Dari Jokes

Mulla Nasruddin                        

 

 


چه گوهى شده

دو زن با هم صحبت مى کردند٠
زن اولى از دومى پرسيد : آى , كو كو دستى جان , هالكه بچايت نامخدا كلان شدن , چى كار مى كنند٠
دومى جواب داد : بچه اولى مدير شده , دومى معلم شده و
سومى رفته خارج , هنوز نمى فامم چه گوهى شده

دزدی

در یک باغ یک بچه گگ سر درخت شفتالو بالا شده بود و شفتالو می خورد. باغبان وقتی بچه گگ ره دید با فریاد گفت: او بچه تو خجالت نمی کشی شفتالو های مره دزدی می کنی و می خوری؟ خانیتان کجاست که مه برم به پدرت بگویم.
بچه گگ گفت: حاجت نیست که تا خانه ی ما بری، اونجا پدرم سر درخت زرد آلوست. برو برش بگو


پيسه خوده گم کرديم

شب بود , يک مرد ديد كه بچهء خورد سالى زير چراغ سرک
چيزى را مى پالد
مرد سوال کرد : او بچه چى مى پالى٠
بچه گفت : پيسه خوده گم کرديم و مى پالم٠
مرد : همين جا گم کردى٠
بچه : نخير , 50 متر آنطرفتر٠
مرد گفت : پس چرا اينجا را مى پالى٠
بچه جواب داد : چون اينجا چراغ داره , آنجا نداره٠


ترس از زن

 

يك روز دو مرد در يك قريه تصميم گرفتند تا اشخاصيكه از زن هاي خود ميترسند را با يد براي ما اثبات شود. و اين اعلان را در قريه نمودند كه صبع همه شما ها جمع شويد. صبع شد و همه مرد ها جمع شــــــــــدند و هردو مرد صدا كرد هركس از زن خود ميترسد در زير بيرق سرخ استاده شود و كسيكه نميترسد در زير بيرق آبي استاده شود. همه مرد ها در زير بيرق سرخ استاده شدند و يك مرد در زير بيرق آبي استاده بود. دو مرد از وي پرسيدند: چرا مگر شما از زن تان نميترسيد؟ مرد جواب داد: شب زنم برايم گفت اگر صبع در زير بيرق سرخ استاده شده بودي باز مه همرايت كاردارم

 


عشق در خانه

 

يكروز يك پسر و يك دختر در خانه عشق ميكردند. پسر به دختر گفت بيا طفل پيدا كنيم، پنج دقيقه كار است و صاحب يك بچه ميشويم. دختر فكري كرد و گفت: پنج دقيقه كار است ولي واي به حال من كه 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت آنرا داونلود كنم

 


شستن سر

 

یک احمق سر خود را بدون آب انداختن شامپوزده بود از بیش اش پرسان کردند چرا این طور میکنی. گفت: در پشت بوتل شامپو نوشته است برای مو های خشک استعمال نمائید

 


دزدي در باغ

 

يك روز كدام پاكستاني با يك افغاني در يك باغ به دزدي ميوه رفتند ناگهان باغبان آنها را ديد پاكستاني با رفيق اش پاه به فرار زدند باغبان صدا زد كه او خرها كچا ميگريزيد پاكستاني طرف رفيقش گشت و گفت: مرا شناخت شما بگريزيد

 


كشمش و نخود

 

کشمش ونخود بین هم مزاخ می کردند. کشمش به نخود گفت که صدقه چاک سینه ات شوم. نخود به کشمش گفت گپ های بی ادبی نزن همان طور كردي که چوب را در کونت زدند

پرواز طياره

 

يك نفر پرواز داشت ميرفت به امريكا و خانمش هم همرايش در ميدان هوائي آمده بود. وقتي طياره پرواز كرد و در هوا از چشم ها دور شد خانم اين نفر شروع به گريه كرد. كسان ديگري كه در آنجا بودند از وي پرسيدند كه سبب گريه ات چيست؟ گفت: طياره كه به اين بزرگي اين قدر چوچه شده آيا شوهرم چقدر چوچه شده باشه

 

 


فيل و مورچه

 

فیل می خواست که از جاده عمومی بگذرد ناگهان موتری با فیل تصادف کرد وفیل یک کمی زخمی شد. مسولین فیل را به شفاخانه مربوط برده وقتیکه مسولین از شفاخانه باز گشتند در نزدیک شفاخانه مورچه را دیدن واز مورچه سوال کردند. که خودت این جا چی میکنی؟ مورچه گفت: شنیدیم که فیل را موتر زده آمدم که اگر خون کار شد برایش خون بدهم

 


لاف عاشق

 

يك پسر يك دختر را دوست داشت و يك روز نزد وي رفت. دختر وقتي به اطاق خود رفت ديد كه بچه آمده. دختر گفت اينجا چي ميكني؟ پسر گفت به ديدن خودت آمده ام. دختر گفت درست است، حالا مرا ديدي برو. پسر گفت خير است امشب من نزد تو ميباشم. دختر گفت درست است اما به يك شرط و آن اين كه در وقت خواب يك بالشت را در بين همديگر ميمانيم. پسر قبول كرد و شب گذشت دختر به پسر گفت حالا بايد بروي. پسر گفت خير است چند دقيقه بعد ميروم. دختر گفت اگر دير كني مادرم ميايد و ما را مي بيند. پسر گفت خير است اگر مادرت آمد از سر ديوار خيز ميزنم. دختر گفت: برو بابا تو شب از سر يك بالشت خيز زده نتوانستي از سر ديوار بلند چطور خيز ميزني

 

 


زن ملا

 

روزی از روز ها كه زن ملا خوردنی را که از همسایه پنهان مینمود تصادفا ً صبح وقت زن ملا که کله گوسفند را از بازار خریده بود و بجانب خانه روان بود دفعتاً زن همسایه با وی روبرو شد و پرسان نمود. خانم ملا کجا رفته بودی؟ برایش گفت : طفلکم را نزد داکتر برده بودم که سینه اش درد مینمود زن همسایه گفت: میشود که رویش را به من نشان دهی؟ زن ملا گفت: نخیر، چرا که داکتر توصیه نموده که رویش را در زیر چادری بگیری که هوا به دماغش نرسد زیرا درد سینه اش دو چند میشود زن همسایه اسرار نمود که خیراست رویش را نشان بده زن ملا چادری را بالا زد و پوز گوسفند را برایش نشان داد زن همسایه که دید برایش گفت: جان جان ! قيافه ملا را كشيده


ملا نصرالدين

 

مرغ ملا مرده بود و نشسته و گريه ميكرد. شخصي از وي پرسيد: چرا گريه ميكني؟ پدر كلان من مرده بود من گريه نكردم و مرغ تو مرده چنين گريه ميكني؟ ملا گفت: پدر كلان تو تخم نميداد، اما مرغ من هر روز يك تخم ميداد

 

 


پارلمان طالبان

 

در زمان طالبان باغ وحش كابل از نظر افتاده بود و حيوانات گرسنه مانده بودند. شير باغ وحش عريضه نوشته و به پارلمان طالبان رفت اما كسي به وي اهميت نداد. به همين ترتيب پلنگ و ديگر حيوانات هم به نوبت رفتند ولي سودي نداشت تا اين كه نوبت به خر رسيد و عريضه را پيش كرد. وقتي وارد پارلمان شد همه اعضا به وي خوش آمديد گفتند. و فورا عريضه وي را اجراعات نموده و تا باغ وحش هم وي را همراهي كردند. شير و پلنگ با تعجب پرسيدند: چي كار كردي كه به حرف تو گوش دادند؟ خر جواب داد: آنها همه هم صنفي هاي من بودند كه در مكتب با هم تعليم مي آموختيم

 

 


ريش ملا

 

ملا نصرالدين در يك مسجد رفته بود و وعظ ميكرد. تمام كساني كه در آنجا بودند به حرف او گوش ميدادند. يك نفر كه در آنجا بود زياد از سوز گريه ميكرد. مردم سبب گريه او را پرسيدند و او گفت: بزي داشتم كه ريشش به ريش ملا شبيه بود. حالا كه ملا ريش ميجنباند به ياد بز ام كه قبلا مرده است مي افتم

 


  PanjshirTv.com©2008 all rights reserved