|
نويسنده: فضل الرحمن فاضل
زندگی سراسر افتخار احمد شاه مسعود، سیدالشهدای انقلاب اسلامی افغانستان، ابعاد گوناگونی دارد که یک بعد روشن کارنامه های این مبارز معتقد، بیگانه ستیزی اوست. غرور ملی این شخصیت چندین بعدی در درازنای مبارزهء تابناک و خط دهنده اش، اجازه نداده است و اجازه نخواهد داد تا بیگانگان از هر تبار، آیین و پکتی، راه مستقیم و آرمان والای او را خدشه دار سازند.
مسعود به مثابه یک جوان مسلمان، از همان روزهای نخستین مبارزه اش که پرچم عصیان در برابر رژیم داود راکه آن را «بیگانه پرور» میدانست و همچنان در طول دوران مبارزات گرمش با ارتش سرخ و مزدوران آن و تا آخرین روزهای که رهبری مقاومت ملی را بر دوش داشت و برضد پاکستانی ها و نوکران آن، طالبان و القاعده می رزمید، جوهر بیگانه ستیزی اش را حفظ کرد.
مسعود در فرجامین سالهای مبارزهء هدفمندش، فصیح و شمرده، تصریح نموده بود که:
«من مزدور هیچکس نیستم و از طرف هیچکس مبازره نمی کنم و بدون مراجعه به احدی تصمیم میگیرم، این مردم ما بودند و هستند که در مورد جنگ و صلح تصمیم میگیرند.»
مسعود کبیر و مستقل اندیش، باور داشت که با خارجیان چون طرف مساوی بایست برخورد صورت گیرد ودر مسائل اختلافی میان کشورها، به سود هیچکدام موضع گیری نکند. او این آرمان اش را طور مشخص در مورد تقاضا های بی مورد پاکستان که میخواست باج میزبانی اش از مهاجرین افغان را، از دولت نوپا و جوان مجاهدین در کابل بگیرد و حتی ساده لوحانه تقاضای بسته شدن سفارت هند را در کابل نموده، بود با تداعی آن پیشنهاد ساده لوحانه، استقلالیت خود را چنین بازتاب میدهد:
«پاکستان در مقابله با هند، به زعم خودش، با بلند پروازیهایکه جنرالان نظامی آن دارند، چیزی بالاتر از دوستی از ما توقع دارند. اگر درخواست پاکستان، تنها دوستی ملت افغانستان میبود، اصلاً پرابلمی وجود نمیداشت.»
مسعود کبیر که از ژرفای نیات شوم پاکستانی ها آگهی داشت، از آن چنین پرده برداری میکند:
«پاکستان میخواهد یک حکومت مزدور داشته باشد و این مسئله را من بارها به پاکستانی ها، در ملاقات های خود گفته اند که از ما افغانها، آرزوی «غلام شدن» را نداشته باشید، ما میتوانیم بشما پاکستانی ها بهترین دوست باشیم. منفعت شما در دوستی ماست. اما اگر خواسته باشید که نه، اینجا غلامی پیدامیکنیم، این خیال است و محال است و جنون.»
استقلالیت مسعود، پدیده ای نیست که بعد از تشکیل حکومت مجاهدین در کابل، آنرا به نمایش میگذارد، بلکه این استقلالیت، جزء جبلت او در طول مبارزه اش بوده است.
سندیگال ژورنالیست انگلیس که بارها با مسعود، دیدار کرده است و در کتابش « همسفریها با مجاهدین» که نمونه از کارهای او در ارتباط مسئله افغانستان، بویژه مسعود است، و قتیکه در سال 1365 خورشیدی با مسعود، دیدار میکند، مسعود با طبیعت کنجکاوی که داشت از سندیگال راجع به جنرال ضیاءالحق و جنرال اختر عبدالرحمن می پرسید، سندیگال از دیدارش با جنرال ضیاء الحق رهبر نظامی پاکستان تذکر داده و یادآور میشود که پاکستانی ها مائل هستند بشما کمک کنند و میخواستند از نقشه های شما اطلاع داشته باشند. در اینجا احساس ملی همیشه گی مسعود، برجسته میشود و میگوید:
«اما من جزئیات عملیات هایم را برای آنها – پاکستانیها – نخواهم فرستاد، آنها در عوض ارسال اسلحه برایمان، جزئیات عملیات های مرا خواسته اند و اما من هرگز این کار را نخواهم کرد. ما پیشاپیش به کسی نمی گوییم که نقشه های مان چیست.»
بلی! مسعود به مثابه یک فرمانده داهی و مردی که عالمانه بیش از دو دهه جنگ آزادی خواهی و استقلال طلبی را در افغانستان رهبری نموده بود، معلومات نسبتاً کاملی از آرایش نظامی کشورهای همسایه و جهان داشت و وضع نیروهای زیر فرمانش را با امکانات نظامی محدود شان می دانست. ولی همان بیگانه ستیزی، استقلالیت و آزادی خواهی و آزاد اندیشی او بود که با دشمن خارجی، ارتش سرخ بود یا اردوی پاکستان و یا مزدوران هردو، مصاف داد و در عین حال باور ژرف به پیروزی داشت، زیرا او راهی راکه در آن گام نهده بود، برحق می دانست و خودش تصریح کرده بود که:
«در جنگ کسانی که از وطن خود دفاع می کنند، همیشه حق بجانب هستند.»
مسعود این بیگانه ستیزی را از دساتیر والای دینش که آزادی و آزاد زیستن را به پیروانش به ارمغان آورد، فراگرفته بود. او می دانست که حسن فرزند علی و نوهء پیامبر علیهم السلام، زندگی را عقیده و جهاد در راه عقیده خوانده است. او می دانست که خلیفه دادگستر عمر فرزند خطاب رضی الله عنه، قرن ها قبل همه بهره کشان، استعمار گران و زور گویان تاریخ را مورد خطاب قرار داده و فرموده است:
« متی استعبدتم الناس و قد ولدتهم امهاتهم احراراً» از چه وقت مردم را به بردگی گرفته اید، درحالی که مادران شان آنها را آزاده به دنیا آورده اند.»
وهمین باور راستین بود، زمانی که از انگیزهء جنگ ها و آرمانی که در سرداشت پرسیده شد، قاطعانه پاسخ داد:,, من به خاطری اسلام، این دین انسان ساز، به خاطری صلح وآزادی، به خاطری رهایی انسان از چنگال استعمار به هرشکلی که باشد، جنگیدم ومی جنگم.،،
باور و اعتقاد راستین مسعود به راه مستقیمینش، توأم با بیگانه ستیزی اش، با سلول سلول مبارک او خلط و عجین بود، از جمله داکتر نجیب الله در دورانی که رئیس خاد رژیم وابسته به مسکو بود، طی نامه ای به مسعود عزیز اخطار داده بود که: « این بار حمله، بسیار خطرناک است، حالا وقت داری، تصمیمت را بگیر!»
مسعود معتقد، باور قلبی اش را چنین بیان نموده بود:
«ما خدا را داریم و برای این کار ساخته شده ایم و هیچگونه تشویش هم نداریم.»
مسعود در برابر نامهء یک جنرال روسی که اورا به جنگ خطرناکی تهدید میکرد، بازهم باور راستین خویش را با صلابت یک مجاهد، چنین بیان نموده بود:
« ما خدا را داریم و از این حرف ها هیچ تشویشی نداریم و علاقمند هستیم که توان شما را ببینیم، چون تاکنون در اردوی شما چیزی ندیده ایم.»
مسعود بزرگ فشار های گوناگونی را به خاطر این استقلالیت، نه تنها در دوران حکومت نوپا و جوان مجاهدین در کابل، متحمل گردید، بلکه عوامل بی توجهی، جهات کمک دهنده را به جبهات زیر فرمانش در همان دوران جهاد لمس کرده بود، او در سال 1368 خورشیدی در این مورد گفته است:
«دلیل کم توجهی منابع کمک دهنده این است که همیش کوشش کردیم و هدف ما این بوده که ما خود حاکم به سرنوشت خود باشیم و کارهای خود را، خود در دست داشته باشیم و کمتر حرف و گپی از بیرون بشنویم.»
مسعود بزرگ این طرز دیدش را چنین مدلل میکند که:
«چراکه ما وطن خود را بهتر می شناسیم و خود بهتر می فهمیم که در داخل افغانستان چه کار سودمند است، چه کار سودمند نیست، چه باید بکنیم، چه باید نکنیم و کسانی که در بیرون هستند، آن ها اصلاً افغانستان را به آن شکل نشناختند و نمی فهمند که چه باید شود و چه باید نشود.»
مسعود در ادامه به بعدی از استراتیژی مبارزه اش چنین روشنی می افگند:
«... مگر هیچ وقت طرفدار وابستگی نبوده و نمی خواهیم که وابسته شویم، لذا نگرفتن کمک را بهتر می دانیم ازاینکه وابسته به یکی از مراکز شویم.»
مسعود این قامت استوار داعیهء برحق افغانستان آزاد و مستقل که طبیعت استقلال خواهی مردمش را به دلیل زندگی در میان توده های محروم و تماس با اقشار و اصناف گوناگون ملت به تجربه گرفته بود، این خصلت آزادگی مردمش را چنین بیان کرده است:
« یقیناً مردم افغانستان زیر بار نمیروند، سیطرهء هیچ کشوری را قبول ندارند و من هم تا کشوری آزاد نداشته باشم، مقاومت خواهم کرد.»
و باری از او پرسیده شد تا کی میجنگد، مصممانه پاسخی ارائه داشت که شاید هزاران بار با خود زمزمه نموده بود، یعنی: «تارسیدن به قلهء آزادی، تا رسیدن به یک کشور آباد و آزاد.»
مسعود کبیر با داشتن این اندیشه های والا و مستقلانه، زندگی سراسر افتخارش را وقف خدمت به میهن نمود و تا حیات داشت، در سنگر دفاع از افغانستان مستقل قرار داشت و از آن حراست و پاسداری نمود و حالا رسالت دوستداران اوست که راه آن مبارز معتقد مستقل و بیگانه ستیز را ادامه دهند واین جمله اوراکه در پایان یک جنگ با دشمن، گفته است، به حافظه بسپارند که من آن را به عنوان حسن ختام در پایان این مقاله تسجیل می نمایم و آن اینکه:
«شاید این آخرین نبرد بوده باشد! ولی من مرگ را بر تسلیم شدن و زندگی زیر سلطهء دیگران، ترجیع می دهم.»
يادداشت:
این مقاله در کتاب «احمد شاه مسعود، شهید راه صلح و آزادی» که به همت «بنیاد مسعود شهید» و به کوشش آقای مجیب الرحمن رحیمی، در دو جلد به نشر رسیده، اقبال چاپ یافته است. |