها مرا
وای بر من که رفته از کنارم يارم
ای اميد جوانی بسويم بيا
از وفا در کلبه لرزان من
رحم کن بر دو چشمان گريان من
111
غ
بنازی که ليلی به محمل نشيند
غمش در نهانخانه ی دل نشيند
بنازی که ليلی به محمل نشيند
بدنبال محمل چنان زار گريم
که از گريه ام ناقه در گل نشيند
خلد گر بپا خاری آسان بر آرم
چه سازم بخاری که در دل نشيند
پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم
غباری بدامان محمل نشيند
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که بر خاست به مشکل نشيند
عجب نيست خندد اگر گل بسروی
که درين چمن پای در گل نشيند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدايی به شاهی مقابل نشيند
الهی زليخا عزيزت بميرد
که يوسف به تخت تجمل نشيند
طبيب از طلب در دو گيتی مياسا
کسی چون ميان دو منزل نشيند؟
112
شاعر : طبيب اصفهانی
ف
فقط سوز دلم را در
فقط سوز دلم را در جهان پروانه ميداند
غمم را بلبلی کآواره شد از لانه مينداند
نگريم چون ز غيرت غير ميسوزد به حال من
ننالم چون زغم يارم مرا ديوانه ميداند
به اميدی نشستم شکوه خود را بدل گفتم
همی خندد بمن اين هم مرا ديوانه ميداند
بجان او که دردش را هم از جان بيشتر دارم
ولی ميميرم از اين غم که داند يا نمی داند
نميداند کسی کاندر سر زلفش چه خونها شد
و ليکن مو بمو اين داستان را شانه ميداند
شاعر : ابوالقاسم لاهوتی
113
ک
کاش بودم لاله تا ..
کاش بودم لاله تا جويند در صحرا مرا
کاش داغ دل هويدا بود از سيما مرا
کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش
تا نگردد رو برو جز مردم دانا مرا
کاش بودم همچو عنوانی نشان روزگار
تا نبيند چشم تنگ مردم دنيا مرا
کاش بودم شمع تا بهر نگاه ديگران
در ميان جمع سوزانند سر تا پا مرا
کاش بودم همچو شبنم تا ميان بوستان
بود هر شب تا سحر در دامن گل جا مرا
کاش قدسی از هوا پر ميشدم همچو حباب
تا بهر جا جای ميدادند در بالا مرا
شاعر: غلام رضا قُدسی
کاش که ، کاش که
کاش که، کاش که، مرا با خود داشتی
کاش که، کاش که، تنهايم نگذاشتی
114
از تو زمانه دورم کرد
بر دوريت مجبورم کرد
در آرزوی وصل تو
گريه نموده کورم کرد
من هم ز غمت بيمارم
عشق تو را در دل دارم
با ياد رويت روز و شب
از ديده ام خون می بارم
کامی نرانده ايم و .....
کامی نرانده ايم و دل از دست داده ايم
گمراه سر بر سينه صحرا نهاده ايم
چون گوهر رميده به درگاه ساحليم
در حسرت نوازش دستی فتاده ايم
محروم از نياز رفقيان شب نشين
چون شمع مرده يی به مزاری فتاده ايم
در انتظار گرمی اندام همدمی
آغوش را به عجز و تمنا گشاده ايم
کجکی ابرويت نيش ...
کجکی ابرويت نيش گژدم است
چه کنم افسوس مال مردم است
115
دو چشمان خمارت را که دارد
دو ابروی دمب مارت را که دارد
بگردم کوه بکوه صحرا بصحرا
بپرسم اختيارت را که دارد
دو ابروی ترا پيوسته گفتم
دهان دلکشت را پسته گفتم
چو سخت گرد آمدی شد غنچه ات وا
به آب گل دهن را شسته گفتم
کمان ابرو کمانت را ببوسم
سنان مژدگان سنانت را ببوسم
کباب از غم بگيرم گيسويت را
صدف دندان لبانت را ببوسم
کرده ام ناله بسی ....
کرده ام ناله بسی، در پی همنفسی
بشنوم نيمه شبان، ناله های جرسی
چرا شور و فغان دارم
شکايت ز آسمان دارم
نه زين گريم، نه زان نالم
بُت نا مهربان دارم
گر چه بيمار دلم، خسته و زار دلم
ميکشد ياد تو شب، پنجه بر خواب دلم
بيا ای ماه کنعانم، بيا لعل بدخشانم
رها کی ميکند يک شب، تب عشقت گريبانم
116
کی باشدو کی ؟
کی باشد و کی؟
چنگ باشد و نی
من باشم و وی
وی باشد و می
کی باشد و کی؟
کی باشد و کی؟
شبی باشد که نور ماهتاب باشد به گلشن
می ناب باشد و تنها فقط او باشد و من
من و او دست به گردن تا سحرگاه
به هر سو شرشر آب باشد و گلها سوسن
کی باشد و کی؟
کی باشد و کی؟
چنگ باشد و نی
من باشم و وی
وی باشد و می
کی باشد و کی؟
کی باشد و کی؟
در آن شب من بر و دوش و لب نوشش ببوسم
گهي روی و گهی موی و بناگوشش ببوسم
چو چشمش همره ام صد راز گويد
گهی چشم و گهی لبهای خاموشش ببوسم
117
کی رفته يی ز دل که .....
کی رفته يی ز دل که تمنا کنم ترا
کی بودۀ نهفته که پيدا کنم ترا
غيبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته يی که هويدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار ديده تماشا کنم ترا
چشمم بصد مجاهده آينه ساز شد
تا من بيک مشاهده شيدا کنم ترا
بالای خود در آينه ی چشم من ببين
تا با خبر از عالم بالا کنم ترا
مستانه کاش در حرم و دير بگذری
تا قبله گاۀ مؤمن و ترسا کنم ترا
خواهم شبی نقاب ز رويت بر افگنم
خورشيد کعبه ماه کليسا کنم ترا
طوبی و سدره گر بقيامت به من دهند
يکجا فدای قامت رعنا کنم ترا
زيبا شود به کارگه عشق، کار من
هر گه نظر بصورت زيبا کنم ترا
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا
شاعر: فروغی بسطامی
118
کيستم من رهنورد
کيستم من؟ رهنورد آواره و ديوانه يی
داغ مجنونم ز دست بی کسی افسانه يی
نی قبول زاهدم من، نی ز پير می فروش
نی به مسجد راه دادند، نی در آن ميخانه يی
برگ خشکم از درخت آرزو افتاده ام
نی بگلشن راه دادند نی در آتشخانه يی
گ
گاه در آغوش اين
گاه در آغوش اين، گاه در آغوش آن
دل شده از دست من، تنگ به بر ديگران
تو به بر ديگری، کور شوم ، کور به
از تو و بزم تو گر، دور شوم دور به
با همه اينها به من، لاف وفا ميزنی
وای که ای بيوفا، باز تو مال منی
اشک به چشمم نشست، دوش چو بر خواستی
رقص کنان با رقيب، جان مرا کاستی
با همه اينها به من، لاف وفا ميزنی
وای که ای بيوفا، باز تو مال منی
119
گذشت آنکه تو سر...
گذشت آنکه تو سر خيل دلبران بودی
خدای عشق من و يار ديگران بودی
گذشت آنکه ز درگاه خويش ميراندی
مرا به تلخی و شيرين ديگران بودی
بغير خاطره يی دلنواز باقی نيست
از آن زمان که تو سلطان دلبران بودی
هنوز عکس تو با من سخن کند ز آنروز
که شمع انجمن ماه منظران بودی
چو فکر مردم نادان نشد، دريغ آنروز
که دلفريب چو افکار شاعران بودی
ز سر گرانی خوبان روزگار مرنج
تو هم به عاشق دل خسته سر گران بودی
بروی خوب تو پيری ستم نمود آری
به حکم آنکه تو نيز از ستمگران بودی
هنوز خانه ی دل وقف عشق توست بيا
که اين خرابه همانست که اندر آن (کاندر آن) بودی
شاعر : پژمان بختياری
گرچه چشم تو پی
گر چه چشم تو پی بردن دلهاست هنوز
ديدۀ منتظرم غرق تمناست هنوز
خنده بر لب زده ام تا به تو نزديک شوم
به خدا سينه پر از حسرت غمهاست هنوز
120
گر چه هر روز مرا وعده به فردا دادی
دل پر از آرزوی وعدۀ فرداست هنوز
گرچی رفتی از برم
گر چه رفتی از برم اما فراموشم مکن
با غمت ای آشنا هر شب هم آغوشم مکن
همچو موج اشک از دريای چشمم پا مکش
در پی خود چون حبابی خانه بر دوشم مکن
در دلم نقش هزاران داغ عشق مرده است
بيش از اين در سوگ عشق خود سيه پوشم مکن
ساغر چشم تو سرشار است از مستی و ناز
با خيال نرگست هر شب قدح نوشم مکن
من ز سوز اشتياق تو سراپا آتشم
باز با توفان بی مهريت خاموشم مکن
جوشد امشب جلوۀ جادوی چشمانت ز جام
با شراب نرگست ای فتنه مدهوشم مکن
شاعر : شعله فريدون صلاحی
گرچی مستيم و خرابيم
گر چه مستيم و خرابيم چو شب های دگر
باز کن ساقی مجلس سر مينای دگر
امشبی را که در آنيم غنيمت شمريم
121
شايد ای جان نرسيديم به فردای دگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به ميخانه ام امشب تو برو جای دگر
چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد
گر بجز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی يار دگری ميبايد
جز دل من دگری و جز تو دلارای دگر
شنيده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر
تو سيه چشم چو آيی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر
باده پيش آر که رفتند از اين مکتب را
استادان فرزند معمای دگر
اين قفس را نبود روزنی ای مرغ پريش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
ميتوان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست
گيرم اين دل نتوان داد به زيبای دگر
می فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دير و کليساي دگر
شاعر : عماد الدين برقعی (عماد)
122
گر کنی يک نظاره
کر کنی يک نظاره ميزيبد
به تو ای ماه پاره ميزيبد
از فراقت دل ستم زده را
گر کنم پاره پاره ميزيبد
اشک خونين ز ديده در هجرت
گر نمايد فواره ميزيبد
شعری از قهر که حيرت انگيزد
گر بخوانی دوباره ميزيبد
چشم به راهت دل به يادت
چشم به راهت دل به يادت ، گريه کردم
سر شب تا سحر من ، گريه کردم ، گريه کردم
به محمل ميرسيدم ، کاروان ميگذشت و ميرفت
تو جان مني جانم به فدايت ، روحم گذشت و ميرفت
به پيش شب روان فرياد کردم از جفايت
از من تو مپرس سيل سير شب ريخته پيش پايت
چشم به راهت دل به يادت ، گريه کردم
سر شب تا سحر من ، گريه کردم ، گريه کردم
گفتم که ميخواهم ترا
گفتم که ميخواهم تُرا باور مکن، باور مکن
از جمع ياران پا مکش، با من به ياری سر مکن
123
گر همچو گل در خنده ام ، دام فريب افگنده ام
در حسرت دامی چنين، بيهوده دامن تر مکن
لعنت که چون آغوش من، جز لعل پر نوش من
در خلوت خاموش من، انديشه يی ديگر مکن
گفتی که می بوسم ترا
گفتی که می بوسم تُرا، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر، ناگه رقيب آيد ز سر
گفتم که با افسونگری، او را ز سر وا می کنم
گفتی اگر از سوی خود، روی ترا بوسم برو
گفتم که صد سال دگر، امروز و فردا می کنم
گفتم اگر از پای خود، زنجير عشقت وا کنم
گفتی ز تو ديوانه تر، دانی که پيدا می کنم
گل سبو بدوش آمد
گل سبو بدوش آمد، ساغر خموشان کو
جام می بجوش آمد، بانگ باده نوشان کو
بر غمی چنين سنگين، تکيه چون کنی ای دل
از سبو بدوشان پُرس، خُم می فروشان کو
خلوت من و دل بود، عشق هم بما پيوست
بزم باده نوشان را، باده های جوشان کو
124
م
مانند من فسرده دلی
مانند من فسرده دلی در جهان مباد
هرگز کسی به روز من ناتوان مباد
گر شد خزان بهار من از دوريت چه باک
ای گل ترا بهار جوانی خزان مباد
صد رنج ديده ام ز دل مهربان خويش
يارب دلی دگر به جهان مهربان مباد
هر کس که ميرود نهد از خود نشانه يی
از من بجز فسانه ی عشقت نشان مباد
سوزد اگر چو شمع زبانم زسوز عشق
حرفی بغير عشق مرا بر زبان مباد
ماه هم زره رسيد
ماه هم ز ره رسيد ولی نارسيده رفت
حرفی نگفته و سخنی ناشنيده رفت
من پيش او دويدم و واپس نکرد روی
از پيش رو چو اشک بدامن چکيده رفت
گويی من و دل از نگهی صيد او شديم
125
آخر ز ديده همچو غزالی رميده رفت
چون ابر رحمت آمد و چون برق فتنه رفت
دامن کشان بيامد و دامن کشيده رفت
مرا آنروز گريان
مرا آنروز گريان آفريدن، آفريدن
که دامان بيابان آفريدن، آفريدن
به شور از گريه آوردند و دل را
ازين يک قطره طوفان آفريدن، آفريدن
ز روز من سياهی وام کردند
شب تاريک هجران آفريدن، آفريدن
خراب شد آن زمان معموری دل
که عشق خانه ويران آفريدن، آفريدن
مرا چون قطره اشکی
مرا چون قطرۀ اشکی ز چشم انداختی رفتی
تو هم ای نازنين قدر مرا نشناختی رفتی
ز چشمم رفت و بی او روشنايی، وز پی اش حيرت
تو هم زين خانه تاريک بيرون تاختی رفتی
مرا عشق تو فارغ کرده بود از ديگران، اما
تو سنگين دل زمن با ديگران پرداختی رفتی
126
مردم از درد ونمی
مُردم از درد و نمی آيی به بالينم هنوز
مرگ خود می بينم و رويت نمی بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم آه می گريد ببالينم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گريخت
عم نمی گردد جدا از جان مسكينم هنوز
روزگاری پا آشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بيش نيست
در هوايش چون نسيم از پای ننشينم هنوز
سيمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز
شاعر : رهی معيری
مرگ من روزی فرا
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
127
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه از امروز ها، ديروز ها
ديدگانم همچو دالان های تار
گونه هايم همچو مرمر هاي سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد و درد
مي خزند آرام روي دفترم
دست هايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله ميزد خون شعر
خاک ميخواند مرا هر دم به خويش
ميرسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گُل به روی گور غمناکم نهند
ليک ديگر پيکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگير خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زير خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
شاعر: فروغ فرخزاد
128
مست شدم ساقی
مست شدم ساقی، مست شدم ساقی
مستم از می بکن ای ساقی زيبا امشب
قد بر افراز و بکن ولوله بر پا امشب
ساقيا مست ز يک جرعه شرابم کردی
ريز يک جرعه ی ديگر که کبابم کردی
شراب ارغوانی ريز در جام
که با هم سر کشيم آرام آرام
محتسب بيخبر آمد به می و مينا زد
سنگ بر سينه ی ما و همگی دنيا زد
بگو با يار کار مشکل من
پياله سازد از آب و گل من
محتسب ما همه را دست و سر و پا شکند
ای خوش آن سر که بجای سر مينا شکند
خريدار ميم هر جا که هستم
که من تا زنده ام می می پرستم
معشوقه بسامان شد
معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا
کفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
ملکی که پريشان شد، از شومی شيطان شد
باز آن سليمان شد، تا باد چنين بادا
ياری که دلم خستی، در برزخ ما بستی
129
غمخواره ی ياران شد، تا باد چنين بادا
هم باده جدا خوردی، هم عيش جدا کردی
نک سرده مهمان شد، تا باد چنين بادا
زان طلعت شاهانه، زان مشعله ی خانه
هر گوشه چو ميدان شد، تا باد چنين بادا
زان خشم دروغينش، زان شيوه ی شيرينش
عالم شکرستان شد، تا باد چنين بادا
شب رفت و صبوح آمد، غم رفت و فتوح آمد
خورشيد درخشان شد، تا باد چنين بادا
از دولت محزونان وز همّت مجنونان
آن سلسله جنبان شد، تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد، ياری که رميد آمد
عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا
ای مطرب صاحبدل، در زير مکن منزل
کان زُهره بميزان شد، تا باد چنين بادا
درويش فريدون شد، هم کيسه ی قارون شد
همکاسه ی سلطان شد، تا باد چنين بادا
آن باد هوا را بين، زافسون لب شيرين
با نای در افغان شد، تا باد چنين بادا
فرعون بدان سختی، با آن همه بد بختی
نک موسی عمران شد، تا باد چنين بادا
آن گرگ بدان زشتی، با جهل و فرامشتی
نک يوسف کنهان شد، تا باد چنين بادا
از اسلم شيطانی شد نفس تو ربّانی
ابليس مسلمان شد ، تا باد چنين بادا
آن ماه چو تابان شد، کونيّن گلستان شد
اشخاص همه جان شد، تا باد چنين بادا
130
بر روح بر افزودی تا بود چنين بودی
فرّ تو فروزان شد، تا باد چنين بادا
قهرش همه رحمت شد، زهرش همه شربت شد
ابرش شکر افشان شد، تا باد چنين بادا
از کاخ چه رنگستش؟! وز شاخ چه تنگستش؟!
اين گاو چو قربان شد، تا باد چنين بادا
ارضی چو سمايی شد مقصودِ سنايی شد
اين بود همه آن شد، تا باد چنين بادا
خاموش که سر مستم بر بست کسی دستم
انديشه پريشان شد، تا باد چنين بادا
شمس الحق تبريزی، از بس که در آميزی
تبريز خراسان شد، تا باد چنين بادا
شاعر: مولانا
مگر خدا ز رقيبان ...
مگر خدا ز رقيبان ترا جدا بکند
عجب خيال خوشی کرده ام خدا بکند
سزای مردم بيگانه را دهم روزی
که روزگار ترا با من آشنا بکند
خبر نميشوی ز سوز ما مگر وقتی
که آه سوختگان در دل تو جا بکند
بر آن سرم که جفای ترا بجان خرم
در اين معامله گر عمر من وفا بکند
قبول حضرت صاحبدلان نخواهد شد
131
اگر به درد تو دل خواهش دوا بکند
پسند خواجه ما هيچ بندۀ نشود
که قصد بندگی از بهر مُدعا بکند
طريق عاشقی و رسم بندگی اينست
که ما وفا بنماييم و او جفا بکند
ندانم اين دل صد پاره را چه چاره کنم
خدا نکرده اگر تير او خطا بکند
بياد زلف و بنا گوش او دلم تا چند
شب دراز بنالد سحر دعا بکند
فروغی از پی آن نازنين غزال برو
که در قلمرو عشقت غزل سرا بکند
شاعر: فروغی بسطامی
من اگر ديوانه ام
من اگر ديوانه ام زنجير کو
گر اسير دانشم تدبير کو
گر ز خاکم اين رميدن ها ز چيست
ور ز بادم آرميدن ها ز چيست
عقل دادندم که دانم راز دوست
من نديدم اين دم آخر غير پوست
***
گر شدم پيدا برای امتحان
امتحان و مشت خاک ناتوان
گر شدم پيدا که درد همراز شوم
ديگران را مايه راحت شوم
132
من بار سنگينم
من بار سنگينم مرا بگذار و بگذر
نيکم، بدم، اينم مرا بگذار و بگذر
بر مرگ خود سوزی عبث ميگريی ای شمع
منشين ببالينم مرا بگذار و بگذر
دردم نميداند کسی از دوست و دشمن
کوشد به تسکينم، مرا بگذار و بگذر
آئينه دل تيره از زنگار غمهاست
بيرنگ و رنگينم ، مرا بگذار و بگذر
بگذار زنجيرم کشد ، دژخيم ايام
در خورد نفرينم مرا بگذار و بگذر
بگذار جز کابوس ناکامی نبيند
چشم جهان بينم ، مرا بگذار و بگذر
بگذار تا در ماتم ويرانی خويش
چون جغد بنشينم ، مرا بگذار و بگذر
شاعر : شهر آشوب
من رانده ز ميخانه ام
من رانده ز ميخانه ام از من بگريزيد
دردی کش ديوانه ام از من بگريزيد
در دست قضا جان بلب و ديده به مينا
سرگشته چو پيمانه ام از من بگريزيد
آن شمع مزارم که ره انجمنم نيست
133
مهجور ز پروانه ام از من بگريزيد
بر ظاهر آباد من اميد مبنديد
من خانه ی ويرانه ام از من بگريزيد
ديوانه ی زنجير هوس های محالم
افسونی افسانه ام از من بگريزيد
آن سيل جنونم که به جان آمده از کوه
بنيان کن کاشانه ام از من بگريزيزد
زآن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد
من از همه بيگانه ام از من بگريزيد
شاعر: شهر آشوب
من غلام قمرم
من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور ازين بيخبری رنج مبر، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت:
« آمدم نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو »
« ای عشق، من از چيز دگر ميترسم »: گفتم
آن چيز دگر نيست، دگر هيچ مگو »: گفت
من بگوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
« سر بجنبان که بلی، جز که بسر هيچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيفست سفر، هيچ مگو
ای دل، چه مهست اين که اشارت می کرد »: گفتم
134
« که نه اندازۀ تست اين بگذر هيچ مگو
اين روی فرشته ست عجب يا بشرست »: گفتم
« اين غير فرشته ست و بشر، هيچ مگو »: گفت
« اين چيست بگو؟ زير و زبر خواهم شد »: گفتم
می باش چنين، زير و زبر هيچ مگو »: گفت
ای نشسته تو درين خانهٔ پر نقش و خيال
« خيز ازين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو
«؟ ای دل پدری کن نه که اين وصف خداست »: گفتم
« اين هست، ولی جان پدر هيچ مگو »: گفت
شاعر : مولانا
من مست و تو ديوانه
من مست و تو ديوانه، ما را کی برد خانه؟!
من چند ترا گفتم کم خور دو سه پيمانه؟!
در شهر يکی کس را هشيار نمی بينم
هر يک بَتَر از ديگر شوريده و ديوانه
جانا بخرابات آ، تا لذت جان بينی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه؟!
هر گوشه يکی مستی، دستی زبر دستی
وان ساقئ هر هستی، با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می
زين وقف بهشياران مسپار يکی دانه
ای لوطی بربط زن، تو مست تری يا من
ای پيش چو تو مستی افسون من افسانه
135
از خانه برون رفتم، مستيم بپيش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتئ بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
ای جان »: تسخُر زد و گفت « ز کجايی تو »: گفتم
نيميم ز ترکستان، نيميم ز فرغانه
نيميم ز آب و گل، نيميم ز جان و دل
« نيميم لب دريا، نيمی همه دردانه
« رفيقی کن، با من که منم خويشت »: گفتم که
« بنشناسم من خويش ز بيگانه »: گفتا که
من بی سر و دستارم، در خانهٔ خمارم
يک سينه سخن دارم، آن شرح دهم يا نه ؟
در حلقهٔ لنگانی، می بايد لنگيدن
اين پند نيوشيدی از خواجه عُليانه
سرمستِ چنان خوبی کَی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنّانه
شمس الحق تبريزی! از خلق چه پرهيزی؟!
اکنون که در افکندی صد فتنه فتّانه
شاعر: مولانا
من نگويم که مرا
من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنيد
ياد از اين مرغ گرفتار کنيد اي مرغان
136
بنشينيد به باغی و مرا ياد کنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باک
فکر ويران شدن خانه ی صياد کنيد
شاعر : ملک الشعراء بهار
من نينوازم
من نينوازم، من نينوازم
شب های هجران نی مي نوازم
سر پنجه ی خسته من عمری
در بزم گل ها گل دسته بسته
سر داده آهنگ جاودانی
عمری لبم با نای شکسته
دارد سرشکم بوی بهاران
ای چهره پرداز بوستان ها
گر خيره گردی بينی که باشد
خزان من هم باب تماشا
نيرنگ هستی شد دايه ی من
بشکست رنگ پيرايه ی من
فقر هست هر چند همسايه ی من
عشق و جنون شد سرمايه ی من
فلک نداند که پر به خاری
آئينه ی من بشکست با سنگ
چيزی نماند بر جا زمن جا
جز مشت شعر و يک مشت آهنگ
137
ميخندم اگر امشب
ميخندم اگر امشب، با ياد تو ميخندم
ميخندم بروی خويش، بيهوده نمی خندم
غمگينم اگر بينی، از هجر تو غمگينم
خرسندم اگر خواهی، با وصف تو خورسندم
پيوستم اگر امشب، لب بر لب پيمانه
بر ياد لبت باشد، پيمانه به پيوندم
دوری تو اگر از من، از خود بتو نزديکم
کز اين همه راه دور از لبت افگندم
دل کندن از اين مردم سهل است مرا، زيرا
تا دل به تو افگندم، دل از همه بر کندم
می گريم ازين دوردی، ميخندم اگر هر شب
بيهوده نمی گريم، بيهوده نمی خندم
ای کوکب رخشانم، ای زهرهِ تابانم
برتاب به ايمانم، در هجر تو تا چندم
تو با همه پيوستی، از من همه بگسستی
من از همه اگر بگسستم، تا خود بتو پيوندم
ميروم خسته و افسرده
ميروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
138
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از زنگ گناه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا زتو دورش سازم
ز تو ای جلوه اميد محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله ميلرزد، ميرقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
ميروم خنده به لب خونين دل
ميروم از دل من دست بدار
ای اميد عبث بی حاصل
شاعر : فروغ فرخ زاد
139
ميروی از من و لبريز
ميروی از من و لبريز فغانم، چه کنم
ميشوی دور و ازين غم نگرانم، چه کنم
خواهی آتش به غرورم زن و خواهی بنواز
دوستت دارم و ترکت نتوانم، چه کنم
تو طلبگار جوانهای پر آوازه شدی
من که يک آدم بی نام و نشانم، چه کنم
ميگم که دوستت دارم
ميگُم که دوستت دارُم، خودته خپ ميزنی
از دل گرمت هميش، دلبرم گپ ميزنيی
قهر مشو بر سرم، کتيم گپ عشق بزن
تا کی همرايم سخن، از اخ و دپ ميزنی
ميگُم که با رقيبان، تو را در جاده ديدم
خودته باز به کوچه، حسن چپ ميزنی
رقيبم پيسه داره، منم غريب و نادار
از دست رقيب مره، آخر تو تپ ميزنی
140
ن
ناله بدل شد گره
ناله بدل شد گره، راه نيستان کجاست
خانه قفس شد به من، طرف بيابان کجاست
اشک به خونم کشيد، آه به بادم سپرد
عقل به بندم فکند، رخنه ی زندان کجاست
گفت پناهت دهد، در ره آن خاک شو
آنکه شدم در رهش خاک بگو آن کجاست
روز به محنت گذشت، شام به غربت سحر
ساقی گلچهره کو، نعره مستان کجاست
در تف اين باديه، سوخت سراپا تنم
مزرغم آتش گرفت، نم نم باران کجاست
موج نلرزد به آب، غنچه نخندد به باغ
برگ نجنبد به شاخ، باد بهاران کجاست
خوب و بد زندگی، بر سر هم ريختند
تا کند از هم جدا، بازوی دهقان کجاست
برق نگه خيره شد، شوق زدل رخت بست
خانه پر از دود شد، مشعل رخشان کجاست
ناله شدم، غم شدم، من همه ماتم شدم
آن دل خرم چه شد، آن لب خندان کجاست
ابر سيه شد پديد، باز به چرخ کُهن
141
اختر برج ادب، مرد سخنران کجاست
هم نظر بو علی، هم قدم بوالعلا
هم نفس رودکی، هم دم سلمان کجاست
مرد نميرد به مرگ، مرگ از او نامجوست
نام چو جاويد شد، مردنش آسان کجاست
شاعر: استاد خليل الله خليلی
ناله کن ای دل
ناله کن ای دل شوريدۀ من
که ز من يار رميدست امشب
آو که اندر دل من جايش بود
ز لب بام پريدست امشب
همگی خندۀ مستانه کنند
ليک من گريه ی مستانه کنم
اين دلی را که ملول است و غمين
بهتر آنست که ديوانه کنم
چون که او نيست کنون در بر من
همه شب خانه ی من تاريک است
ميروم سوی دياران دگر
قدم مرگ بمن نزديک است
142
نبری گمان که مفتح
نبری گمان که مفتح بخدا رسيده باشی
تو ز خود نرفته بيرون بکجا رسيده باشی
نگهی جهان نوردی، قدمی ز خود برون آ
که زخود اگر گذشتی، همه جا رسيده باشی
نداند رسم ياری
نداند رسم ياری، بيوفا ياری که من دارم
به آزار دلم کوشد، دل آزاری که من دارم
وگر دل را بصد خواری، رهانم از گرفتاری
دل آزاری دگر جويد، دل زاری که من دارم
بخاک من نيافتد سايه ی سرو بلند او
ببين کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
گهی خاری کشم از پا، گهی دستی زنم بر سر
بکوی دل فريبان اين بود کاری که من دارم
دل رنجور من از سينه هر دم ميرود سويی
ز بستر ميگريزد طفل بيماری که من دارم
ز پند همنشين، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم ميکند آخر، پرستاری که من دارم
رهی، آنمه بسوی من بچشم ديگران بيند
نداند قيمت يوسف، خريداری که من دارم
شاعر : رهی معيری
143
نگاه کن که نريزد
نگاه کن که نريزد، دهی چو باده بدستم
فدای چشم تو ساقی، بهوش باش که مستم
کنم معالجه يکسر به صالحان می کوثر
بشرط آنکه نگيرند اين پياله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند
بوجه خير و تصدق، هزار توبه شکستم
چنين که سجده برم بی حفاظ پيش جمالت
بعالمی شده روشن که آفتاب پرستم
کمند زلف بسی گردنم ببست به مويی
چنان فشرد که زنجير صد علاقه گسستم
نه شيخ ميدهدم توبه و نه پير مغان می
ز بس که توبه نمودم، زبس که توبه شکستم
ز گريه آخرم اين شد نتيجه در پی زلفش
که در ميان دو دريای خون فتاده نشستم
ز قامتت چه گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت قيامت بقامتيست که هستم
نداشت خاطرم انديشه يی ز روز قيامت
زمانه داد به دست شب فراق تو، دستم
بخيز از بر من، که از خدا و خلق، رقابت
بس است کيفر اين يک نفس که با تو نشستم
حرام گشت به يغما بهشت تو، روزی
که دل به گندم آدم فريب تو بستم
شاعر : يغمای جندقی
144
نميدانم بروی که بخندم
نميدانم بروی کی بخندم
نميدانم برای کی بگريم
ز آب زندگی سيرم خدايا
به دام سرد بی ياری اسيرم
خدايا، خدايا، خدايا
شکسته جام عيش من شکسته
رميده آهوی مستم رميده
ز شهرم رفته نور آرزو ها
ز بامم مرغ دل گويی پريده
به چشمم گريه های من شکسته
به رويم درد و اندوه خط کشيده
مجو از من اميد زندگانی
که زهر غم به رگهايم دويده
نميخواهم ترا
نميخواهم ترا، ای دخت مغرور!
نميخواهم که دلدارم تو باشی
غمت گر بر دلم بار گران است
نميخواهم که غمخوارم تو باشی
ز چشمم گر سرشک غم ببارد
نميخواهم که دامانت بگيرم
غرور خويش را سازم غرور ماهی
از اين پس گر ز هجرانت بميرم
145
نو بهار آمد و شد
نو بهار آمد و شد زنده جهان بار دگر
تو مرا زنده کن از ساغر سرشار دگر
تا بود فصل گل و صحبت ساقی هرگز
نروم جای دگر، من نکنم کار دگر
من بيک زخم تو ای چرخ نيافتم از پای
گر بود عمر ببينيم بپيکار دگر
نقش گيتی همه واژون شده دستی از غيب
که کشند نقش دگر باز به پرگار دگر
روزگاريست که شد قصه منصور از ياد
نشنيدم انا الحق ز سر دار دگر
گرهی چند فزودند برين رشته دريغ
حل دشوار نمودند به دشوار دگر
هيچ کس بار غم از خاطر من دور نکرد
بر سر بار نهادند همان بار دگر
شاعر: استاد خليل الله خليلی
نه دل مفتون دلبندی
نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهی
کيم من آرزو گم کرده يی تنها و سر گردان
نه همدردی، نه اميدی، نه همرازی، نه همراهی
رهی تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
146
نی نی هرگز هرگز
نی، نی، هرگز، هرگز
زهر شود جام می، که بی من نوش کنم
بشکند دستم اگر، کسی در آغوش کنم
نبری گمان که من، ترا فراموش کنم
نی، نی، هرگز، هرگز
مهر تو دارم بدل، تا دم مردن بتا
يگانه عشقم تويی، به عهدت وفا نما
در ره عشقت زمن، هرگز نبينی خطا
نی، نی، هرگز، هرگز
عشق تو اندر دلم، باشد هوايت بسر
ميشود هر روز و شب، آرزويم بيشتر ( بيثمر )
کی ميدهم قلب خود، جز تو به يار دگر
نی، نی، هرگز، هرگز
و
وای من بيهوده ام
وای من بيهوده ام، بيهوده در کار ها
وای من افتاده ام، افتاده چون ديوار ها
خاليم خالی تر از يک خاک يا از يک سکوت
ای شما از زندگی لبريز ها سرشار ها
147
روزهايم در سرايت، سالهايم چيست چيست
داستان کهنه يا تقليد ها تکرار ها
وقتی که دل تنگست
وقتی که دل تنگست، فايده اش چيست آزادی؟
زندگی زندانست، وقتی نباشه شادی
آدم که غمگينست، دنيا براش زندانه
در بين صد ميليون، باز هم تنها ميمانه
دنيای زندانی ديوارست
زندانی از ديوار بيزارست
پرنده که بالش ميسوزد
دل غم به حالش ميسوزد
آخر مرگ است برايش رهايی
پرنده که بالش ميسوزد
دنيای زندانی ديوار است
زندانی از ديوار بيزار است
***
وقتی که دل تنگست، فايده اش چيست آزادی؟
زندگی زندان است وقتی نباشه شادی
در دنيا هر کجا پرنده يی اسيره
وقتی که ميخوانه آدم دلش ميگيره
دنيای زندانی ديوارست
زندانی از ديوار بيزارست
148
هر
هر جاکه سفر کردم
هر جا که سفر کردم، تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنفتم
بر هر که نظر کردم، تو در نظرم بودی
هر شب که قمر تابيد، هر صبح که سر زد شمس
در گردش روز و شب، شمس و قمرم بودی
در صبحدم عشرت، همدوش تو ميرفتم
در شامگه ی غربت، بالين سرم بودی
در خندۀ من چون ناز، در کنج لبم خفتی
در گريه ی من چون اشک، در چشم ترم بودی
چون طرح غزل کردم، بيت الغزلم گشتی
چون عرض هنرم کردم، زيب هنرم بودی
آواز چو ميخواندم، سوز تو به سازم بود
پرواز چو ميکردم، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من جز تو، يار دگری نگزيد
ور خواست که بگزيند، يار دگرم بودی
سرمد به ديار خود، از راه رسيده گفت
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی
149
شاعر : صادق سرمد
هر چند که دور از تو
هر چند که دور از تو و پيش دگرانم
هر جا که روم نام تو آيد به زبانم
آری بخدا بی تو سر زيستنم نيست
نا ديدن روی تو تحمل نتوانم
احوال تو از خط قشنگ تو بجويم
هر روزه براه منتظر نامه رسانم
هر جا که روم ياد تو را ميکند اين دل
در قلب منی گر چه ميان ديگرانم
همچونی مينالم
همچو نی مينالم از سودای دل
آتشي در سينه دارم جای دل
من که با هر داغ پيدا ساختم
سوختم، از داغ ناپيدای دل
همچو موجم يک نفس آرام نيست
بسکه طوفان زا بود دريای دل
دل اگر از من گريزد، وای من
غم اگر از دل گريزد، وای دل
ما ز رسوايی، بلند آوازه ايم
نامور شدی، هر که شد رسوای دل
150
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان، با همت والای دل
گنج منعم، خرمن سيم و زر است
گنج عاشق، گوهر يکتای دل
در ميان اشک نوميدی، رهی
خندم از اميدواری های دل
شاعر: رهی معيری
همه روز از تو به قهرم
همه روز از تو به قهرم
همه شب با تو به جنگم
همه لبريز فغانم
به فغان از دل تنگم
ره دل باز نمودم
پر پرواز گشودم
پر و بالم تو شکستی
زدی از بس که به سنگم
دل من اين دل شيدا
ز تو هم تنگ شده رسوا
که دگر منکر نامم
که دگر دشمن ننگم
151
همه يارانم به پريشانی
همه يارانم به پريشانی، که سيه شام و سحری دارم
دل من اين نکته تو ميدانی ، که به تاريکی قمری دارم
همه گويندم که رهايش کن
دل اگر داری بخدايش کن
دل و دين فارغ ز جفايش کن
چه کنم من گوش کری دارم
چه خطا ديدی چه جفا ديدی
چه بغير از مهر و وفا ديدی
همه شب ورد دهنم بودی
که به شيرينی شکری دارم
هنوز بر لب من
هنوز بر لب من، جای بوسه های تو است
هنوز موج زنان، در دلم هوای تو است
هنوز گمشده دلدار آشنای منی
که نيستی تو ولی ياد تو بجای تو است
به باغ رفتم از آن ره که با تو رفتم دوش
هنوز گويی که اندر فضا صدای تو است
152
هوای عشق تو از ....
هوای عشق تو از سر بدر نخواهد رفت
کسی که بر درت آمد دگر نخواهد رفت
به وعده گاه همان شب که گريه ميکرديم
مگر نگفت که بی ما سفر نخواهد رفت
مران ز ميکده ساقی مرا فرصت ده
کسی که نيمشب آمد سحر نخواهد رفت
ی
يار با ما بيوفايی ميکند
يار با ما بيوفايی ميکند
بی گناه از ما جدايی ميکند
شمع جانم را بکشت آن بيوفا
جای ديگر روشنايی ميکند
ميکند با خويشتن بيگانگی
با رقيبان آشنايی ميکند
جو فروش است آن نگار سنگدل
با من او گندم نمايی ميکند
يار من اوباش و قلاش است و رند
بر من او خود پارسايی ميکند
ای مسلمانان به فريادم رسيد
153
کان فلانی بی وفايی ميکند
کشتی عمرم شکست اندر غمش
از من مسکين جدايی ميکند
آنچه با من ميکند اندر زمان
آفت دور سمايی ميکند
سعدی شيرين سخن در راه عشق
از لبش بوسه گدايی ميکند
شاعر: سعدی شيرازی
يارب غم بی رحمی ....
يارب غم بی رحمی جانان به کی گويم؟
جان از غم او سوخت، غم جان به کی گويم؟
گويند طبيبان که بگو در خود، اما
دردی که گذشته است ز درمان به کی گويم؟
دردی که مرا ساخته رسوا همه دانند
داغی که مرا سوخته پنهان به کی گويم؟
ياد آن سرو روان آيد همی
ياد آن سرو روان آيد همی
در تن باز جان آيد همی
پا نگيرم ز آستانت يک قدم
گر زمين بر آسمان آيد همی
154
ياد روزگار شيرين
ياد روزگار شيرين، خاطرات عشق ديرين
ياد بوسه های گرمت، آن لبان نمکين
سرم در آغوش گرمت، لبم بر لبان نرمت
در سکوت نيمه شب ها، به اميد و آرزو ها
گفتی چو بهار آيد، گل و سنبل باز آيد
بار ديگر تو ز من خواه، عشق ديرين خود را
يار از دل من خبر ندارد
يار از دل من خبر ندارد
يا آه دلم اثر ندارد
يا موسم صبر من خزان شد
يا نخل اميد بر ندارد
يا تير تو بگذرد نهانی
يا سينه دل سپر ندارد
يارک من تو چرا خوش باور ...
يارک من تو چرا خوش باور هستی گلم
رحم کن او خدا چاره ندارم
قهر مکن، ناز مکن، خوش گذرانيم که اين دنيا دو روزست
شبی پرسيدمش با بيقراری
155
که غير از من کسی را دوست داری
دو چشمش از خجالت به خم افتاد
ميان گريه ی خود گفت آری
تو شاخ پر گلی من برگ زردم
تو گرم خنده يی من آه سردم
تو خورشيدی و من سيارۀ تو
مرا بگذار که تا گرد تو گردم
پايان |